« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2009-05-13 از لحاظِ معماری به مثابه بلاهبلاهآقای يونيورس خيلی لطف کرده که آدما فقط میتونن نمای همديگه رو، نمای زندگی همديگه رو ببينن. که آدما میتونن اگه دلشون خواست، اگه، يه چندتا مقطع از زندگیشون رو به چندتا آدم خاص نشون بدن. که اصولن ديدنِ پلانِ زندگی آدما به اين آسونی نيست. به اين راحتی نمیشه ويوی آی-بِرد يه آدمی رو از بالا تماشا کنی... (+) پ.ن: راستش پلانِ زندهگیِ آدمها همچین هم چیز قابلِ ملاحظهای نیست، بیگدیلای نیست. بیخود نیست که سالهاست که نقطهی شروعِ معماری (شما بخوانِ معماریِ آدمها، بخوان شناختنشان، بخوان خواندنشان) دیگر پلان نیست و خب نما هم که نبوده هیچوقت. یعنی اگر هم باشند هنوز معمارانی که از پلان یا وحشتناکترش، نما شروع کنند به معماریکردن، راه به جایِ درستودرمانی نخواهند برد. حالا دارد از آن دست قیاسهای آنچنانی میکند سرهرمس اما همانطور که معماریکردن از روی مقطع، راه تروتمیزتری است برای خلقکردن فضاییِ نو، گاس که همین مقاطعِ فوقالذکر بهترین مدخل ورود به دنیای آدمها باشد اصلن. میخواهم بگویم پلانِ زندهگیِ آدم بُعدِ سوم ندارد. مقادیری طول دارد و عرض و اندازه و نهایتن مبلمان و چیدمان و اینها. کجا از پلانِ آدمها میشود فهمید ارتفاعِ زندهگیشان را، ارتفاعِ بودنشان را. عمقِ وجودداشتن و بودن و باشیدنشان را. (حتا پاشیدنشان را!) وقتی اما مینشینید به طراحیِ مقطع (و دو مقطعِ متعامد حتا) آن وقت است که هم طول دارید و هم عرض و هم ارتفاع، اگر حواستان باشد. این جوری است که سرهرمس اکیدن پیشنهاد میکند اتفاقن، اتفاقن آدمها را اگر حواستان جمع باشد، از همان تکمقطعهای گاهبهگاهشان میفهمید، میخوانید، میشناسید. بعد اصلن معماریکردن به کمکِ مدلسازی، ماکت، اصلن یک کیفیت استثناییِ لامصبی دارد. یعنی هیچوقت آنجور که فضایِ درحالِ خلقتان را در مدل/ ماکت میبینید و لمس میکنید، آنقدر که این بافت و رنگِ ماکت میتواند دستهایتان را به ادراکِ بیواسطهی فضا/ آدم برساند، هیچ نقشهی دوبعدیای، از نما و پلان بگیر تا پرسپکتیو و مقطع، نمیتواند. بیخود نیست که یک مرض مبسوطی دارند رفقا در دستهبندی، در مدلسازی از آدمها، در تشبیهشان به میوه و غذا و آیریشکرم و بلاهبلاه. یعنی میخواهم بگویم شما بیا چند مقطع از زندهگی آن آدم را به من بنما، بعد چهار تیکه چوب و مقوا و چسب و الخ هم به من بده، من بشینم برایت مدل بسازم، چهاربعدی کنم اصلن آن آدم را. حالا من یعنی منِ نوعی. یعنی آن خانم و آقایی که آن طرف نشستهاند و نیششان باز است. نخند بچه! |
یعنی باید خیلی خیلی خیلی مواظب باشی تا بفهمی خط مستقیم آمده یا شیب دارد!
Post a Comment