« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2010-07-18 داشتم با خودم فکر میکردم چه سهم بزرگی از زندگیم رو مدیون کلمههام. کلمهها چههمه بهتر از من بلدن راهشون پیدا کنن، به جایی که میخوان برسن. مهم نیست من کجا وایستاده باشم به تماشا، مهم اینه که مث یه همچین شبایی کنار آدماییام که دوسشون دارم.(+) صفی یزدانیان نوشته بود از هوشنگ طاهری: «خیلی از برگمان متشکریم که طاهری را به ما معرفی کرد.» نوت کرده بودم در گودر روی همین پُستِ آیدا که: «خیلی از وندرس متشکرم که یزدانیان را به ما معرفی کرد.» دامنهی تشکرهای سرهرمس، بابت مصاحبت با آدمهای که تا به حال روی کاغذ دلنشین بودند و حالا مقابل چشم، از ویم وندرس و مانیِ حقیقیِ هم میگذرد گاهی، رد میشود و گستردهتر میشود. جوری که نسبش میرسد به همین «کلمهها»یی که این بالا ذکرشان رفت. به «یه عالم آقاهای غول» از اقصانقاط عالم، به آنهایی که دیدن فیلمهایشان، چه بسا حسرتِ دیدن فیلمهایشان، سرهرمس را رسانده بود به خواندن کلمههایی اینجا و آنجا. به دقیقشدن روی اسمهایی که پایین این کلمهها، یک گوشهای از کاغذ، چاپ شده بود. که بعد یادت بماند ردِ این آدمها را بگیری کلن در زندهگانی. بگردی هرجا چیزی نوشته بودند پیدا کنی و بخوانی و عیش کنی. که مثلن برسی به «ترجمهی تنهایی» و ببینی چههمه دوستداشتنیهای آقای یزدانیان، فهرست مشترکی دارد با دوستداشتنیهای تو. جوری که خیالت راحت بشود که زیادفیلمندیدن چندان بیگدیلای هم نیست. بیگدیل وقتی است که وقتی از فیلمی حرف میزنی، از یکی از معدود فیلمهایی که این اواخر دیدهای، آنقدر نشست کرده باشد فیلم در جانات، که چشمهایت برق بزند وقتی داری برای دقایقی طولانی، با شعف، فقط از یک نما حرف میزنی، از یک نیمخط دیالوگ. خیالت راحت بشود که آدمهایی که دوستشان داری هم، این جوری فیلم«دیدن» را برای خودشان معنا کردهاند. |
Post a Comment