« سر هرمس مارانا »
صلح و آرامش از حقيقت بهتر است



2009-02-25

انگار هوا باید این‌جوری حوالیِ تعطیلات و سفر و اسفندِ خنکِ دریادار باشد تا  سرهرمس یادش بیفتد به حکایتِ قدیمی این سه نفر. یادش بیفتد به فی‌مابینِ ایرما و سید، فی‌مابینِ ایرما و ورنوش، فی‌مابینِ سید و ورنوش. حکایتِ این سه نفر، حکایت دیالکتیکِ توامانِ عشق، صمیمیت و جدالی بی‌فرجام است.

که چه طور تمام این سال‌ها ورنوش نشسته بوده کناری، به تماشای شوری که بود میانِ ایرما و سید. تماشای خاموشش را اما قلمش همراهی می‌کرد به نوشتنِ قصه‌ی این دو، قلبش اما، قلبِ بیمارش، توامان، نظاره‌گر پرتلاطمی بود که تیر می‌کشید از دردِ نداشتنِ این‌جوریِ ایرما. که می‌لغزید مدام نگاه‌های دل‌واپس و عاشقِ ایرما، از روی شانه‌های ورنوش، تا برسد به سید. که می‌شنید صدای تپش‌های دیوانه‌وارِ سینه‌ی ایرما را، نفس‌های به‌شماره‌افتاده‌اش را، وقتی سید از راه می‌رسید عاقبت. که بو می‌کشید لهیبِ ملتهبِ هرمِ گلوگاهش را، وقت‌های سید. که چه طور راه می‌کشید چشم‌های سید، در انتظار رسیدن حرفی، خبری، نشانه‌ای از ایرما.

که تمامِ این‌ سال‌ها، سال‌های حسرت بود، حسرتِ سید برای داشتنِ یک لحظه، فقط یک لحظه‌ی خنده‌های رهای ایرما، وقت‌های ورنوش، وقت‌های بی‌وقتی که ایرما نشسته بود معصومانه روی پاهای ورنوش، زیرِ گوشش زمزمه‌وار، رازهای زنانه‌ی وجودش را بازگو می‌کرد. از عشق‌هایش می‌گفت، از نشدن‌ها و دیرشدن‌ها و گیرکردن‌هایش. چشم‌های سید خیره می‌ماند به چهره‌ی ورنوش، وقتی که ایرما این همه راحت و بی‌مقدمه خودش را برهنه می‌کرد مقابلش، تا مثلن نشانش بدهد خالِ کشاله‌ی رانش، بزرگ‌تر نشده هنوز. که دستِ ورنوش را می‌گرفت می‌گذاشت روی دامن جدیدش، تا نشانش بدهد که چه‌طور به سختی قادر است سرین‌های آهنگینش را بپوشاند.

می‌خواهم بگویم این جوری بود که سید غبطه‌ی مدامی داشت به گفت‌وگوهای بی‌پایانِ ایرما و ورنوش، وقت و بی‌وقت، به نزدیکیِ قدمت‌دارشان. به اعتراف‌های کودکانه‌ی لب‌های برجسته‌ی ایرما، روی شانه‌های ورنوش، وقت‌های آغوشی دوستانه، طولانی. که غبطه‌ی پرشوری داشت ورنوش، به آن سکوتِ ناگزیری که بود میان ایرما و سید، وقت‌هایی که حرف، که کلمه، که آواها هم توانش را نداشت که این همه عشق، این همه نیاز به بودنِ دیگری را بیان کند.

حکایتِ سید و ورنوش اما، جنگی خفه بود، خفته در دل، طولانی و بی‌ثمر. دلم می‌خواست یک‌بار این دو را، که این همه بس که زمان‌شان و مکان‌شان دور شده بود از هم، بنشانم روی یک نیمکت، حوالی پاییز. بعد قفل‌ها را از زبان‌شان بردارم تا یک‌بار برای همیشه یکی‌شان از عشق بگوید و دیگری از صمیمیت. یکی حسرت یک بوسه‌ی آتشین را بیرون بریزد و دیگری، از لذتِ آغوشی دوستانه، طولانی، آرام. هم‌دلی کنند لابد مقداری. بعد لابد یواش و ملایم با خودم فکر کنم که وزنِ حسرتِ سید اما سنگین‌تر است. ورنوش غبطه‌ی خروشِ فصلی رود را دارد و سید، پیِ آرامشِ ابدی و ازلی دریاچه است. بعد با خودم فکر کنم که سید این وسط طفلکی‌تر است لابد.

بعد، کمی بعد، یادم بیاید از ایرما. که آن‌طور تقسیم شده بین این دو مرد. که لابد چه دلش می‌خواست همان بعدازظهرِ آفتاب‌دار پاییز، همان‌جا روی نیمکت، یک بار برای همیشه سید و ورنوش در هم حل بشوند، یکی بشوند. که بعد به ریشِ نداشته‌اش بخندم که هه! تاریخ نخواندی لابد ایرما!

 

پ.ن. سلام تری‌سامِ خزشده‌ی این روزهای وبلاگستان، لابد!



Comments:
یک روزی بالاخره با این پست های سید و ایرما دیوانه مان خواهی کرد سر هرمس
 
Post a Comment