- رد همهشون رو روی خودت داری. + ندارم. - داری. تابلو داری. + میگم ندارم! - همهشون حی و حاضرن همیشه. کافیه اراده کنی تا احضارشون کنی. تا بیان. + نمیان. احضارم بکنم نمیان دیگه. - شک نکن که میان. نشستن یه جا منتظر. توی خودتن. کسی جایی نرفته اصلن. این همه سال. + تموم شدن که موندن. اگه ناتموم بودن نگهشون نمیداشتم تو خودم. الان مال خودم شدن. دیگه خودشون نیستن که. - همین دیگه. دارن توی تو به زندگیشون ادامه میدن. واقعیتر از وقتی که واقعن بودن. + منو ببوس. - شدن عین بچههات. مادری میکنی براشون. بزرگشون میکنی. تنهایی. + کی نمیکنه؟ - بیا جلو...
این مکالمه سالهاست که بین ایرما و من در جریان است. هربار با تماسِ لبها قطع میشود اما. وصل میشود به هزار اتفاق رنگارنگ. بعد هر دو میانهی همان بوسهی طولانی، میرویم سفر. جداجدا. من، به استانبول میروم. راه میافتم میانِ بازار قدیمی. فروشندهها را میشناسم. از روی دستخطهایشان که روی کاغذهای زردِ روی پیشخوان، تندتند رقمها را مینویسند. به هرکدامشان که میرسم سرش را بالا میآورد به نشانهی آشنایی. لبخندِ کشآمدهای تحویلم میدهد. بعد دوباره مشغول نوشتن میشود. دستهایم را فرو میکنم در جیبم. شالگردنم را پیچیدهام دورِ چانهام. قدمهایم را سفت میکنم و رد میشوم. ایرما برمیگردد نخجوان. میرود کنار ارس مینشیند. کاغذهایش را پهن میکند. میگردد دنبال اسمها و آدرسها. بعد یکییکی آدمها را خط میزند. دور بعضیها دایره میکشد. بعضیها را اما اسمشان را بلندبلند تکرار میکند. آنقدر تکرار میکند تا از هر معنایی و دلالتی تهی بشوند. تا خود شب همانجا مینشیند.
همیشه این ایرماست که زودتر از من برمیگردد. برمیگردد تا دلداری بدهد. عینِ مادری که بچهاش را. با خودم فکر میکنم ایرما یک عمر بزرگی کرد در حق همهی مردهایش. مراقبت کرد ازشان. بیمهری کرد مادرانه. این جوری است که همیشه عشق در مراجعه است. عاقبتِ همهشان در یکروزیبرگشتن است. برگشتنِ به زهدانِ لایزالش.
ایرما را تصور میکنم که پیرزنیست خوشبو. نشسته روی قالیچه. تسبیح میگرداند. در خانهاش نیمهباز است. عشاقِ طاق و جفت قدیمی پیرشده و زنگرفته و بچهدارشده و ازجنگبرگشته و بیوه و مطلقه و پرنیاز، دورش را گرفتهاند. برای هرکدام حکایتی دارد. لبخندی. قصهای. خاطره و روایتی از خودش، از خودشان. بچهها و نوههایش. من؟ من ایستادهام توی اتاق، پشتِ در، درست کنار چهارچوب. چشمهای ایرما اما نزدیکبین است. خبر ندارد از حضور من. من جمیع قصههایش هستم. مجموعِ اندوهگینِ حکایتهای متنافر، از خودش و آدمهایش.
موسیو ورنوش
|
Post a Comment