« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2009-05-12 از لحاظِ بیلحاظیداشتم ترافیکِ مدرس را سپری میکردم حوالی هفت شب. سردرد ملایمِ بیخودی داشتم. یکی از دو خط آنورتر، آمد به زور راه گرفت، یک ماشین جلو افتاد، آمد در خط کناریم. چند متری از من جلوتر. رانندهی پشتِ سرش، که حالا همبادِ من شده بود، سرش را بیرون آورد از پنجره که: خیلی انی، عوضی. با خودم گفتم نمیشنود خب، آنی که رج زده بود. چند متری جلوتر رفتیم. شدم همباد همانی که رج زده بود. پنجره را کشیدم پایین. گفتم: اون آقا که پیچیدین جلوش بهتون گفت خیلی انین، گفت انِ عوضی درواقع. پنجره را دادم بالا و رفتم جلوتر. با خودم فکر کردم این سردرد یحتمل مال سیگار باید باشد.
از وبلاگِ یک جوالدوز |
Post a Comment