« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2010-03-17 بهرام رادان مقابل دوربین مانی حقیقی از خلقیاتِ آقای مهرجویی میگوید. نقل به مضمونش میشود این که برای آقای مهرجویی جایزهها و جشنوارهها اهمیتی ندارد. بعد تعریف میکند که چهطور وقتی سر فیلمبرداریِ «سنتوری» جایزهی فلان جشنواره را برای آقای مهرجویی آوردند، ایشان استقبالشان در حدی بود که شاید اگر همان دم یک فقره «چایی» برایشان آورده بودند، بیشتر ابراز استقبال میکردند. مانی؟ قطع میشود فیلم به پشتِ صحنهی سنتوری. تندیس جایزه را برای آقای مهرجویی میآورند. آقای مهرجویی تندیس را محکم در دستش میگیرد. بعد بالاس سرش میبرد. فریادی از شعف میکشد. بعد تندیس را چند بار میبوسد. هیاهوی خالص بر فضا مستولی است. همه خوشاند رسمن. بروید اینجا و به سرهرمستان رای بدهید، اگر دلتان خواست. |
.
.
و اما در باره رای دادن که دلمان د جوری خواست به شما و سیبستان رای دهیم و دادیم و اگر نشمرند حاضریم چمع شویم و فتنه هم بکنیم و بلکه هم افشا. اماچرا تو؟ که اکثر نوشته هایت افشای خلوت آدمی ( هایی) است جهان گَل و گشاد را به عمد تنگ کرده اند و میکروسکپی تا بتوانند آن را در مشت لمس کنند و بو کنند و به بل بچسبانند و کلمه هایشان به اندازه قد و قامت خوش اندام و موزون جهان درونشان باشد. تو سرت موقع نوشتن توی یقه ات است. ولی چرا سیبستان؟ او را هم دوست دارم که سرش از یقه اش که بیرون است هیچ ، از پنجره خلوت اتاقش هم بیرون تر است و دارد جهانش را به عمد قلمرو گشایی می کند تا مگر با تلسکوپی که در قلمش کارگذاشته نوشته ات تا حد امکان جهان شمول تر شود.
بله. اینطور است که از توی لیست ، آن طرف جمع شما می شود مساوی آنکه دل مان خواست.
به بل بچسبانند = به دل بچسبانند
Post a Comment