دارم به عکست نگاه میکنم که یک جایی در تاریخ ایستادهای، فیکس شدهای و میخندی. نه از آن خندههای رهاییبخشی که صدایش از توی عکسها هم شنیده میشود. از همین خندههایی که گاهی آدم روی لبش میآید و میماند برای چند ثانیه و بعد میرود جایی پسِ پشتِ پسلهها گم میشود. بعد هر بار که برمیگردم عکست را نگاه میکنم، خندهی صورتت خشکتر شده، قدیمیتر شده، بیمعناتر شده. دقیقن هربار بیشتر رفتی در گذشته و دور شدی. به قول آن رفیقمان عکسها گاهی بلدند این جوری جنایت کنند که صدای خندهی تو را بخشکانند. قرارشان این بوده که جلوی مرگِ لحظهها را بگیرند و نگهدارندشان اما بیش از هرچیز دیگری خاطرهها را نابود میکنند. لبخندها و نگاهها را از معنا تهیتر میکنند. انگار مدام به رویت میآورند که اتفاقن زمان میگذرد، بدجور هم میگذرد.
|
Post a Comment