سالها بعد، تعریف میکرد که یک بار ایرما را دیده بود. درواقع دیدار چندانی در کار نبود. ایستاده بود در ایستگاه مترو، فرانکفورت. بعد وقتی که مترو داشت آرامآرام حرکت میکرد، از پشت پنجره دیده بود که تهِ واگنی خلوت، ایرما چشمهایش را بسته بود و دراز کشیده بود روی صندلی مترو. ایرما جوری خوابیده بود، جوری آرام و بیدغدغه، که انگار سالهاست نخوابیده.
میگویم یادم نمیآید کلن ایرما را در خواب دیده باشم. شده بود که برای یکیدو دقیقه چشمهایش را بسته باشد و خودش را جعع کرده باشد روی کاناپه. اما این که خوابیده باشد، هیچوقت. میگوید آدمها جایی خواب میروند که خیالشان تخت باشد. میگوید آدمها ذاتن اینجوری هستند که فقط وقتی عمیقن «تراست» داشته باشند میتوانند عمیق بخوابند، اگر در رختخواب خودشان نباشند. میگوید ایرما از آن دسته آدمها بود که میتوانست ساعتها و ساعتها نخوابد. میگوید ایرما جایی نبود که خیالش آن همه خالی باشد، آنهمه امن، که بتواند به خواب برود.
ایرما اما وقتی در سفر بود، وقتهایی که نشسته بود روی صندلی عقب سواری، سرش را تکیه داده بود به پنجره، میشد سنگینیِ خوابش را دید پشت پلکهایش. هفتههایی که بیخوابی کلافهاش میکرد، یک بلیت دوسرهی قطار میگرفت، تا بخوابد. در این میانههای رفتن و ماندن، در این ساعتهای نرسیدن، تنها این جور وقتها بود که ایرما سرش خالی میشد از آن همه خیال، از آن همه دلواپسی، و میخوابید، آرام و بیصدا.
خوابی که قرار باشد با زنگ ساعت تمام شود که اصلن خواب نیست قربان
یک چیز کوفتی اجباری ای است
به مثابه غذایی بیخودی ای که می خوریم فقط برای پرکردن شکم
و نه لذت بردن
اول اون عاشقانههای محسن، که انگار میکنی حسرت تمام این سالهایی رو که پشت سرش گذاشت و ول کرد و رفت، ریخته توش، حالا هم این ایرما...
Post a Comment