بدترین قسمت قضیه لحظهایه که به سرعت هرچه تمامتر، اشیاء تبدیل به یادگاری میشن. رسولی
با خودش فکر میکند ایرما، لابد لحظههای بدتری هم هست در زندگی، وقتهایی که همان اشیاء فوق، به نرمی دوباره تبدیل به اشیاء بیخاصیت و ابتری میشوند. به آرامی شروع به مردن میکنند خاطرههای پیوستشده به نامها و جاها و چیزها. روزهایی میرسد خاکستری، که نامها دوباره میروند روی هر چیزی که دلشان خواست مینشینند. بیکه دلالتی داشته باشند بر چیزی، جایی، کسی، شبی. وقتهایی که جادوی نامها و جاها و چیزها رفتهرفته رنگ میبازد و زمان به هیاتِ عادیاش برمیگردد و سایههای خیابانها دوباره بیهوده دراز میشوند و زندهگی روالِ لعنتیِ معمولش را دوباره در پیش میگیرد. که آدمی که رفته، با خودش روکشهایی را که کشیده بوده زمانی روی اشیاء، روی روزها و شبها و جاها و تمامِ زندهگیات، میکشد و میبرد عاقبت. بعد دوباره اشیاء حیاتِ مستقلِ خودشان را آغاز میکنند. دوباره طاقچه میشود طاقچه، مچبند میشود مچبند، انار میشود انار، خیابانِ سهرهوردی میشود خیابانِ سهرهوردی، کافه پاییز میشود کافهپاییز، بیپسوند. بیکه تو را ببرند با خودشان به میانِ خاطرهای، تاریخی.
موسیو ورنوش
|
Post a Comment