« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2010-03-16

بهش می‌گم من خسته‌م، بیا بریم توی تخت دراز بکشیم بازی کنیم. با اکراه قبول می‌کنه. می‌دونه این‌جور وقت‌ها یعنی من می‌خوام بخوابم. میاد. اول کشتی می‌گیریم باهم. بعد حرف می‌زنیم. بعد پیشنهاد می‌کنم باهم کتاب بخونیم. قبول نمی‌کنه چون می‌دونه با همون دو خط اول من خوابم می‌بره. می‌ره از اتاقش چندتا اسباب‌بازی میاره. می‌خواد سعی کنه منو بیدار نگه داره. هی باهام حرف می‌زنه. به ربع بازی می‌کنیم. بعد می‌گم بیا با هم بخوابیم. می‌گه خودت بخواب. می‌گم پس منم نمی‌خوابم. میگه نه، بخواب. بعد بلند می‌شه می‌ره چراغ رو خاموش می‌کنه، در اتاق رو می‌بنده و می‌ره بیرون. از دستم ناراحت شده. می‌خوابم.


Comments: Post a Comment