« سر هرمس مارانا »



2009-06-30

یک: به یک خروجی ولنگ‌وبازِ وسوسه‌آلود می‌ماند این «خداحافظ گری‌ کوپر»، در دلِ یک شاه‌راهِ جدیِ عبوسِ محتوم. شُل‌راهه‌ای که همین جور برای خودش آزاد و رها و بی‌خیال ول شده روی پستی و بلندی‌های طبیعیِ زمین، خاکی و پیچ‌درپیچ، با شانه‌هایی سبز که در دلِ دشتی بکر ولو شده. از آن‌ها که درنگ می‌کنی ناخودآگاه کنارش، به وسوسه‌ی پیچیدن یا نپیچیدن. این‌ها اما حرف‌های فصل اول است. وقتی برایت از عدمِ تعلق، آرمانی ساخته فرازمینی، وقتی رمان در ارتفاع دوهزارمتری از سطح زمین به سر می‌برد. بی‌خود نیست که وقتی اول‌بار در بیست‌ویکی‌دو‌ساله‌گی سراغش می‌روی این طور ایده‌آلیسمِ سرمست‌کننده‌ای دارد در خودش. آن‌قدر که همه‌ی آن‌چه از قصه در یادت می‌ماند، لذتِ یک‌جانماندن است؛ لذتِ جاکن‌شدن و هی‌رفتن. این طوری است که خداحافظ‌گری‌کوپر می‌شود برایت نقشه‌ی راه. می‌شود آینده. آینده را هم که می‌دانید، به خودیِ خود از جنس خیال است و آرزو. وقتی هم چیزی هنوز نیامده، می‌تواند هر شکلی داشته باشد، هر طعمی و با هر بویی. می‌خواهم بگویم آدم وقتی بیست‌ویکی‌دوساله است این طور خیالات و احوالات سبُک را در خاطرش نگه می‌دارد از این قصه. همین خوش‌باوری‌های خوش‌رنگ‌ولعاب. که یادم بماند گیر نکنم در ماداگاسکار. که یادم بماند افسونِ عقرب و دختران باکره دچارم نکند.

دو: خداحافظ‌گری‌کوپر را هم باید مثل هر رمانِ درست‌وحسابیِ دیگری چند بارِ دیگر هم دست گرفت و خواند. چهل‌واندی‌ساله‌گی را نمی‌دانم اما در سی‌واندی‌ساله‌گی بدجور ذاتِ کوفتیِ سرنوشتِ یونانی (به قولِ لنی) را نشانت می‌دهد. حالا که فصلِ اول کتاب دیگر زنده‌گیِ پیشِ رویت نیست. حالا که خروجیِ مغولستانِ خارجی را رد کرده‌ای. حالا که بفهمی‌نفهمی می‌دانی خروجیِ مذکور دیر و زود، جایی دوباره برمی‌گردد به همین شاه‌راهِ مستقیمِ پرسرعتِ تکراری‌ای که درونش هستی. حالا فصلِ اول، حسرت است و دریغ. حالا اما قصه را با همه‌ی فصل‌هایش می‌خوانی. حالا می‌دانی که فرورفتنِ در ماداگاسکار چه عواقبی دارد. که تن‌دادن به پیامدهای وسوسه کارت را به کجاها که نمی‌کشاند.

خداحافظ‌گری‌کوپر اما حکایتِ غلتیدن هم هست. حکایتِ وبرعکس‌های متعامل: آینه‌های روبه‌رو. غلتیدن از عدمِ تعلق به تعلقِ تام. (قهوه‌ات که تلخ باشد، اسمِ این جور چیزها را می‌گذاری سرشتِ سوزناکِ زنده‌گی.) حالا در همین سی‌واندی‌ساله‌گیِ ناقابل، فصلِ اول را که می‌خوانی یک «هه»ی آبرومندانه نثارِ تاملاتِ آقای لنیِ بیست‌ساله می‌کنی. حواست هست این بار که همه‌ی این شعرها و شعارها در بابِ صفرمتر از سطحِ دریا، در بابِ زِهرچه‌رنگ‌ِتعلق‌پذیردآزادست، در بابِ نماندن و هی‌جاکن‌شدن و گیرنکردن در کسی و جایی، چه طور دارد اتفاقن و اتفاقن، از فقدانِ یک جایِ سفت و امن می‌آید. که چه طور از شدتِ نیاز به یک‌جاماندن است که آن‌طور شعارِ نماندن می‌دهد آقای لنی. حالا می‌دانی، می‌بینی که فرورفتنِ لنی در یک ماداگاسکارِ واقعی چه‌طور محتوم است.

سه: لنی از روان‌شناسی بیزار بود چون افتادن در روان‌شناسی یعنی یک ماداگاسکار واقعی. اما آقای رومن گاری از روان‌شناسی بیزار که نیست هیچ، بل‌که دقیقن همین بلا را سر آدم‌های قصه‌اش می‌آورد. و این درست از قسمتِ میانیِ و کسالت‌بارِ داستان آغاز می‌شود: جایی که تابستان پلاس است در ژنو و همه تا خرخره در واقعیت فرو رفته‌اند. جایی که حکایتِ جسی و رفقای بورژوازاده‌ و لب‌ریز از ادایش را برای‌مان تعریف می‌کند. لابه‌لای تمایلاتِ مادرسالارانه‌ی جسی، برای پدرش و بعدها، برای لنی.

- چشمان لنی سبزِ سبز بود، شاید به مادرش رفته بود، گرچه به ظاهرش نمی‌آمد که مادری به خود دیده باشد. مادرها عجیب گریزپا هستند. نسل‌شان دارد از میان می‌رود. به زودی دیگر جز در افسانه‌ها اثری از آن‌ها پیدا نیست.

همین‌جاها است که بن‌مایه‌ی ایده‌ی آفرینش آدمی به جذابیِ لنی، خودش را آشکار می‌کند، لو می‌دهد. هه! پس مساله این‌طور چیزی است! فقدانِ مادر و تبدیل‌شدن شازده به یک دون‌ژوآنِ بی‌تعلق! سلام پستِ آخرِ آق‌ورنوش که! بعد راستش همین‌جور که لنی برایت باز و بازتر می‌شود، جذابیت‌هایش کم‌کم رنگ می‌بازد. تبدیل می‌شود به آدمی که علی‌رغمِ گریزپاییِ ظاهری‌اش، بدجوری، بدجوری پیِ زنی می‌گردد که ترکش نکند. حالا می‌توانید لم بدهید عقب و تمام ویژه‌گی‌های آرکی‌تایپِ آدم‌های لنی‌گونه را در رمان پیدا کنید: گریزِ بی‌محابا از هرگونه مسوولیت اعم از شغلی و عاطفی و سیاسی و اجتماعی، بی‌اعتقادی به مفاهیم فانتزی‌ای مثل خدا و وطن و کلیسا، ترس از ازدواج و بچه‌دارشدن و الخ.

- چرا گریه می‌کنی جس. من که چیزی نگفتم، فقط گفتم آن‌هایی رو که می‌گذارن و می‌رن دوست ندارم. اینه که اول خودم می‌گذارم و می‌رم. این جوری خاطرجمع‌تره.

- لنی من قول می‌دم که اول تو منو بگذاری بری. تویی که منو قال می‌گذاری.

و آقای رومن گاری آن‌قدر این ایده را کش می‌دهد، آن‌قدر نور بر آن می‌تاباند که در صفحه‌ی آخرِ داستان، جایی که لنی بالاخره آرام گرفته در آغوشِ جسی، در امنیتِ جغرافیایی و اقتصادی، در امنیتِ معرکه‌ی هرکی‌وهرچی‌که‌باشی‌همین‌جوری‌دوستت‌دارم‌ و حرف‌هایی از قبیلِ توتمامِ‌زنده‌گیِ‌منی، کار به جایی می‌رسد که جسی به طرز بارزی این وجه‌ی مادرگونه‌ی خود را به مثابه‌ یک لالاییِ مادرانه نشان‌مان می‌دهد:

- می‌فهمم، لنی. بخواب. بخواب، عزیزم. بخواب طفلک نازم. من هیچ وقت تو رو نمی‌گذارم برم. هیچ وقت. تویی که اول منو می‌گذاری. نترس، بخواب بچه‌ی نازم.

می‌بینید؟ روان‌شناسی جدن یک ماداگاسکار واقعی است که گریز از آن تقریبن غیرممکن است!

 

* خداحافظ گری کوپر، رومن گاری، سروش حبیبی، انتشارات نیلوفر



Comments: Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017