از حزنهای رنگی، اندوههای بیخاصیت و آغوشهای نصفهنیمه
بعد، بعد آدمهایی هستند در زندهگانی که شعارشان تغییر نیست، بقاست. بلند نمیشوند اصولن به عوضکردن دنیا. به جایش مینشینند به قابلتحملترکردنِ همین دنیای نکبتی که در آن به سر میبرند. این طور آدمها اهل جنگ نیستند. آدمِ جنگیدن نیستند. آدمِ زندهگیکردن، آدمِ زندهگی را رنگکردن، به دلخواهِ خود رنگکردن هستند. آدم نشستن وسطِ چهاردیواریِ محبس و خیالبافی و خواببینی هستند. اینجوری جدارههای لاجرم را رنگ میکنند. اینجوری انتقام میگیرند از همهی آنچیزهایی که نمیتوانند به جنگش بروند. همهی لرزشِ دست و دلشان از آن است که بردارند چهارتا قطعهی کوچک از دیوارشان بیرون بکشند، صیقلش دهند، بعد بگذارند سر جایش. گاس که هیچکس هم هیچوقت نفهمد. این قِسم آدمها را تشر که بزنی بهشان، رو که ترش کنی برایشان، دستِ رد که بزنی به سینهشان، جای هر حرف و حدیثی، میروند برای خودشان در گوشهی یواشی از زندهگی کز میکنند در خودشان. زانوهایشان را میگیرند بغلشان. بعد، دقایقی بعد دیگر آنجا نیستند. دیگر با تو نیستند. سفر رفتهاند برای خودشان. گاهی اگر خوب دقت کنی لبخند ملایمی را هم میبینی روی صورتشان.
|
Post a Comment