ساعتهای طلاییای هست در زندهگانی، قبل از بهخوابرفتن، که مازیار خسته و بیرمق، بی انرژیای برای بازی و جهیدن، دراز میکشد کنارِ من، سرش را میگذارد روی بازوی راستم، بعد میگوید: خب بابا، تعریف کن ببینم امروز چه نیروگاهی ساختی! و بعد، منِ گریزانِ از هرنوع گزارشدادنی به هرکس، دلم میخواهد برایش تمامِ قصههای روزم را تعریف کنم. پس شروع میکنم به گفتن که چهطور خاک را برمیداریم و میلگردها را میگذاریم و بتن میریزیم و تیرها و ستونهای فولادی را برپا میکنیم و آجرها را روی هم میگذاریم و سقفها را پوشش میدهیم و الخ. مازیار به دقت گوش میکند و یادش میماند. بعد فرداشب، وقتی دوباره همینها را برایش تعریف میکنم، میپرسد: نیروگاهِ جدید چی ساختی؟ اینا رو که دیروز ساخته بودی!
Post a Comment