این یکی را اول اول اول ، یعنی در همان ثانیه های چشم گشودن روی خطوط سیاه و سفید عکس ، مردی دیدم که دو بال روی شانه اش ، فرشته اش کرده. خوب شاید نباید اینهمه دقت می کردم که رویای دختربچه گی ام از سرم بپرد و کاسه ی توالت را هم ببینم و مرد ی که انگار آنچه از پشت سرش می بیند ، آزرده اش کرده یا حواسش را پرت کرده. توی این عکس و تا آنچایی که سایه ها وضوح اشیا را قایم نکرده ، همه چیز آنطور چیده شده که در درجه اول سر جای خودش نباشد. آنچه که تابحال جایش در آسمان بوده و آمدنش همراه رایحه ای ململین و خوش بو از بالا به پایین بوده ، این بار دارد از زمین به بالا قد می کشد. فرشته این بار نه از به خاکی که ممکن است باغجه و کود و بایر ، بلکه از آن هم کثیف تر سر بر آورده. فیگور پاهایش دارد در فاصله ی بلافصل با چاله ، باله می رقصد اما سرش آنقدر بالا رفته تا به نور رسیده وپشت اینهمه رو شنایی گم شده. و مرد که نمی دانم چرا مرا یاد صادق هدایت انداخت. بوف کور. و جدال ناتمام مرد این قصه با زن اثیری و لکاته. زن. موجودی که همزمان زمین است و هوس و نیاز . همزمان آسمان است و بال و اوج. و این مرد ها را سرگردان می کند. آنقدر که دنیای سخت و سرد خبر و آگاهی و روزنامه خواندنشان را دچار وقفه می کند.
سرهرمس هم همین بالهای فرشته را دید در این عکس. بعد برو سرگذشت این آدم را پیدا کن. ببین چه ترکیب خوب و جالبی میشود آقای لنی با بالهای فرشتهایاش که رفته جایی در کاسه توالت تمام شده.
لنی بروس.بال فرشته که می ره تا کاسه ی توالت و تموم می شه.. دهه ی 60 امریکا ، دوره ی وود استاک ، اخلاقیات قراردادی ، هر شهروند یک لنی بروس ولی ظاهراً ممنوع ، ازدواج با فاحشه ، دریدن حباب حریم کلمه ، شاهکار کلاسیک ، اوور دوزه لعنتی که همه ی خوبان رو بلعید ، کی باعث خودکشی شد ؟ خود من.. خود تو.. ممنون که یادآوری کردی که لنی بروس درونمون رو فراموش نکینم !
خوب شاید نباید اینهمه دقت می کردم که رویای دختربچه گی ام از سرم بپرد و کاسه ی توالت را هم ببینم و مرد ی که انگار آنچه از پشت سرش می بیند ، آزرده اش کرده یا حواسش را پرت کرده.
توی این عکس و تا آنچایی که سایه ها وضوح اشیا را قایم نکرده ، همه چیز آنطور چیده شده که در درجه اول سر جای خودش نباشد. آنچه که تابحال جایش در آسمان بوده و آمدنش همراه رایحه ای ململین و خوش بو از بالا به پایین بوده ، این بار دارد از زمین به بالا قد می کشد. فرشته این بار نه از به خاکی که ممکن است باغجه و کود و بایر ، بلکه از آن هم کثیف تر سر بر آورده. فیگور پاهایش دارد در فاصله ی بلافصل با چاله ، باله می رقصد اما سرش آنقدر بالا رفته تا به نور رسیده وپشت اینهمه رو شنایی گم شده.
و مرد که نمی دانم چرا مرا یاد صادق هدایت انداخت. بوف کور. و جدال ناتمام مرد این قصه با زن اثیری و لکاته. زن. موجودی که همزمان زمین است و هوس و نیاز . همزمان آسمان است و بال و اوج.
و این مرد ها را سرگردان می کند. آنقدر که دنیای سخت و سرد خبر و آگاهی و روزنامه خواندنشان را دچار وقفه می کند.
فیلم «لنی» آقای باب فاسی را هم حتمن ببین
دهه ی 60 امریکا ، دوره ی وود استاک ، اخلاقیات قراردادی ، هر شهروند یک لنی بروس ولی ظاهراً ممنوع ، ازدواج با فاحشه ، دریدن حباب حریم کلمه ، شاهکار کلاسیک ، اوور دوزه لعنتی که همه ی خوبان رو بلعید ، کی باعث خودکشی شد ؟ خود من.. خود تو..
ممنون که یادآوری کردی که لنی بروس درونمون رو فراموش نکینم !
Post a Comment