« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2009-05-20

شبِ من پنجره‌ای بی‌فردا/ روزِ من قصه‌ی تنهایی‌ها/ مانده در خاک و اسیرِ ساحل/ ماهی‌ام، ماهی دور از دریا/ هیچ کس با دل آواره‌ی من/ لحظه‌ای هم‌دم و هم‌راه نبود/ هیچ شهری به من سرگردان/ درِ دروازه‌ی خود را نگشود/ کولی‌ام، خسته و سرگردان‌ام/ ابر دل‌تنگِ پر از باران‌ام/ پای من خسته از این رفتن بود/ قصه‌ام قصه‌ی دل‌ کندن بود/ دل به هرکس که سپردم، دیدم/ راه‌اش افسوس جدا از من بود/ صخره ویران نشود از باران/ گریه هم عقده‌ی ما را نگشود/ آخرِ قصه‌ی من مثل همه/ گم شدن در نفس باد نبود/ روح آواره‌ی من بعد از من/ کولیِ دربه‌درِ صحراهاست/ می‌رود بی‌خبر از آخرِ راه:/ هم‌چنان مثل همیشه تنهاست/ کولی‌ام، خسته و سرگردان‌ام/ ابر دل‌تنگِ پر از باران‌ام

خوش‌وقتی گاهی ناغافل از راه می‌رسد. شبیه به سیگاری که آن‌قدر کش می‌آید تا خانمِ گوگوش برسد به روحِ آواره‌اش. شبیه به اتوبانی خلوت، رو به دماوند، که آن بالاها، جایی که پیچ می‌خورد راه‌ات، چشم‌ات بیفتد به برجی که روزگاری از زیرِ دست‌های تو بیرون آمده نقش‌اش، شبیه به ساندویچِ کثیف‌ِ خوش‌مزه‌ای که دمی قبل، معده‌ی خالی‌ات را نوازش کرده. شبیه به غروبی که دارد از راه می‌رسد، شبیه به دلی که ناغافل تپیدن می‌گیرد. شبیه به آسمانی تمیز، با ابرهایی پراکنده. شبیه به نورهای پایانِ روز. یا تلالوِ یادی در خاطر.

خوش‌وقتی گاهی به اندازه‌ی سوختنِ یک سیگار طول می‌کشد. این‌جوری است که می‌بینی از بی‌فرداییِ پنجره‌ای، از آواره‌گیِ دل‌ای، از کولی‌وش‌بوده‌گی و دربه‌دریِ صحراها بودن، از بی‌خبری، سرگردانی، دل‌تنگی، صاف داری یادِ آدمی می‌افتی که دورادور حواست به‌ش هست، که ردِ نشدن‌های‌اش را داری دنبال می‌کنی. که این‌همه در خلا نداشته‌ها و نرسیدن‌هایش، دارد می‌بالد، آرام و بی‌صدا. بزرگ و تلخ‌تر می‌شود. که دلت می‌خواهد یک روز دستش را بگیری، بگذاری در دست همه‌ی آن‌هایی که دل‌اش روزی برای‌شان تپیده بود و صدا به صدا نرسیده بود.

خوش‌وقتی گاهی می‌شود خاطره، در یک دم. به یک جمله. با یک نگاه. یک عتاب.

(بعد دلت می‌خواهد یکی پیدا بشود یادِ شما آدم‌های فانی بیاورد که چه‌طور متقاعدکردنِ آدم‌ها هزار و یک راه دارد. که چه‌طور عجز و لابه و داد و هوار و اخم و تَخم، آخرین راه است. که چه‌طور آدم‌ها یک‌راست راه‌شان را می‌کشند می‌روند سراغِ این دمِ دست‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین راه. که چه‌طور، لابد، آن‌قدر خسته‌گی لانه کرده در روح و جسم‌شان، که از خیرِ همه‌ی هزار راهِ دیگر می‌گذرند، که عطایِ آزمودن‌اش را به لقایِ سریع پاسخ‌گرفتن می‌بخشند. که حواس‌شان نیست، که حواس‌شان نیست، حواس‌شان نیست.)

پ.ن: و امان، امان، امان از آرشه‌ای که روی سیم‌ها، خنک و حزن‌آلود، دارد کشیده می‌شود مدام، در بطنِ این آهنگ. از جنسِ بادِ ملایمی که خبر از پایانی محتوم دارد در خودش. پایانی نه اما آن‌چنان سوگ‌دار. بادی که به گونه‌ای سپید می‌وزد، روی پل‌ای، جایی، از جنسِ تنهاییِ دل‌چسبِ غم‌ناکی که گاهی، هر از گاهی، همه‌ی ما را بدان نیاز هست. نیست؟



Comments: Post a Comment