« سر هرمس مارانا »



2010-06-27


«1383» از مجموعه‌ی «اتاق انتظار»
چاپ دیجیتال روی کاغذ عکاسی
26 . 35 سانتی‌متر، 1389


استیت‌منتِ وارده

زیارت اهل قبور عمومن رسم خوشایندی بود. برنامه‌ی ثابت و مرتبی نبود اما هرازگاهی پیش می‌آمد که به خاطر ختمِ تازه‌رفته‌ای، می‌رفتیم خواجه‌ربیع. می‌ایستادم پشتِ سر کسان‌ام، پشت سر سیاه‌پوشانی که آمده بودند برای بدرقه‌ی عزیزی. بچه بودم. نه حوصله‌اش را داشتم نه اصولن مساله‌ام بود که بایستم آن‌جا. این جور وقت‌ها می‌آمد پیشم. دستم را می‌گرفت و از جمع کناره می‌گرفتیم. می‌گفت بیا برویم به چند نفر سر بزنیم. دو نفر بودند، درستش این است که بگویم دو قبر بودند که همیشه به آن‌ها سر می‌زدیم. فاتحه‌ای می‌خواند. خوشم نمی‌آمد دستم را بگذارم گوشه‌ی قبر، وقت فاتحه‌خواندن. خواجه‌ربیع سیستم‌اش این‌جوری نبود که اول بروی غسال‌خانه. از همان دری که وارد قبرستان می‌شدی، یک‌راست می‌رفتی سراغ چاله‌ی کنده‌شده، صبر می‌کردی تا مرده‌ات از راه برسد. بعد راه می‌افتادیم به گشتن بین قبرها. به خواندن روی سنگ قبرها. دوسه قدم جلوتر از من راه می‌رفت. می‌گشت روی نوشته‌ها، روی شکل و شمایل قبور، تکه‌‌های جالبی که پیدا می‌کرد نشانم می‌داد. می‌گفت ببین این یکی را، اسم و نشانش را ببین. آن وقت‌ها هنوز رسم نبود عکسِ رفته را حک کنند روی سنگش. سن و سال‌ها را نشانم می‌داد. یک جوری این کار را می‌کرد که انگار رفته‌ایم اصلن دنبال یک چیزهای جالبی بگردیم آن‌جا. تا مراسم تمام می‌شد. تا دفعه‌ی بعد.

اولین باری که فکر کرده بودم بروم بهشت‌زهرا برای عکاسی، حواسم بود که دارم جایی می‌روم که هزار عکاس قبل از من سراغش رفته‌اند. ایده‌ای هم نداشتم. دلم یک جای ساکت و آرامی می‌خواست. دلم می‌خواست از آدم‌ها عکس بگیرم. فکر کرده بودم مرده‌ها آدم‌های صبوری هستند. آن‌قدر وقت دارند که من فرصت کافی داشته باشم تا آن‌جور که دلم می‌خواهد قابم را ببندم و شاتر را بزنم. اول رفته بودم لای درخت‌ها. قبرهای قدیمی که درخت‌هایش فرصت کرده بودند ببالند و بالا بروند. راضی‌ام نکرده بود. دنبال نخی می‌گشتم که وصلم کند به چیزی، به جایی که هیجان‌زده‌ام کند. بعد آمد پیشم. دستم را گرفت. از جماعت درخت‌ها و مرده‌های قدیمی جدایم کرد. گفت بیا به چندجا سر بزنیم. بردم به کناره‌ها. با انگشت مقبره‌های خانوادگی را نشانم داد. گفت ببین چه‌قدر زنده‌گی این‌جا هست. بیا دید بزن تو هم. دوسه قدم جلوتر از من می‌رفت. خم می‌شد سرش را می‌چسباند به شیشه‌های کوچک درهای مقبره‌ها. راه می‌افتاد جلوجلو به سرک‌کشیدن به زنده‌گیِ مردم. زنده‌گی بعد از مرگ‌شان. بعد دوتایی قصه‌های هر خانواده را مرور می‌کردیم. سرمان را می‌کردیم توی خانه و زنده‌گی‌شان. لباس‌ها و کمدها و مبل و صندلی و روزنامه‌ها و گل‌دان‌ها و عروس‌ها و دامادها و نوه‌ها. کدام‌شان پیژامه پوشیدند و کدام‌شان اتوی شلوارشان حتا بعد از مرگ هم به هم نخورده. تا من عکس مقبره‌ی قبلی را بگیرم، یکی دیگر را کشف کرده بود. دو سه ساعتی بی که بفهمیم زمان چه‌طور دارد بر ما می‌گذرد، گذشت. از یک جایی هم رفت، رفت برای خودش. انگار این سی و چند سال فاصله را آمده بود برای یکی دو ساعت پر کند و برود. خوب که توجه‌ام را جلب کرد به آن چیزهایی که دوست داشت، سرگرم که شدم، هوایی‌ام که کرد، راهش را کشید و رفت.

«اتاقِ انتظار» اسم مجموعه‌ی این عکس‌ها شد. عکس‌هایی از زندگیِ خصوصیِ مرده‌گان. جایی که زنده‌گان‌شان می‌آیند، می‌نشینند، یاد می‌کنند و گاهی هم انتظار می‌کشند. برای روز رستاخیز، دیدار دوباره لابد. یا چه می‌دانم، کسی هم ممکن است دلش بخواهد آن‌قدر بنشیند آن‌جا مگر مرده‌اش، آدمش، عزیزش بلند بشود از قبر. بی کلامی و صحبتی. در سکوت می‌آیند سر قرارشان با رفته‌شان. مقبره‌ها اصولن جای کسانی است که به مرحله‌ی پذیرش رسیده‌اند با مرگ. با رفتن، با ترک‌شدن توسط عزیزشان. برای همین این همه آرام است، خلوت است و چیزها فرصت دارند که خودشان باشند. ردِ زمان خودش را نشانده روی اسباب و مبلمان هر اتاق. رسوب کرده، ساکن شده. همه‌چیز جاگیر شده سرجایِ خودش. انگار که از روز ازل همان‌طوری مرده‌ها و زنده‌ها در صلح و آرامش بوده‌اند با هم. قبول کرده‌اند که کسی که روزی می‌آید، یک روزی هم لاجرم راهش را می‌کشد و می‌رود.

این‌ها را این‌جا این‌طور دارم می‌نویسم که یادم بماند دوباره که دیدمش، برایش بگویم که در این اتاق‌ها، در این مهمان‌سراهای تک‌اتاقه‌ی بینِ دو دنیا، خانوار‌هایی دیدم شوخ، خسته، امیدوار، شلوغ، تنها، مایوس. تا بعد دوتایی بخندیم به قصه‌هایی که ساز می‌کنیم برای هرکدام‌شان. بعد بپرسم از دایی‌جان از اتاق انتظار خودش. که دلش می‌خواست تخته‌نردش را روی زمین بازی کند یا روی میز. که کدام زیرسیگاری‌اش را بگذارم روی میز. کلیات شمس را باز بگذارم یا خط سوم را که آن همه دوست داشت. از کتاب‌های باستانی پاریزی کدام‌شان. شاید هم هوس کرد قفس قناری برایش آویزان کنم. بپرسم از خیل دم‌دستی‌های سال‌های آخر عمرش، عزیزترهایش کدامند. کدام‌ها را بچینم برایش آن‌جا. بپرسم اتاقِ آخرش را چه‌طور دوست‌تر دارد.

کسی جایی نوشته بود از صدها عکس، که جای خالی خش‌خش‌ گام‌هایش را پر نخواهد کرد. با خط خوبی هم نوشته بود. حالا هم دلم باز برایش تنگ شده. که اصلن یک دل‌تنگی‌هایی هست در عالمِ امکان، که جایش خوب نمی‌شود. التیام ندارد در ذاتش. دلت در یک حالتِ پرکشیده‌گیِ عمومی‌ای و مدام‌ای است برای آدمت. برای کسی که رفته، برای کسی که مدام دارد می‌رود، صبور، سنگین، سرد.

رامین بیرق‌دار



Comments:
حتما" كه هيچ دليل خاصي ندارد ولي امروز كه آمديم سر كار ، آگهي ي درگذشت آشنايي را ديديم الصاق شده بر سر در محل كار و بعد هم كه به يكي دو وبلاگ سر زديم ، همه راجع به سرطان بود و مردن و مرگ !
البته تعجب كرديم ولي اتفاق است ديگر . شتري است كه در خانه ي همه خواهد خوابيد !
 
آخه مرتیکه اوسکل آدم که برا عکس خودش نقد و توضیحات نمی نویسه
 
ممنون. توضیح ات به ارزش عکس افزوده بود. حالی کردیم
 
رامین بیرق دار چه نرم و آرام و بی صدا این ادم را می آورد درکنار راوی متن و همپایش میکند و راهنملیش می کند و پیر و مرشدش میکند . آنقدر اینآدم سایه است و از در و دیوار و سنگ و گوشت و پنجره میخزد تو ، که عینهو یک روح است که فقط راوی می بیندش. انگار مرگ در گورستان بلند می شود و تن می گیرد و چهره و حس ، تا آدمش را بچرخاند در هزار توی آن دنیایی که یک گوشه اش وصل شده به این دنیا. چقدر قشنگ آنچه را که دیده به جان کلمه می ریزد. اتاق های انتظار میان دو دنیا. این را دوست داشتم و خیلی اصطلاحات دیگر که اگر می شد از روی مانیتور زیرشان خط برجسته می کشیدم. خیلی از ما مرگ را با گریه و شیون بدرقه می کنیم و با آه و آخ به یاد می اوریم. بعضی هامان که اصلا منکرش می شویم و روی جغرافیای قبرستان از روی نقشه می پریم. بعضی ها که خیلی تقدیس اش میکنند و خرم و بستان بهشت تصورش و زمان حساب و کتاب و نقد کردن نسیه های معاملات ضرر ده این دنیایشان. و خیلی خیلی های دیگر. اما رامین بیرق زاده از مرگ معشوق آرا و ساکت و خلوتی ساخته لابلای بوته ها و درخت ها و اتاق های روشن ساده ، منتظر برای اینکه به دیدارش بروی و از او بسان یک اثر هنری ناب عکس بگیری و بیایی در صفحه و در چهار چوب یک متن به غرق نوازشش کنی.
 
کرم
 
کامنت‌دونیت خودش کرم داره
گودر هم خودم بلد بودم، نمی‌خواستم
 
چیخده خشنگه!
جدی
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017