« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2009-06-02 از لحاظِ مادهی خامِ بیادبیقابیل، هابیل و زنش، یحتمل باید اولین مثلث عشقیِ جهان بوده باشند که البته بدنهی قصهشان روایتنشده باقی ماند تا فرجامِ تلخِ قصه، تنها چیزی باشد که از ماجرا میدانیم: کشتهشدنِ هایبل به دستِ قابیل و مُهرِ نفرینِ ابدی بر پیشانی قابیل. باید جایی اسمی از ضلعِ سوم ماجرا موجود باشد قاعدتن. زنی که لابد اگر میخواست بلد بود چهطور هر دو مرد را نگه دارد. سرهرمس با خودش فکر میکند هابیل و قابیل بیخود تن به آن مسابقهی مرگبار دادند. خامِ حرفهای آدم شدند. قبول که بیچارهها میخواستند اسطوره خلق کنند اما به چه قیمتی؟! اصلن آن وقتها انگار یک جورهایی تیشه به ریشهی خودزدن و دهنِ خویشتنِ خویش را صاف نمودن در راستای اسطورهزایی، ارزش بوده. یعنی میخواهم بگویم آدمها دمار از روزگارِ خودشان و خانوادهشان درمیآوردند که اسمی ازشان بماند در تاریخ، خوب یا بد. اصلن این وسط حوا باید پادرمیانی میکرد راستش. کافی بود یک «حالا چه کاریه اصن» خرجِ دو شازدهپسرش میکرد. که نکرد. بعد این خانمِ محترمی که مورخان زیاد روی اسمش تاکید ندارند، همین دخترکِ آتشپاره که آنقدر خامی کرد که عاقبت هر دو مردش را از دست داد، کافی بود کمی، کمی خطوطِ قرمزش را جابهجا میکرد. کافی بود کمی روی مغزِ دو پسرِ مغرور کار میکرد. فوقش یک برنامهی تریسام تشکیل میداد. یعنی میخواهم بگویم این که به آدم بگویند بمیر، بکش یا تریسام، این همه انتخاب سختی است؟ ... |
که نه هابیل می خواستش نه قابیل، که ما هم در داستان مان و خیال مان نمی خواهیم اش؛ انگاری که اصلن نخواستنی است این دختر.
Post a Comment