« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2010-03-14

...از یک جایی به بعد آدم دست‌وپازدن را رها می‌کند لابد. از یک جایی به بعد تماشا می‌کنی غرق‌شدن خودت را. بهت می‌کنی، گیج و گول و ساکت سر جای خودت می‌نشینی، بادها و طوفان‌ها را تماشا می‌کنی که چه طور از ورای سرت دارند برای خودشان می‌گذرند، پیراهنت را می‌درند و می‌گذرند. نگاهت را خیره دوخته‌ای به یک جای نامعلومی در دوردست و نگاه نمی‌کنی. حرف نمی‌زنی، گوش نمی‌کنی. حتا تماشا هم نمی‌کنی دیگر. این جور جاهاست که عنوان «نظاره‌گرِ خاموش» هم از سرت زیاد است. گاس که یک حیات نباتی صرفن.


Comments:
این گودر لعنتی رو وا کن
 
سلام.
دو مطلب مربوط به اُستاد نازنينم وونگ كار-واي را از طريق سرچ در وب شما خواندم. خسته نباشيد. يك طرحي هست كه اگر اي‌ميل‌تان را داشته باشم مطرح مي‌كنم خدمت‌تان.
با احترام
 
Sirhermes@gmail.com
 
البته اگه بعدش آدم به غلت کردن نیفته،( که همیشه میفته) بله لحظه خوبیه. جای دور نرین که از کجا معلوم؟! من الان تویه اون لحظه بعد هستم
 
Post a Comment