مقیاس درکِ محله و محلیت آدمِ پیاده است. اینجوری است که سرهرمس دست عزیزانش را که میگیرد و قدمزنان و زرزرچرندگویان که پیادهروهای جورواجورِ محله را زیر پا میگذارد، بوی بلالِ کبابشده روی ذغال که به مشامشان میخورد، شیربلال مذکور را که به نیش میکشد، ویترینِ مغازههای تازه را که تماشا میکند، از روی جویها و آبراهها که میپرد، کنار ساختمانهای نیمهتمام و تازهتمام که میایستد، آمار فالوده و سنگک و گوجهسبز و نانسفیدهای ساندویچی محل را که میگیرد، یادش میافتد به این که چقدر سالهاست که بیخود کوچهپسکوچههای محل را سوار بر سواری پیموده، بیهوده. بی که ایستاده باشد زیر درختِ تازهباردادهی توتسیاه، و دستش را دراز کرده باشد به چیدن از سرشاخهها.
این جبر جغرافیایی جبر جغرافیایی هم که میگویند رفقا، کم الکی نیست. این که ماستبندی و گالری و رستوران و نانوایی و پسرخاله و رفیق و بانک و شیشهبری و الخات در یک فاصلهای باشد از تو، که بشود پیاده گز کرد مسیر را. مدرسه و اداره و شرکت هم که اگر باشه که نورعلینور است. اصلن راستش را بخواهید سرهرمس عمیقن فکر میکند این انگلیسیها بودند که ساختار شهرهای ما را اینجوری قاراشمیش کردند. جوری که طرف خانهاش تهرانپارس باشد و محل کارش، جادهی مخصوص. به قول ظریفی، این بابا یا باید کارش را عوض کند یا خانهاش را. حالا هرکس نداند فکر میکند سرهرمس خودش کولهاش را میاندازد پشتش، سوار دوچرخهاش میشود و با چهار تا رکاب میرسد به دفترش. نخیر. ناتوانیِ دستها و پاها و فیلانهای سیمانی هم هست. بدجور هم هست. اما آدم است دیگر، گاهی دلش میخواهد از دوستدارمهایش حرف بزند. از این که پسرک کیفش را بیندازد روی شانهاش، چهار تا کوچه را رد کند و وارد مدرسهاش بشود. از این که یک سبدی داشته باشد جلوی دوچرخهی آدم، که از دور هم ساقهای رعنای کرفس خودشان را نشانِ خلق بدهد. از این که یکی از نانها را تا برسی خانه، هی غازیغازی کرده باشی تا آخرش. کلن این جوری است که ترافیک میشود ترافیک، با یک کافِ مشددِ لجدرآر و سمج. مملو از بچهمدرسهایهای بینوا و آدمبزرگهایی که عمرشان را در گذر از این سوی شهر به آن سوی شهر، روزی دوبار، دارند تلف میکنند.
اصلن برویم بازنشسته شویم نادرجان، نه؟
|
بعد تو می ری و در یخچال رو که باز می کنی و تمام قد که روبروش خنک می شی وانمود می کنی که تاریخ انقضاها چه ریزه و تو عینک نداری و کمی کوری و طول می کشه تا بخونیش و بعد از چند دقیقه که مثلا خوندیش و تنت و صورتت جان گرفت از خاطره ی خوش خنکی و بهار،دست خالی می ری طرف پیشخون و می پرسی چرا همه محصولات شما اینقده پرچربه؟
حالا چرا محصولات تو در این صفحه هم اینهمه پر چربه و خنک ِ آرام بماند برای خودم.
اما باید اعترافی کنم و بروم و بروم آهای هرمس مقدس که در بلاگ اسپاتی .
مدتها بود که هیچ جمله ای از حتی بزرگ های نویسنده باعث نشده بود کنار ش مداد بردارم و بنویسم گود ، اکسنلت. از بس سخت و سفت و کج و لج شده ام. اما کنار این متن که بوی آفتاب میدون های فوزیه خیلی قبل ها رو میداد و کفش های نوی نارنجی تنگ و چرخ دستی های لبو و باقالی داغ و ساندویچ فرو شی های تخم مرغ و یقه ی رو پوش مدرسه و آخ آخ آخ آخ تا ابد هم بنویسی ثابتی تمامی ندارد چاهی که سرت را کرده ای تویش . بنوس کنارش تا دلت گرفت این پاراگراف را دوباره
بخوان. اصلا اجرایش کن. چطوره؟
*****************
ضمنا سر هرمس مارانا این مشکل نوشته های تو هست که کلنگ بر می داره می افته به جان گذشته ی آدم ، یا مشکل خاک باغچه ی من که همه اش در زمان هفته ی اخر اسفنده؟ چرا همیشه اینجا و جاهایی که دوستشان دارم حاشیه بلند تر از متن می شه؟
Post a Comment