« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2009-06-02

یک زمانی سرهرمس قصه‌ی تلخی نوشته بود به نامِ کافی‌تک، میزِ شماره‌ی بیست، یا یک هم‌چه چیزی. مربوط بود به سال‌هایی که کافه‌رستورانی در تهران موجود بود به نامِ کافی‌تک، در مجاورتِ شهروندِ آرژانتین. جایی بود بیست‌وچهارساعته. یعنی هر ساعتی از شبانه‌روز که هوس می‌کردی، می‌شد رفت و نشست آن‌جا و قهوه‌ی معمولی‌ای خورد. بعد قصه قصه‌ی دیالوگ‌ِ بینِ کارگرِ کافه بود با آدمی که نصفه‌شبی بلند شده برود تنهایی قهوه‌ای بخورد. بعد بن‌مایه‌ی قصه آن جا بود که کارگرِ بی‌نوا داشت تعریف می‌کرد که چه‌طور آدم‌ها مدام می‌آیند و می‌روند. که چه‌طور آدم‌ها و حرف‌ها و نگاه‌ها و حرکات نامحسوس دست‌ها تکراری شده‌اند آن‌جا، اما با ترکیب‌های متفاوت. یعنی یک مقداری دختر و پسر که هی می‌آمدند و می‌رفتند و جورِ تقریبن یک‌سانی عاشقیت می‌کردند، ترکیب زوج‌ها بود که فقط عوض می‌شد.

یادش هست سرهرمس که دلش خواسته بود تمامِ آن بارِ سنگینِ حقیقتی را که بود در این جابه‌جایی‌ها، در این یکی‌ماندن نقش‌ها و دیالوگ‌های عاشقانه، در این تکراری‌بودنِ میزانسن‌های میزهای کافه‌ها، در سرخورده‌گیِ کشفِ مانده‌گاریِ این نمایشی که همیشه روی سن در حال اجراست و بازی‌گرهایی که به لطفِ گذشتِ زمان، جای‌شان را به دیگری می‌دهند، در نمایش‌نامه‌ای که با کم‌ترین تغییرات در متن، بارها و بارها اجرا می‌شد، بریزد در دلِ آن قصه.

بعد یادش هست سرهرمس که آن‌روزها عجیب از تکرارِ نقشِ دیگری، بازی‌گرِ قبلی، دچارِ تهوع شده بود. حواسش عجیب پرتِ این جمله‌ی آقای کوندرا شده بود که آدم‌ها بسیارند و ایده‌ها کم. پرتِ این که چه‌طور یک مقادیری حرکات و احساسات و دیالوگ‌های عاشقانه هست که دارند هی تکرار می‌شوند. بین آقای ایکس و خانم ایگرگ، آقای ایکس و خانمِ زد، خانمِ زد و آقای ایکس‌پریم، خانمِ زد و آقای ایگرگ‌پریم و الخ.

...

خواستم بگویم مرض دارید برمی‌دارید آرشیو می‌خوانید؟ ها؟



Comments:
الان این مشکل حل شده؟اگه شده چه جوری؟مشکل دچار تهوع شدن،از کجا می دونین من الان یه همچین حسی نداشته باشم؟
 
گفته که نامکرر است، ما چرا باور کنیم
 
بله من هم! از کجا می دانیر من هم الان همچی حسی نداشته باشم. که اصلا دقیقا به همین خاطر مدت ها عاشق نشده باشم اصلا
 
Post a Comment