یک داستانِ مصورِ بامزهای دارند آقای آریل دورفمن در بابِ جنگلی که یک شب گرگی بیمروت به زور میشود سلطانش. بعد از فرطِ کینه، آقای گرگ دستور میدهند جنگل را از هر چه خرگوش است پاک کنند. جوری که اصلن همه فراموششان بشود روزی روزگاری خرگوشی در این جنگل زندهگی میکرد. مزدوران جنابِ گرگ البته پاکسازی موفقی دارند. اما حکایتِ مصیبهای آقای گرگ زمانی آغاز میشود که ایشان تصمیم میگیرند برای گسترش اقتدارشان، میمونِ عکاس از ایشان مرتب عکسهای جدید بگیرد و بر هر خانه و درختی نصب شود تمثالِ بدهیبتشان. داستان اینجوری است که پس از این که نخستین عکسِ جنابِ گرگ از تاریکخانهی عکاس بیرون میآید، ناگهان سر و کلهی خرگوشی شیطان با لبخندی پدرسوختهوارانه از گوشهی عکس هویدا میشود. طبعن آقای عکاس با ترس و لرز عکس را معدوم میکند و عکس دیگری از حضرتِ گرگ میگیرد. اما عکسها طلسم شده است. هنگام عکاسی هیچ خرگوشی در محدوده نیست اما پس از ظهور عکس، خرگوشها از پشتِ صندلی، از زیر میز، از گوشهی کادر، سرک کشیدهاند و با خندهی خاموششان، تمامِ قدرقدرتیِ جناب گرگ را به سخره گرفتهاند. القصه این که با هر عکسی، تعداد خرگوشهای بلا بیشتر میشود. احوالِ جنابِ گرگ هم آشفتهتر. خوابِ مزدورانش هم. جوری که کمکم سروکلهشان در عکسهای قبلن چاپشده و به در و دیوار آویخته شده هم پیدا میشود. جوری که تمامِ تاج و تخت و کاخ و سلطنت جناب گرگ از خرگوشهای کوچکِ خندانِ خاموش لبریز میشود. کسی هم دستش بهشان نمیرسد، کسی هم دستش بهشان نمیرسد، کسی هم دستش بهشان نمیرسد...
Post a Comment