یک شومینهی معمولی، با گچبریهای متوسط، نمای روبهرو، آینهی بزرگی بر سینهاش، سفید، خالی. بهمن جلالی، عکاس، از کمر به بالا، پایین کادر آینه، کمی سمت چپ، رو به ما. خودنگارهی ساده و عجیبی که سرهرمس را میخکوب کرده بود. بیش از همه، اندازهی تصویر عکاس در آینه که کلیت آشنا و معمولی عکس را گرفتار تنش کرده بود. انتظارم این نبود که اندازهی فیگور محو بهمن جلالی این جور خرد باشد در آینه. میروم عقبتر، دوباره نگاه میکنم. حالا شومینه بزرگ شده است، دیوارهای کناری و گچبریها و طلاکوبیهای حقیرش هم. گاهی اینجوری عکاس عکسش را «بزرگ» میکند.
گالری راه ابریشم، همین روزها
Labels: از پرسهها
تیشه را امروز بر میدارم
و تمام آیینه ها را
برای دیدنت
میشکنم
تنم از دوری تو سردست
همین
جای دنجی ساخته ام در وردپرسس خوشحال میشم مرا چون آیینه نگاه نکنید قبل آنکه بشکنم
Post a Comment