« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-06-27 نامهی وارده- 4هشت دقیقهی دیگر ساعت به وقتِ اینجا، مونپلیه، میشود پنج صبح. داشتم فکر میکردم آخرین بار کی بود که حوالی این ساعت بیدار بودم و جاری به نوشتن. آخرین بار کی بود که احساس کرده بودم زندهگی در خوابهایم رنگِ واقعیتری دارد. شاید همین دیشب بود که مملو از ویسکیِ درجهیکی که سهراب برایم باز کرده بود- حالا این سهراب را هنوز نمیشناسی. باید یک بار سرِ فرصت و فراغ، برایت بگویم که چه موجودیتِ غریبهای دارد در کلِ تاریخِ بشری- دوباره بعد از چهار سال، دیدم که دنیا دارد شفافتر میشود برایم. دیدم که دوباره مثل آن روزهایی که رفتند و چه خوب که رفتند و نماندند، دارد ارتباطات نامریی میان همهی هستیِ من پدیدار میشود. چه فایده که بخواهم برایت تعریف کنم چه طور و چرا. باید باشی و داغیِ اسکاچ بلغزد در گلویت تا بفهمی دارم از چی برایت حرف میزنم. باید تمام تمرکزم را یکجا جمع کنم تا بشود که اینها را برایت بنویسم. که چهطور گستردهگی و بیکرانهگی و بیانتهاییِ دنیا را گاهی اینجوری، در کسری از ثانیه در خودت، در کلهی داغ و گرگرفتهات، احساس میکنی. دارم به این فکر میکنم که این وبلاگستانِ تو ته ندارد. قصهای است که همینجور برای خودش میرود جلو. خدا کار خوبی کرد که ویسکی را درست کرد. آدم را سرپا نگه میدارد تا ساعتها و ساعتها، بگردی اینجا. کسی چه میداند، یک وقت دیدی من هم عاقبت آلوده شدم و روزی برایت آدرسی فرستادم که بیا! من را هم داخل کردی به بازیت آخر. کافهپیانوی فرهادِ جعفری را که توصیه کرده بودی، خواندم. خواندم این ور و آن ور که چه همه گیر داده بودند به پایانِ قصه. که کسی دوست نداشت آن جوری تمامشدنِ صفورا را و اینجوری ماندنِ نویسنده/راوی را در همانجایی که بود، اول داستان. با خودم فکر کردم کتاب است دیگر. وبلاگ که نیست که ته نداشته باشد. که همین طور جلو برود قصهی آدمها و آدمها و آدمها تا خودِ جنابِ مرگ که بیاید و دستِ نویسندهی گرامی را بگیرد و با خودش ببرد. کتاب است و لاجرم باید یک جایی تمام بشود. حالا فرهاد جعفری و گلگیسو و پریسیما ماندهاند که بیایند در کنج بنشینند و تو اگر دلت خواست، بروی یک فنجان قهوهترکِ کمشیرین مهمانشان باشی و از در و دیوار گپ بزنی. و کسی لابد یادش نیاید که صفورای بدبخت کجا حذف شد از زندهگی و رفت برای خودش، جایی دیگر لابد که دلربایی کند و زندهگیاش را قمارِ بختبرگشتهی دیگری کند. اصلن تمامشدنِ آدمها را انگار کسی نباید ببیند. درستش همین است که روزی سرت را بالا بیاوری و کلهات را بخارانی که اِ ! پس این بابا چی شد که این همه مدت اینجا بود؟ گاهی با خودم فکر میکنم فرهادِ جعفری/ راویِ کافهپیانو، بازی کرده با خودش و با ما. با پریسیمایش و گلگیسو. با صفورا و علی و آن مرد میانسال و مادرش. با زندهگیاش بازی کرده لابهلایِ صفحهها و کلمهها. عین خیلی از شماها. - خب من اینجا دورتر نشستهام و حواسم هست. - بازی کرده اما مثل بازیگری که حواسش هست دارد چی را از دست میدهد و چی را به دست میآورد، مثل بازیگری که میداند کجا باید بلند شود از پشتِ میز، گردنش را خم کند که: برای امشب دیگر بس است، خسته شدم و فردا، لابد، باید دنبال باقیِ زندهگیام بروم، ژتونهایش را جمع کرده که برود نقدشان کند و همبازیهایش را گذاشته در کف، بازی کرده. اهلِ قمار نبوده که گرفتارِ احساساتش بشود و صفورا را کش بدهد و پریسیمایی را که آنهمه زیبا بوده در چادرنمازش برای همیشه روی آن مبل، با لیوانِ شیرش رها کند. اهل قمار نبوده که نفهمد ساعت از پنج صبح هم گذشته و باید ول کند میز را. لابد اگر قمارباز قهاری بود، حواسش نبود به بردها و باختهایش. دلش اگر میگفت، کلِ میز را مهمان میکزد به پیکی دیگر، دستِ بعدی را بلندتر میخواند، اصلن ساموار و با کله میرفت و همهچیز را دوبل میکرد. اهلِ قمار اگر بود، لابد افسارش را میسپرد به مُشتیِ احساسات و خودش و زندهگیاش و بانکش را فدای یک لحظه کیفِ رستزدنِ بیهنگام میکرد. این روزهای سال که میشود، هوا اینجا زود حوصلهاش از شب سر میرود. خوابهای من هم بماند برای وقتی دیگر، شاید.
سیمون 26 ژوئن مونپلیه |
قربان ما بعد 4 روز اين آرشيو شما را تمام كرديم. لذت وافر برديم.دستتان درد نكند.
چقدر دنیای من تکراری شده که حتی 10 بطری ویسکی که چه عرض کنم ، هر زهر ماری دیگری توی دنیا نمی تواند مرا نگه دارد ، از این دنیا پرت کند یک جای بهتر... فقط همه ی این ها کمک می کند که کنار پنجره بایستم و بالا بیاورم و بعد نمی دانم سر کدام بدبختی که دارد شاید برای هوا خوری از آن زیر ها رد می شود بریزم...
نمی دانم با این زندگی تکراری چه کار کنم...چه کار؟
Post a Comment