« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2009-05-20

بدم می‌آید از وبلاگ‌های غُردار، بعد وقت‌هایی هست در زنده‌گانی که می‌بینی حرفی به جز غر نداری. نمی‌شود که بزنی، نمی‌شود هم که نزنی- سلام لاله، بیا یک مقداری یادم بده آدم چه‌طور می‌تواند هم غر بزند و هم قیافه‌ی عبوس به خودش نگیرد، دلِ خواننده‌جماعت را ریش نکند، حوصله‌ سر نبرد، جوری که بعد هی خودش بردارد وبلاگ خودش را تماشا کند و حرص بخورد. از این همه غری که زده، از این زشتی‌ای که شر کرده با ملت- بعد این جوری می‌شود که تا پستِ بعدی، تا وقتی دوباره یک چیزی، چوبی اتفاق بیفتد و دلت شاد بشود و ذوق کنی و مورد نویسش قرارش دهی، باید همین‌جور هی شرمنده‌ی خودت بشوی با این خزعبلاتِ تاریخِ مصرف‌داری که نوشته‌ای.

اصلن می‌دانید؟ آدم که محاصره می‌شود با امورِ دنیوی، با یک مقادیر متنابهی مخلفاتِ غیرهیجان‌انگیز روزانه و مکررها و عبوسیت‌ها و بلاه‌بلاه، در طول ِ روز، آدم که می‌میرد بس که نمی‌بیند و نمی‌خواند و نمی‌بوید و نمی‌نوشد و نمی‌بوسد و نمی‌بغلد و نمی‌گوشد و نمی‌معاشرتد، آدم که آدم‌های شکوفاکننده‌‌اش را این همه کم می‌بیند، پُر می‌شود از غرهای بی‌خاصیت، از تکرارهای کلافه‌کننده‌ی متوسط، زیادی متوسط.

نک‌بت!



Comments:
ما بودیم از خیر این روزگار بلاه بلاه سرهرمس هم نمی
گذشتیم
 
غر بزن آقا جان
غر بزن
که داری غز مارو میزنی
 
Post a Comment