« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-07-08 نامهی وارده- 5راستش من کمی دیر رسیدم انگار به این آقای براتیگانِ شما. دارم رویای بابل را میخوانم. حکایتِ کارآگاه مفلوکی که محتاجِ یک لقمه نان است و از بدِ حادثه، تنها مشتریاش، زنی است بلوند که عینِ خر آبجو مینوشد بدون آن که احتیاجی به خالیکردنِ مثانهاش داشته باشد. کارآگاهِ داستان، دردش این جاست که همیشه در بحرانیترین لحظات عمرش، ناگهان دچارِ خلسهی بیاختیاری شده که او را پرتاب کرده بیرون از آنچه پیرامونش میگذشته. حواست است از چی دارم حرف میزنم؟ از این که درست وقتی توپِ بیسبال دارد با سرعت به طرفت میآید، درست همان موقع در رویای بابلات فرو بروی و خودت را در باغهای معلقِ بابل، کنارِ بختالنصر ببینی و آن هلوی دوستداشتنی که منشی و همراه و همخواب و همرقص و همهچیزت است. بعد به خودت که بیایی، توپِ موردِ نظر با شدت خورده باشد بر فرقِ سرت و تمام. رویایِ بابل، کلیدِ تمامِ بدبختیها و بدبیاریهای شخصیت اولِ داستان/ راوی است. بابلی که در آن، قهرمانِ قهرمانان است و آن هلوی دوستداشتنی، همیشه کنارش. داشتم فکر میکردم برای آدمهایی مثلِ تو، اینجا، مجازستان، شده رویای بابلتان. هرکدام در بابلِ خودتان هستید لابد که این همه تلخیها و نکبتهای آن طرف را دمی پشتِ در میگذارید و پرسههای بیانتها دارید، اینجا. برایِ من، خکایتِ همان قصههایی است که خوب بلد بودند ساعتها و ساعتها، از واقعیت رهایم کنند و جانِ جانم را تسخیر کنند. گاه لابهلای برگهای کاغذی و گاه، روی صفحهی تلهویزیون/ سینما. گاهی فکر میکنم ما همه رویایِ بابلِ خودمان را داریم. گیرم کمی این وَرتر، آن وَرتر.
سیمون مونپلیه هفتم جولای 2008 |
Post a Comment