« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2010-03-09

عکس‌های نوازنده‌های عهدِ قاجار روی دیوارهای موزه‌ی موسیقی، هرکدام زیرشان توضیحی دارند از نام و نشان آن‌هایی که در عکس، سازبه‌دست، روبه‌دوربین، در دشتی، جایی نشسته‌اند. دست‌خطی به خطی خوش، با خودنویس، به رنگ مشکی. دست‌خطی که بوی نسلِ «فرهنگی»های چندین دهه‌ی پیش را می‌دهد. فرهنگی‌بودن صفتی بود که سال‌ها قبل از آن که «آموزش‌پرورشی»بودن یک‌جور انگِ سپیا داشته باشد در خودش، به آدم‌هایی اتلاق می‌شد که کارشان آموزش بود و پرورش اما فرهنگی‌بودن برازنده‌ی تن‌شان بود. قواره‌شان بود. بس که سرکش‌ها و سرکشی‌های قلم‌شان به قاعده بود، درشتی‌ها و ظرافت‌های‌شان هم. شبیه تکه‌یادداشت‌ها و تکه‌کاغذهای تاشده‌ی زیرِ فرش، کنارِ کتاب‌خانه‌ی کوچکِ دمِ دستی، کنار پنجره‌ی قدیِ روبه‌جنوب، روبه‌حیاط. همان که رادیوضبطِ جی‌وی‌سی میشی‌رنگ را هنوز که هنوز است روی خودش جا داده. با کمد دردارِ قفل‌دار کوچکی با چندجور قلم و خودکار و خودنویس و قوطی سیگار و فندک و تراش و انگشتر عقیق و ناخن‌گیر و تیغ و الخ. بعد با خودم فکر کردم لابد سال‌ها بی‌که بدانم داشتم در خیالم سرمشق می‌نوشتم از روی آن خط‌ها، که این‌طور دل و ایمانم می‌رود هربار که چشمم به خطی شبیه به آن‌ها می‌افتد. هربار می‌توانم ساعت‌ها خیره شوم به جزییاتِ سین‌های کشیده و نون‌های برگشته و سرکش‌های کوتاه‌وبلند. کلاسِ خط رفتم همان‌ سال‌ها. خط درشت. قلم نی. نبود آن چیزی که می‌طلبیدم از خط. شبیه خط‌ش نبود. این را بعدها فهمیدم. بلد نبودم لابد همان روزها برایش توضیح بدهم که چرا با وجود این همه شوقی که می‌دیدم در چشم‌هایش از خط‌نوشتنِ من، دلم نخواست که خطاط باشم با قلم نی. خطِ درشت را که نمی‌شد روی کاغذِ خط‌دارِ دفترهای کوچک و حاشیه‌های سفیدِ تحریک‌کننده‌ی کنار کتاب‌ها و روزنامه‌ها نوشت. یا تا کرد و گذاشت زیر فرش، برای هزارسال بعد، برای پسرکی که بیست سال بعد بیاید خانه را زیرورو کند دنبال تکه‌ی از آن کرشمه‌ها.


Comments:
would u plz accept my request in Gooder?
 
آقا جان چرا گودرت رو بستی پس؟
 
Post a Comment