« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2010-11-10 ...me voy1 «مسافران» آقای بیضایی شروع غریبی دارد. هما روستا میایستد روبهروی دوربین، خودش و خانوادهاش را معرفی میکند، قصدشان را از سفر هم. بعد آخرش خیلی ساده، خیلی سرد، اضافه میکند که: ما به تهران نمیرسیم. همان ابتدای کار یقهات را میگیرد که ما همهگی در جاده کشته میشویم، میمیریم. آقای بیضایی این مرگآگاهی، این جداییآگاهی را مستقیم میکند در چشممان. چشممان میسوزد. 2 راستی ایرما رفت. ایرما کولهی قرمزش را انداخت روی دوشاش و رفت، رفت یک جای دیگری، چهکار دارید کجا. سرهرمس هم این را همین اول بکند در چشمتان، لطفن. 3 محسن آزرم دربارهی «ماجرا»ی آقای آنتونیونی نوشته است. نوشتهی درخشان و خواندنیای که نشانمان میدهد چطور آقای آنتونیونی، چند دهه قبل، اینجوری جامع و مانع پرداخته به قصهی حضور و غیاب، قصهی «آنای که میماند و آنای که میرود، نمیماند». آقای آزرم مینویسد که «گاهی باید منتظرِ فرصت بود و بعد، در لحظهای که کسی فکرش را هم نمیکند، غیب شد. دود شد و به هوا رفت.» شما هم سردتان شد، نه؟ 4 میگفت تنها راه ادامهدادن با او، تنها مسیر داشتنش، این است که خیلی دوستش داشته باشی، خیلی. جوری که بتوانی همهی گوشههای تیزش را رد کنی. شهرش را میگفت. شما خیال کن وقتی ایرما میگوید شهر، دارد از مفهوم پیچیدهای به اسم وطن هم حرف میزند. صدایش را یواش کرده بود. ایستاده بود کنار پنجره. میگفت اگر این همه دوستش نداشتم، تحملکردنش غیرممکن بود. کنارآمدن با نیشهای آزاردهنده، ناقاعدهگیهای ناامنکنندهاش، بیملاحظهگیها، خودخواهیها و تحمیلهایش تنها از کسی برمیآید که مثل من این همه این شهر لعنتی را بخواهد. میگفت شهرش یک داگویلِ گنده شده که هر روز، تکههای بیشتری از او را میبلعد. میگفت هر روز، قدم بزرگتری برای احاطهی تام و تمام دنیایش بر میدارد. 5 سرهرمس اگر قرار باشد همینجوری با هر بند این پست، یک نخ سیگار دود کند که نمیشود، میشود؟ 6 آقای لاغر مینویسد «دستِ آخر، آدمها یا مسافرند یا مقیم؛ آدم ِ ماندن که نباشی، آدم ِ رفتن و نماندن که باشی، شَهرت ونیز هم که باشد، میشوی مارکو؛ بالاخره یک روزی باید که راهی شوی؛ و آن روز، از شهر، جز تصاویر نقشبسته بر حافظهات چیزی را با خود همراه نداری ...» اینها را بعد از شرح پریشانهگیهای آقای مارکو میگوید، مارکوی شهرهای نامرییِ آقای کالوینو. 7 خانم Yasmin Levi در آلبوم La Juderia یک قطعهای دارند به نام me voy. جلوی اسم این قطعه، داخل پرانتز نوشته I am leaving. علیالخصوص وقتی پخش ماشینتان روی حالت repeat تکآهنگ باشد. (جملهی قبلی قاعدتن باید یک مقدمهای میداشت. که نشد، ندارد، شما هم بیخیال شوید) 8 دلایلِ ماندنِ امیرحسین را داده بودم ایرما بخواند. (کلن شبِ غمگینی بود. از آن شبهایی که در ذات خودشان غم دارند، سنگیناند. اما آنقدر معصومانه و حقبهجانب، که نتوانی هیچوقت یقهشان را بگیری، مسوولیتِ حالِ خرابت را روی دوششان بیندازی. کلن شب یک همچین موجودی است، عذاب وجدانش خراب است. راه خودش را میرود. دیدهاید این جور شبها را؟) ایرما تعریف میکرد که این آدم هم شهرش را دوست دارد که نمیرود. از کلمههایش پیداست که دارد - بههرحال- تحمل میکند و میماند. بعد دلش سوخته بود. برای شهری که تنها دلیلِ ماندنت در آن، دوستداشتن باشد و لاغیر. گیرم مقادیر زیادی هم امید قاطیاش باشد. میگفت چه شهر تنهایی باید باشد، چه تنهاییِ لاجرمای انتظارش را میکشد، عاقبت. میگفت اولبار که شهرش را ترک کرده بود، دلش برای شهرش سوخته بود. قبل از این که برای خودش بسوزد. میگفت همین که آدم رسید به جایی که این حرفها را بزند، یعنی پایش را گذاشته در جادهی رفتن، بههرحال. 9 گاهی تا نبینم در شب نوری روشن میکنم آنتونیو پورکیا این را نیشابور ترجمه کرده، زیرش هم اضافه کرده که شاعر نگفته چراغ، گفته نور. 10 محسن آزرم مینویسد «اصلِ ماجرا چیزِ دیگریست. یکی میرود، یکی میآید. به همین سادگیست شاید. در نبودنِ یکی، بودنِ دیگری را تجربه میکنی. حتّا کلمهای را، جملهای را، که مالِ یکی بوده است، نثارِ دیگری میکنی. لحن همان است؟ همان کلمههاست؟ هیچ حرفی، هیچ کلمهای، تا توی فکرِ آدمی نچرخیده باشد و شکل نگرفته باشد و به کلمه بدل نشده باشد به زبان نمیآید. اینکه اصل نیست. هیچ اصلی در کار نیست. گاهی شاید عادت باشد. ساندرو حرفی را که پیشتر به آنّا زده (فقط آنّا؟ قبل از او چی) به کلودیا هم میزند. مهمْ حرفی نیست که زده میشود. هر آدمی ارزشِ کلمه را نمیداند. مهمْ گوشیست که حرف را میشنود. یک دستهی آدمها هستند که ارزشِ کلمه را میفهمند.» دلم میخواهد رفتنِ آنّا و ماندنِ کلودیا، جایگزینشدنش را برای ایرما توضیح دهم. نمیشود. نمیتوانم. صرفن بسنده میکنم به این که وقتی دارد سالن ترانزیت را ترک میکند، وقتی پشت آن شیشههای خاکستری «اوتآوفوکوس» میشود، دستهایم را محکمتر در جیب پالتویم فرو کنم. 11 دارد نیمهشب میشود. اتوبانِ بهشتزهرا را در بیحرفی طی میکنیم. ایرما دم گرفته با آهنگ: quiero olvidar el aroma de tu cuerpo quiero olvidar el sabor de tus labios همراهی میکنم: dime qué es lo que tienes میخندد. یا تظاهر میکند که میخندد. 12 آقای آزرم ادامه میدهد که « میلِ به فرار از تنهایی؟ شاید. میلِ دیدنِ توجّه هم، شاید، یک میلِ اساسیِ کلودیا باشد. میخواهد دیده شود. سرزندگیاش، شادیاش، ذاتی نیست البته؛ نقابیست انگار که پشتاش پنهان میشود. چگونه میشود باور کرد آن شوخطبعیها ذاتیِ آدمیست که استعدادِ غمگینبودن دارد؟ کلودیای حقیقی، کلودیای بینقاب، همان است که میایستد کنارِ پنجره و جزیره را نگاه میکند.» چرا این همه خیال میکنم که کلودیا هم میرود، عاقبت؟ چرا آنّا میشود تمثالِ اثیریِ زن، کلودیا لکاتهی ماجرا؟ شک ندارم که عاقبتِ لکاتهگیِ کلودیا، اثیریتِ آنّاست. اینها را ایرما میگوید. 13 میگوید جای ورنوش و سید عوض شده. میگوید روز و شبش با سید است این روزها. رسیده به آنی که میخواسته. چیکچیک و سپرانِ عمرش با سید است دیگر. مگر یک عمر همین را نمیخواست؟ عشق اما نیست دیگر، شور نیست. شهری که شور نداشته باشد، به شعور بسنده کرده باشد، شعر ندارد. همین است که نگاهش هنوز پشتِ سرش است. انگار سرنوشت ایرما را با مضمونِ «جایی دیگر» سرشتهاند: با سرگشتهگی. 14 این روزها گاهی به ایرما فکر میکنم. به این که دلایلِ ماندنش چهقدر شکننده بود. میلش از جنسِ تملک نبود، آدم وقتی میل به تملک داشته باشد محکمتر میماند، تا این که صرفن دوست داشته باشد. اینجوری به تلنگری بند است ماندنات. محسن آزرم میگوید «هر پیوندی، شاید، جایی تمام میشود که یکی حس میکند ادامهی این راه ممکن نیست. جاییکه عشق آشکار نشود و فرصتش را در اختیارِ چیزی دیگر بگذارد، ماندن و دَمنزدن و لبخندبهلبآوردن اشتباه است. عشق ناپایدار است اساساً.» بعد تعریف میکند که زیگمونت باومَن، در رسالهی عشقِ سیّالاش نوشته بود «انسانها، در تمامِ اعصار و فرهنگها، با راهحلِ یک مسألهی واحد روبهرو هستند: چگونه بر جدایی غلبه کنند، چگونه به اتّحاد برسند، چگونه از زندگی فردی خود فراتر روند و به «یکیشدن» برسند. کُلِ عشق، صبغهی میلِ شدیدِ آدمخواری دارد. همهی عُشّاق خواهانِ پوشاندن، نابودکردن و زدودنِ غیریّتِ آزارنده و ناراحتکنندهای هستند که آنها را از معشوق جدا میکند؛ مخوفترین ترسِ عاشق، جدایی از معشوق است، و چه بسیار عُشّاقی که دست به هر کاری میزنند تا یکبار برای همیشه، جلوِ کابوس خداحافظی را بگیرند.» 15 حکایت ما، حکایت ما و شهرهایمان، ما و رفتههایمان، سفرکردههایمان، داستان هزینههاست. از هر دو طرف. هزینههایی که برای ماندن میپردازیم، هزینههایی که مردمان پشتِ سرمان، شهرمان، برای رفتنِ ما میدهد. حکایتِ هزینههای بودن در این شهر است. بیارزد، میمانیم. نیارزد، میرویم. شهر هم آدم است دیگر، بههرحال. 16 آقای تئودوراکیس یک قطعهای دارند به نام State of Siege. بهغایت آرامش، بهغایت نرم. دوستی از آن طرف آبها یک هنگامهی تلخیای این را فرستاده بود. نوشته بود که کاری که از دستش که برنمیآید، لااقل بردارم این را گوش کنم دمی، آرام بشوم. شدم. هنوز هم این قطعه معجزه میکند، راستش. |
کشیدن سیگار با هر بند این پست سخت تره یا نشستن پشت مانیتور بدون اینکه بتونی حتی یه نخ بکشی ال سرکار؟
خیلی وقته که وبلاگتون رو رصد می کنم و بیشتر مواقع از خوندن نوشته هات لذت می برم...نا خود آگاه شناختی نسبی نسبت بهت پیدا کردم از جمله:
عاشق دیدن فیلم هستی(مخصوصا به صورت دسته جمعی)،عاشق فرهنگ و تمدن و سینما و کارگردانان و فرهیختگان و بزرگان امریکای شمالی هستی،به همون نسبت و در همون زمینه هااز اروپا بی زاری،دوستان خوبی داری،شراب خوب رو به هر چیزی ترجیح می دی،احتمالا به سعادت دسته جمعی معتقدی بر خلاف خیلی ها که فکر می کنن راه خوشبختی هر کسی مخصوص خود اوست،ظاهر وبلاگت هم مثل خیلی چیزهای دیگه ات خاصه و در نهایت بهترین حسن شما به روز رسانی خوب وبلاگ است
.
.
خلاصه خوشحالم که با وبلاگت آشنا شدم
موید باشی
بای
آیا شما واقعن به سعادت دسته جمعی علاقه مندید و معتقد ینی؟ واقعنی؟
تازه از اروپا و آمریکای جنوبی هم بیزارم
gracias por amarme.
pero no tengo ilusión.
que tú eres mi razón.
por eso, me voy
...
...
mira, mírame, mi niña,
mira que mi alma sangra.
حالا اگه اخیرا تغییر رویه دادی و یا صلاح می دونی که این طور وانمود کنی،باشه هر طور مایلی
روزهايي داشتم با اين آهنگ... روزگاري داشتم
حالا ديگه جرات شنيدنش رو ندارم.
امان از اين شهر و دلبستگي هاش ، از خاطراتي كه ديوونم مي كنن...از نيمه شبهاي كافه... از روزهاي خوبي كه گذشتن و هرگز موندگار نشدن
من دارم از سر هرمس مارانا می گویم که مجبورم نام اش را بگویم که سومین آدمی بود که ظرف سال گذشته تا امروز به یادم آورد زنی دارد همچنان از سیاهی ته چاهی بی آب و کبوتر و آسمان و سطل و مسافر، با صدای خالی از زندگی ، مرگ و فراموشی و قرمز می خواند.
یاسمن لوی را روز های سختی شنیده ام. حتی سخت تر از صحنه ی اول رمان هایی که خبر وقوع مرگ را به تعویق نمی اندازد. بی اخم و گریه می گوید و رد می شود تا حادثه عظیم تر از مردن را ، قصه ی پیشا مرگ ، در انتظار مرگ ، ایستگاه ، خداحافظی ، ساعت های زندگی ِ همیشه ی آمیخته ی به حادثه ی رفتن، سرنوشت مسافری ، جنین های سقط شده ی میان سال را قصه می کند.
یاسمن لوی رااین بار از لای سوراخ شلیک کلمه های مثله شده ی متن هرمس گوش می دهم. سرهنگ سرمس . که وقتی خط ها را هنگ هنگ به خط می کند تا خودش برود در جایگاه رژه و بر خلاف همه فاتحان تاریخ ارتش اش دستش را نبرد کنار گوش یا کشیده در امتداد صورت . دستش را می برد سمت لب هایش و خودش می ایستد در جایگاه رژه .
به کرات منتظرم از میان حنجره ی درد و فغان این زن آوازه خوان ، دختر کوچکی به دنیا بیاید که خون تن اش را که پاک کنی ، جای تن ، عطر و مزه لب های کسی که نیست ، دیگر نیست را بگیرد.
سرهنگ هرمس
سرهنگ سرهرمس
:))))))))
یادم بمونه این
State of Siege by Mikis Theodorakis (Album):
http://rapidshare.com/#!download|259l3|15084422|State_of_Siege_-_Soundtrack.rar|68026
Post a Comment