هر کس از خانهی جدید میپرسد، دلم میخواهد از پنجرههاش بگویم. هرکس میپرسد از قشنگیاش، دلم میخواهد از پنجرههایش بگویم. اصلن در این حد که وقتی یادش میکنم، توی دلم میگویم: پنجرههای تو را. یک جور خوبی سفید خالصند. یک جور خوبی شیشههاشان مات نیست. یکجور خوبی توی دیوارها افتخارآمیز نشستهاند. بیچاره نیستند. معمار خانه، از سر بیحوصلگی و بیچارگی، جایشان را توی دیوار باز نکرده. انگار به هر کدامشان گفته: بفرمایید لطفا عزیز دلم، بفرمایید اینجای دیوار. بفرمایید تو رو جان خدا، که بیشما نمیشود. بعد پنجره آمده. صاف آمده. با ناز آمده. جای درستی نشسته...
لیمان، از خلال گودر
|
اینطوری است که آدمهایی همین گوشه و کنار ها هستند که از مدخل ورودی مردمک چشم و دهلیز سینه هایشان می شود رفت تا عمق سرد و خنک و امن کاریز.
فقط وای به روز گاری که آن خانه که تو گفتی خالی بماند یا میزبان و مالک درخوری نداشته باشد و این آدمی که من گفتم دورافتاده باشد. مثلا گم شده باشد همینطوری بی رهگذروسط های کویر .... کویر ... حالا کویر هر چی. مهم نیست تنهایی حتما که نبایداسم داشته باشد.
Post a Comment