...از یک جایی به بعد آدم دستوپازدن را رها میکند لابد. از یک جایی به بعد تماشا میکنی غرقشدن خودت را. بهت میکنی، گیج و گول و ساکت سر جای خودت مینشینی، بادها و طوفانها را تماشا میکنی که چه طور از ورای سرت دارند برای خودشان میگذرند، پیراهنت را میدرند و میگذرند. نگاهت را خیره دوختهای به یک جای نامعلومی در دوردست و نگاه نمیکنی. حرف نمیزنی، گوش نمیکنی. حتا تماشا هم نمیکنی دیگر. این جور جاهاست که عنوان «نظارهگرِ خاموش» هم از سرت زیاد است. گاس که یک حیات نباتی صرفن.
|
دو مطلب مربوط به اُستاد نازنينم وونگ كار-واي را از طريق سرچ در وب شما خواندم. خسته نباشيد. يك طرحي هست كه اگر ايميلتان را داشته باشم مطرح ميكنم خدمتتان.
با احترام
Post a Comment