« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2010-05-12

هوای همیشه‌آلوده‌ی تهران گاهی می‌شود مفر تنفس. خوب است آدم بعضی‌روزها تهران باشد. تهران بماند. یک نزدیکی‌ای داشته باشد با اتفاقات، کلن. پنجره‌هایش مدام به نکبت باز نشود. رنگ ببیند. امیدوار بشود حتا گاهی. امیدواری‌های ذره‌ذره. دیدنِ چهارتا آدم، رفتن از این دفتر به آن دفتر. این‌ها را که می‌گویم برای آن بابایی درک‌شدنی است که حجم عمده‌ی روزهایش را مثل یک آدم تبعیدی، یک جای دیگری دارد گذران می‌کند. وگرنه که شمایی که روزها و شب‌های‌تان در همین تهران می‌گذرد، لابد خنده‌تان می‌گیرد از این حرف‌ها. حق هم دارید. عادی می‌شود خیلی زود این جور چیزها. سرهرمس اما شهر را دوست دارد. جابه‌جاشدن را دوست دارد. این که صبح را این یکی دفتر باشی، ظهر بروی با یک عزیزی نهار بخوری، عصر را در آن یکی دفتر. همین که وسط ماجرا ماشینت را سُر بدهی میان خیابان، نماهای زندگی‌ات بشود تداوم نقطه‌چینِ داخلی/خارجی، بالاخره چشمت بیفتد به یک ذره‌هایی از امیدواری، چهار تا خبر خوب، ذره‌خوب هم بشنوی، همین‌ها خودش خوب است. زندگی‌ات را جلو می‌برد. لااقل خانه که می‌رسی دلت نمی‌خواهد همان لحظه پیک‌ات را پر کنی و به تراسِ ساکتِ سیگاردار پناه ببری.


Comments: Post a Comment