« سر هرمس مارانا »



2010-06-07

در زنده‌گانی پُست‌هایی هست برای قورت‌دادن، کلن

1. آقای کالوینو می‌فرمایند که: آن‌چه ادبیات می‌تواند انجام دهد، تبیین به‌ترین روش برای یافتن یک گریزگاه است، گیرم این گریزگاه، گذری به هزارتویی دیگر بیش نباشد. سرهرمس به صورت خودجوش یاد همه‌ی هزارتوهای ازپس‌هم‌ای می‌افتد که کلمات از پی هم به دنیا می‌آورند. یادِ همه‌ی گردابه‌های متداخلی که از جایی به جایی دیگر می‌روند و پایان نمی‌پذیرند مگر به چیزی از جنسی دیگر، غیر از کلمه. گاهی وقت‌ها باید دوایر متداخلی را که از افتادن سنگی بر آب حاصل می‌شود، با دخالت انگشتی بی‌واسطه، پایان داد. پس‌لرزه‌ها را هم لابد باید برد جایی دور، خیلی دور.

2. وارد تونل که شدیم، عینک آفتابی هنوز روی چشمم بود. چراغ‌ها را روشن نکردم. گذاشتم تاریکی غلیظ‌تر بشود. صدای خفه‌ی باقی ماشین‌ها به زور از لای درزهای ناگزیر ماشین می‌ریخت تو. دهلیز گرم و نرمی شده بود برای خودش. وسوسه‌ی بستنِ چشم‌ها دوباره برگشته بود سراغم. مثل وقتی بالای بلندای بلندی رفتی و آن لبه ایستاده‌ای و به شدت، به شدت دلت سقوط می‌خواهد. بی‌وزنی می‌خواهد. داشتم فکر می‌کردم کاش مرگ این تونل نورِ حاصل از ارتعاشات فیلانِ مغزی نباشد. حوصله‌ی یک نورِ دیگر را ندارم. مرگ اتفاقن باید یک دالان سیاه و مخملین و نم‌ناک و ولرم باشد. جوری که ته‌ش ناپیدا و گم باشد. مثل پلک‌هایت که از زور خسته‌گی می‌افتد و دنیا تیره و تار و بی‌همه‌چیز می‌شود. قاعده‌اش هم لابد همین است، بی‌خود که این همه به خواب تشبیه‌اش نکرده‌اند.

4. ژانر: آدم‌هایی که هرآن‌چه قوه‌ی استدلال‌شان را برانگیزد، بر قدرت‌شان می‌افزاید. (سلام آقای بارونِ درخت‌نشین)

5. خبر چهارمین نفر، چهارمین هم‌خون که آمد، یادم افتاد که خیلی وقت پیش باید این‌جا می‌نوشتم. می‌نوشتم که چه‌طور قدرت و ضعف در نهایت به هم تبدیل می‌شوند. به قول آن بنده‌خدا، آدمی آخرش از همان جایی می‌خورد که یک عمر بلندش کرده بود. من یک تئوریِ تخمی‌ای دارم برای خودم. در باب سرطان. در باب آن نقطه‌ای از وجود آدم که در نهایت سلول‌هایش پیر می‌شوند و خسته می‌شوند و خراب می‌شوند، لابد بس‌که بیش‌تر از همه ازشان کار کشیده شده. بیش‌تر در دید بوده‌اند. خیلی هم راستش نرفته‌ام سراغ نمونه‌های آماری. خوشم نمی‌آید تئوری‌ام به قا برود. الان خوشحالم برای خودم.

8. آقای مهدی سحابی یک مقاله‌ی ساده و روانی دارند درباره‌ی جنس تخیلِ آقای کالوینو. درباره‌ی این که چیزهایی که می‌گوید، هرچه قدر هم دور از ذهن و غیرطبیعی باشد، باز هم به نظر آدم طبیعی می‌رسد. آقای سحابی شگرد آقای کالوینو را در ساده و بی‌تکلف‌بودن تصویرهایش می‌داند. سرهرمس گمان می‌کند این دقیقن همان عنصری است که در قصه‌های بچه‌ها هست، در قصه‌هایی که برای‌مان تعریف می‌کنند. در وقت‌هایی که برای‌شان داستان‌های تخیلی می‌گوییم و آن‌ها را با خودمان می‌کشانیم درون قصه. جوری که خودشان ادامه می‌دهند تصویرها را. برعکس، وقت‌هایی هم هست که هرچه زور می‌زنی وارد فضای قصه‌ات نمی‌شود. هرچه می‌بافی کودکت می‌ماند پشتِ در، وارد نمی‌شود. دستت را نمی‌گیرد. حالا می‌فهمم که این باید مال وقت‌هایی باشد که داری پیچیده و منظوردار و غیررها و مهندسی‌شده قصه می‌بافی.

9. آن قدیم‌ها، شما یادتان نمی‌آید، فقط علامتِ تعجب بود. برای بیانِ یک مجموعه‌ی گسترده‌ای از حس‌ها همین یک ! را داشتیم که بگذاریم تهِ جمله‌های‌مان. عصبانیت و شوخی و الخ. حالا دونقطه‌دی هست، دونقطه‌پرانتز هست، دونقطه‌فیلان هست. اصلن این اسمایلی‌ها که بی‌خود سروکله‌شان پیدا نشده که، آمده‌اند کمک. آمده‌اند دست ما را بگیرند ببرند در غارهای نیاکان‌مان. نشان‌مان بدهند که آن‌ قدیم‌ترها که ملت با اشکال و صورت‌ها و صورتک‌ها حرف‌های‌شان را می‌نوشتند، چه همه سوءتفاهم‌ها کم‌تر بود.

11. «شناخت‌نامه‌ی ایتالو کالوینو» را کتابِ خورشید چاپ کرده، به کوشش علی ده‌باشی. همین که اسم علی ده‌باشی آن‌جا روی جلد باشد یعنی با یک کار جدی و درست‌ودرمان طرف هستی. شب‌های بخارا را از دست دادم، هر سه‌چهار شب‌اش را. در خانه‌ی هنرمندان. افسوس‌ش را می‌خورم کلن، هر از چندی. یک مجموعه عکسِ کم‌کیفیت هم توانسته‌اند جور کنند از کالوینو. از سال‌های مختلف زندگی‌اش. بعد چشم‌های آقای کالوینو را شما باید خوب مداقه کنی. یک کودکیِ زنده‌ای را در همه‌ی سال‌های زندگی‌اش می‌بینی در آن چشم‌ها. یک رگه‌ای از شیطنت و مهربانی توامان. بعد برای سرهرمس همین می‌شود یک پله‌ای که برود رویش بایستد و بگوید که اصلن همین است که تخیلِ آقای کالوینو این همه راحت و بی‌دست‌انداز جلو می‌رود. همین است که نگاهِ آقای مارکووالدوی آقای کالوینو، این همه بلد است جزییات بی‌اهمیت را ببیند و عظمت‌های شهر را نبیند. همین است که قصه‌هایی که از کالوینو که دوست‌شان ندارم، اتفاقن همان‌هایی هستند که دارند به صورت گل‌درشت از ساخت‌وسازهای بی‌رویه در رم، از آلودگی آب‌ و هوا، از مسایل سیاسی روز حرف می‌زنند.

13. «یک دلیل عمده‌ی دیگر تاثیر و کارایی آثار کالوینو زبان روشن و زلال اوست. نوعی بداهت و بی‌فاصله‌گی که البته تا اندازه‌ای‌ش هم به همین ویژه‌گی زبان ایتالیایی برمی‌گردد. زبانی که ساده‌گی و بی‌پیرایه‌گی جزء مشخصه‌های ذاتی‌اش است. این‌جاست که کالوینو از آن دوستان و هم‌تکلم‌های فرانسوی‌اش متمایز می‌شود. کار چندانی با چندوچون خود زبان ندارد، دربند کلنجاررفتن با اس و اساس زبان نیست در حالی که برای همگنان فرانسوی او همین کلنجار پایه و مایه‌ی خیلی از کتاب‌هاست. کتاب‌های اغلب هم خیلی موفق، اما متاسفانه اغلب با بُردی که داخل همان زبان محدود می‌ماند. کالوینو با خود زبان مساله‌ای ندارد. هدفش اول از همه قصه‌گویی است، و مثل بیش‌تر قصه‌گوها بیش‌تر به خودِ آن‌چه می‌گوید پای‌بند است و نه چندان به این که با خود زبان هم باید درافتاد یا نه. برای او مضمون اصل است.» آقای مهدی سحابی، همان.

14. گودر برداشته وبلاگ‌های‌مان را عبوس کرده. وبلاگِ سرهرمس را لااقل. این را در همراهی با آقای خواب بزرگ دارم می‌گویم. یادی هم می‌کنم از آقای سیزیف و آن پیشنهادی که داده بود آن روزها که یک مدتی جمع کنیم برگردیم به ده. مزه‌های‌مان را در گودر می‌پراکنیم و این‌جا که می‌رسیم می‌شویم آدم‌های عصاقورت‌داده. شمشیرتان را در نیام کنید البته، خودم را دارم می‌گویم، صرفن. سفر از وبلاگستان به گودرستان، سفر از مخاطبِ عامِ خاموش بود به سمت مخاطبِ خاصِ گویا. بدیهی است که بعد از یک مدتی هم دلِ آدم را بزند این همه چشم‌درچشمِ آشناها شدن و بودن. این است که حرفِ شما هم درست، خانمِ کارپه.

16. دشمن حتا نیم‌نگاهی هم به من و تو نمی‌افکند/ و چیزی غمین‌تر از این هم حتا [نیست]

19. قصه‌ی «جولیا» را اگر می‌دادند دستِ کوئن‌ها، لابد قدری شوخی قاطی‌ سرنوشتِ سوزناکِ آدم‌های قصه می‌کردند تا بشود یک «فارگو»ی دیگر مثلن. ساختمانِ قصه ولی به خودی خود یک جور بی‌چاره‌گی و درمانده‌گی و بلاهت تقدیری داشت در خودش. پایانِ خوبی هم داشت، رستگاری‌ای که نصیب کسی نشد جز بی‌ربط‌ترین آدمِ ماجرا. یک جور شوخی کلی در خودش داشت. به قولِ نازلی‌خانمِ دختر آیدین اما، تیلدا سوینتن‌ای دارد این فیلم که برای خودش یک‌تنه غول است، شاهی می‌کند یکه و تنها.

20. سپینودجان سرهرمس که پیدا نکرد آن نوشته‌ی طلایی‌ات را، درباره‌ی گازدادن به ماشین، وقتِ «الهیکم‌التکاثر» گفتنِ آخرش، آن جوری که پشتِ آدم بعد از هزاربار شنیدنِ گلادیاتورها هنوز تیر می‌کشد. بیا خودت برای‌مان بگو که چه‌طور فردوسی هم نتوانست این شور و نفرتِ توامان را ایجاد کند در روحِ آدم، این جور که گلادیاتورهای پارک‌وی یورش می‌برند و حمله می‌کنند و پاره می‌کنند و خون را در رگ‌هایت جوری به جوش می‌آورد موسیقی و شعر، که یک لحظه یادت می‌رود کدام طرف هستی، طرف بی‌چاره‌گانی که نفس‌شان گیر کرده زیر زور، زیر ظلم، یا تهییج‌شده‌ای هستی میان توده‌ی سیاهی‌ها، میان سگ‌های هاری که با دهان‌های کف‌کرده خیابان‌ها را گز می‌کنند. (سلامِ رویایِ خوف‌ناکِ گرسنه‌ی سگ‌های سیاه، در انیمیشنِ غریبِ والس با بشیر)

22. نوشته بود از «فاحشه‌گری روحی». خوب هم نوشته بود. یک حس خیلی‌زنانه‌ای را تعریف کرده بود که درک‌کردنش یک جور سختی است برای سرهرمس. ولی ناممکن نیست. بعد سرهرمس را طی یک جریانِ سیالِ ذهنی‌ای پرتاب کرده بود به «رومنس» خانمِ کاترین بریات. به آن سکانسِ رویای زنِ فیلم. که در سالنی بود همراه دیگران، با دیواری میانش. این سوی دیوار سالن خالی و ساده‌ای بود با تخت‌هایی که روی هرکدام‌شان زنانی که از کمر به بالای‌شان این سوی تخت بودند و بر بالینِ هرکدام‌، مردی/شان بود. آن سوی دیوار اما کمر به پایین زنان بود. فضایی مملو از برهنه‌گی و شهوت و مردانی برهنه و نیمه‌برهنه که هر کدام از راه می‌رسیدند و مقابل هر کدام از نیمه‌تنه‌های پایینی زنانی بی صورت و بی‌بالاتنه، به شهوت‌رانیِ بی‌سابقه‌ای مشغول. یادم هست که امیربامداد گفته بود که فیلم‌های این خانم سینما نیست. برای سرهرمس اما به‌خاطر همین سکانسی که خانم کارگردان تن داده به نمایشِ رویایی فرویدی، برای بازگوکردنِ تهِ تهِ آن حس سوپرزنانه‌ای که قهرمانش دارد، می‌شود «رومنس» را سینما دانست. بعد جریانِ ذهنِ آدم سیال‌تر که می‌شود می‌روی سراغ این وحشتی که کلمه‌ی «فاحشه‌گی» در خودش دارد، علی‌رغمِ جذابیت‌ش، برای ما مردها، عمومن. آن‌ حوزه‌ای که بلافاصله ما را یادِ امکان سلبِ مالکیت‌مان می‌اندازد. آن‌جایی که یک‌جانماندن و پراکنده‌گی زنانه را تاب نمی‌آوریم بس که نگرانِ خودمان و برجِ عاجِ یک‌نفره‌مان هستیم، پیوسته. دارم از شکافی حرف می‌زنم که به هیچ زوری پر نمی‌شود بین یک ذهن زنانه و ذهن مردانه. حواسم هست که البته فیلم کلن جاهای دیگری سرک کشیده بود، حفره‌های معرکه‌ی تاریکِ دیگری را کاویده بود از وجودِ عریانِ یک زن. این‌جا، الان اما یک خط مستقیمی هست که از روح شروع می‌شود و به پایین‌تنه هم می‌رسد گاهی، گیرم در رویاها و سایه‌های وجودِ آدم.

25. یک تِستی هست در دوره‌های یونگ‌شناسی، که چهار شخصیت دارد: رابین و ماریان و داروغه و جان‌کوچولو. اسم‌ها و هیبت‌ها از رابین‌هوودِ خودمان می‌آید اما قرارِ تست این جوری است که باید پیش‌زمینه‌های ذهنی‌مان را پاک کنیم وقتِ قضاوت. داستان هم این جوری است که داروغه در یک سیاه‌چالِ بی‌بازگشت و بی‌راه‌فرار و قطعی‌ای، رابین و جان‌کوچولو را زندانی کرده است. ماریان به شفاعتِ جانِ رابین نزد داروغه می‌رود. داروغه در ازای آزادی رابین یک شب تا صبح ماریان را در رخت‌خواب‌اش طلب می‌کند. ماریان می‌پذیرد. فردا صبح، داروغه رابین و جان را آزاد می‌کند. رابین ماجرا را که می‌فهمد می‌بُرد از ماریان. او را هرزه و هرجایی خطاب می‌کند، طاقت نمی‌آورد و ترکش می‌کند. جان اما دست ماریان را می‌گیرد و با او می‌رود. تا آخر عمر وفادارانه به پایش می‌ماند. تست از ما می‌خواهد که این چهار نفر را قضاوت اخلاقی کنیم و آن‌ها را به ترتیب بچینیم. برای سرهرمس داروغه بالاترین جای‌گاه را داشت. جان نوترترین آدمِ ماجرا بود. رابین هم بی‌اخلاق‌ترین و پست‌ترین. ماریان هم جایی آن وسط‌ها. تحلیل‌های تست البته از مایه‌های زنانه و مردانه‌ی موجود در هر کدام از کاراکترها می‌گویند. خانمِ کوکا خودش لابد اگر بپرسید، بهترِ قصه را بلد است برای‌تان تعریف کند. این وسط برای سرهرمس اما جالب بود که خانم کوکا، رابین را بیش‌تر به آن جهت در پست‌ترین جای‌گاه قرار داده بود که بعد از آگاهی، آن‌طور و با آن کلمات ماریان را خطاب قرار داده بود. یعنی اگر همین‌جوری می‌آمد می‌گفت که ببین من نمی‌توانم با این هیستوری، با این ماجرا کنار بیایم و می‌رفت، این همه پایین نبود جای‌گاهش. حرف من اما این بود که مگر فرقی هم می‌کرد؟ آدمی که تاب نیاورده و رفته، رفته. مگر مهم است که با چه کلماتی. می‌خواهم بگویم برایم جالب بود این دغدغه‌ی خانمِ کوکا. این که چه‌طور بگویی و بروی. داشتم فکر می‌کردم فرق دارد چه همه کلمه با کلمه، این‌جا هم.

28. پیدا شد. نوشته‌ی سپینود را می‌گویم.



Comments:
بعد از مدتها چشم انتظاری بالاخره چشممون به جمال یک پست 25 تایی سر هرمسی روشن شد. باشد که ادامه یابد.
 
الهيكم تكاثر
 
اصلاح شد، ممنون
 
این خوشحالی دارد که قرار است حال وبلاگ ها خوب تر بشود و نوشته ی خواب بزرگ را خیلی ها تایید کرده اند و در راستای تحقق منویات آن گام بر میدارند. یعنی که برای کسی که آرشیو وبلاگ ها را زیر و رو میکند و میبیند چقدر وبلاگ صاحاب زیاد و البته خوب می نوشته اند و چقدر کامنت ها زیاد بوده و پاسخ ها نیز زیادتر ، این ناگوار است که می بیند هر چه که گذشته است آن شور و نشاط وبلاگ و کامنتدانی اش کمتر و کمتر شده است تا جایی که این بده بستان وبلاگی یا کلن منتفی شده و درب کامنتدانی تخته و یا به حداقل رسیده است هم از ناحیه ی وبلاگ صاحاب و هم از طرف خوانندگان .
خب برای آدمی که بعد از کلی این پا و آن پا کردن که آیا کامنت بگذارم ، نگذارم و آیا این کامنتگذاری برای هر پست ، وبلاگ صاحاب را وادار نمیکند که تووی دلش بگوید اه اینم ولمون نمی کنه با این کامنتاش ! و یا اینکه اینجا هم مثل بعضی جاها بعضی خوانندگان بخاطر این کامنتگذاری های همیشگی ، متلک بار آدم نمیکنند ، با ترس و لرز کامنتی میگذارد خیلی مایه ی خوشحالی است که ببیند بالاخره کامنت گذاشتن بد که نیست هیچ تازه خیلی هم خوب است ! یعنی درسته که خوانندگان کلن آدمهای خوبی هستند چه کامنت بگذارند و چه نگذارند اما بهتر است اگر چیزی به نظرشان آمد ، بگذارند . ضرر ندارد .
یعنی که درست است روزگاری در این دیار روزنامه جامعه دو سه بار در روز چاپ میشد و درست است که دنیا عوض شده است و چه و چه و چه ولی برای آنهایی که حتی روزنامه ی سلام را یواشکی میخریدند و وقتی میخواستند بپرسند مجله ی آدینه نیامده صبر میکردند تا خلوت بشود و مشتری ها بروند ، این وبلاگ و وبلاگهایی نظیر آن نعمت بزرگی است که قدرش را خوب میدانند و آرزو میکنند که بماند و بپاید و نیز بپاید گاس که بیشتر بماند !
 
داشتم فکر می کردم اگر 62 ساله بودی الان نویسنده ی آشنایی بودی که یک اسم داشت و می توانستم بعد از خواندن این پست بگویم:" آها. ببین این حرف های آقای شصت و دو ساله ی آشناست".
این که یک چیکه از هر پاراگراف بالایی بچیکه تو پاراگراف پایینی و آدم فکر کنه تو حوضچه ی هزار تو ها گیر کرده و داره بوی هویج رو از خرگوشی خودش نفس می کشه ، سبک اون نویسنده ی 62 ساله ای بود که هیچوقت نبوده و اگر هم واقعا بود از بس صدایش نکرده ام نامش را نمی دانم. واقعا نمی دانم. فقط هست. چون پیدا شده. اینا هاش.
 
همین که اسم علی ده‌باشی [دهباشی] آن‌جا روی جلد باشد یعنی با یک کار جدی و درست‌ودرمان طرف هستی.

سرشون سلامت، و دلشون شاد
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017