« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2010-08-24 ...بعد یکباره یادم آمد که تا هماین چند سال پیش میخواستم سپر باشم میان دنیا و آدمهایی که دوستشان دارم. که زورو بشوم و بدزدمشان از غصه. ببرم توی غاری قایمشان کنم که دست غم بهشان نرسد. حالا؟ حالا پذیرفتهام که زورم به دنیا نمیرسد. ابرقهرمان نیستم. آدمیام مثل همهی آدمهای دیگر. گاهی خیلی هم شکننده، خیلی هم ترد. پذیرفتهام که غم راه خودش را بالاخره یک جوری باز میکند و آدمهایی که دوستشان داری جلوی چشمهات درد میکشند و کاری از دستت برنمیآید. حالا رضایت دادهام به زمین نرم بودن. به تشک نجات بودن. اسمش هماین است دیگر؟ این تشکهایی که آتشنشانها میگیرند زیر پنجرهی ساختمانهای آتشگرفته. رضایت دادهام به همآن. تلخ است؟ نمیدانم. واقعی است ولی. یک جایی آدم میپذیرد که آدم است و ضعیف است و آدمهایی که دوستشان دارد هم. بعد یاد میگیرد که آدمها را همآن جور طفلکی، بیپناه و شکننده دوست داشته باشد. خودش را هم.(+) |
Post a Comment