سالها پیش جایی داستان طنزی بود که کسی داشت روایت میکرد از ریشاش. که چهطور تمامِ سالهای نوبالغی را منتظر بوده تا ریش دربیاورد. که چهطور مدتها جلوی آینه صورتش را میکاویده در جستوجوی ریش. که همیشه نگاهِ حسرتبارش به مردهایی بوده که ریش انبوه داشتند. که حسرتِ تراشیدن و کوتاهکردن و مدلدادنِ ریش داشته، همیشه. بعد تعریف میکرد که بزرگتر که شده، ریشاش به قاعده که درآمده، تمام آن حسرت تبدیل شده به دردسرِ مدامتراشیدنِ صورتش. که هر بار فحش میداده به خودش و ریشاش که چرا این همه باید هر روز کوتاهش کند، وقت بگذارد برای اصلاحش. حسرتِ آدمهایی را میخورده که بهکل ریش ندارند. زحمتِ کوتاهکردنش را هم.
قیاسِ معالفارق بکنیم. حکایتِ مخاطبداشتنِ وبلاگها حکایتِ همان ریش است.
محض اينكه ديدم آن لاين ! هستين دوباره اومدم تا با اين بهانه عرض سلامي كرده باشم وگرنه صلاح يا سلاح ! مملكت خويش ، خسروان دانند و ما عمرا" اگر كه ملا نقطه اي بوده باشيم ! باقي بقايتان
کاندید مسابقه ی وبلاگ نویسی دویچه وله در سال ۲۰۱۰ شده اید
خودتان خبر دارید؟
Post a Comment