« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2010-06-20

هر کس از خانه‌ی جدید می‌پرسد، دلم می‌خواهد از پنجره‌هاش بگویم. هرکس می‌پرسد از قشنگی‌اش، دلم می‌خواهد از پنجره‌هایش بگویم. اصلن در این حد که وقتی یادش می‌کنم، توی دلم می‌گویم: پنجره‌های تو را. یک جور خوبی سفید خالصند. یک جور خوبی شیشه‌هاشان مات نیست. یک‌جور خوبی توی دیوارها افتخارآمیز نشسته‌اند. بی‌چاره نیستند. معمار خانه، از سر بی‌حوصلگی و بی‌چارگی، جایشان را توی دیوار باز نکرده. انگار به هر کدامشان گفته: بفرمایید لطفا عزیز دلم، بفرمایید این‌جای دیوار. بفرمایید تو رو جان خدا، که بی‌شما نمی‌شود. بعد پنجره آمده. صاف آمده. با ناز آمده. جای درستی نشسته...

لیمان، از خلال گودر


Comments:
سلام ..من از وبلاگ ایدا شما را خوندم و با اجازه ادتون میکنم در گودرم... ولی خیلی خوب بلد نیستم با گودر کار کنم ...مرسی
 
البته که پنجره عزیز است . عزیز دل است . اما اگر رو به دار و درخت باز شود ، رو به کوه باز شود ، جان دل است . جان جهان است . جانمی جان است برای خودش !
 
خدا هم وقتی حوصله کند و از آفرینش اینهمه ریز و درشت خسته نباشد ، روی خمیر صورت و سینه ی گِل و آب ورز داده ی آفریده اش ، دریچه ای می گذارد عمیق ، گشاده ، نافذ ، پر صدا ، پر نگاه ، پر آب.
اینطوری است که آدمهایی همین گوشه و کنار ها هستند که از مدخل ورودی مردمک چشم و دهلیز سینه هایشان می شود رفت تا عمق سرد و خنک و امن کاریز.
فقط وای به روز گاری که آن خانه که تو گفتی خالی بماند یا میزبان و مالک درخوری نداشته باشد و این آدمی که من گفتم دورافتاده باشد. مثلا گم شده باشد همینطوری بی رهگذروسط های کویر .... کویر ... حالا کویر هر چی. مهم نیست تنهایی حتما که نبایداسم داشته باشد.
 
بچه‌تر که بودم خونه‌یی بود با پنجره‌های کوچیک چوبی سبز. اونا به بهترین شکل ممکن در مناسب‌ترین جای دیوار قرارداده‌شده‌بودن. فکر می‌کردم خونه‌ی خیلی زیبایی‌ست و عاشقش بودم. بزرگ‌تر که شدم، فهمیدم اون خونه واقعن زشت بوده و من هم‌چنان عاشقش مونده‌م
 
Post a Comment