من از نقاشی هیچی نمی دونم.اما این رو خوب می دونم که وقتی سر آدم خم می شه به سمت ستونی ، آرامشی ، کسی که هرگز وجود خارجی نداره ،از توی اون خلاء و نیستی ، یک دفعه هستی ای زاییده می شه که قادره جای خالی تمام حفره ها رو پر کنه. درست مثل این دختر از نیم رخ ِ بی چشم و دماغ و لب زنانه اش ، که نیم صورت مردانه ی چشمی و ابرویی و دماغ و لبی زاییده می شه که بر خلاف لحظه ی سکر آور صورت چشم بسته ی زن و پوست مرمری اش ، در تب و تاب است با چشمی باز و صورتی سوخته. نگاه کن سر هرمس از سمت چپ خیال و رویای زن، حتی خطوط قفس پیراهن هم شکسته شده و همه چی مهیای پروازه. چقدر این نقاشی حرف می زند وقتی کرکره ها که کشیده ، پس اینهمه نور روی گردن و جناق سینه ی زن از سمت کدام خورشیده؟.
نگاه کن سر هرمس از سمت چپ خیال و رویای زن، حتی خطوط قفس پیراهن هم شکسته شده و همه چی مهیای پروازه.
چقدر این نقاشی حرف می زند وقتی
کرکره ها که کشیده ، پس اینهمه نور روی گردن و جناق سینه ی زن از سمت کدام خورشیده؟.
Post a Comment