بعد من رنج میبرم، موجودِ کوچکی در درونم ضجه میزند شبها و نیمهشبها و دمِ صبحهایی که میروم بخوابم، فقط و فقط به این دلیل که باید ساعاتی بعد بیدار بشوم.
(آقای روانکاو میگوید یحتمل کودکِ درونت است که یادش میافتد به ظهرهای بچهگی که مجبور بودی بخوابی، با آن همه عطشِ بازی که هنوز در تو بود، مجبورت میکردند بخوابی تا دمی خودشان هم بخوابند، آرام بگیرند. به خودم میگویم هه که! چند بار، چند روز با خواهش و تمنا مازیار را به رختخواب بردم تا بخوابد بلکه به سایرِ امورِ زندهگیام برسم! میخواهم بگویم گاهی یک همچین سیکل تاسفباری دارد زندهگانی)
Post a Comment