انگار اگر گریه میکرد جهان فرو میپاشید.
جورابهایش را درآورده بود. با یکتا تیشرت رفته بود توی قبر. حواسش به همهعالم و آدم بود. آن پایین که بود، دستی خاکی کشیده شده بود روی سرش. یک تاش خاک روی موهای جلوی سرش مانده بود. از همان پایین زیرلب گفته بود بگویید بس کند. روضهخوانِ آن بالا را میگفت. بعد نشسته بود بالا، کنار قبر. دستش را چنگ زده بود توی خاک تازه. بلند که شد، جای انگشتهایش مانده بود. ایستاده بودم عقبتر، طبق معمول. گریهام بند نمیآمد. فوقش دوبار دیده بودمش. همان هفتهشت سال قبل. اینهمه گریه از کجا میآمد؟ شبِ هفت عکسهایش را پشت هم قطار کرده بودند، یکجور اسلایدشو. روی پرده انداخته بودند. اولین تصویر، کارنامهی دبستانش بود. کسی با خودنویس قرمز نوشته بود کنار کارنامه، که از فلانی رضایت کامل داریم. دوباره گریهام گرفت. عکسها رسیده بود به همین سالها. مرد دست نوهاش را گرفته بود. میدویدند توی علفزار. بعد دراز کشیده بودند کنار رودخانه. دخترک سرش را گذاشته بود روی سینهی مرد، یله، آرام، ابدی. دلم میخواست همانجا تمام میشد.
از قضا من دلم نمی خواهد داستان آنجا که شما آرزو کرده اید تمام شود ...چرا ؟ چون داستان آنجا "نمی تواند " تمام شود ... نباید تمام شود ...از من می پرسید ، همه داستان های مهم دنیا هپی اِند هستند ، هندی اند ...مثل همین داستان مرگ ... والللا
راستی ، من آن گریه ها را هم "نگاتیو" خنده ها می دانم ...مثل یک فیلم سیاه-سفید که پس از "ظهور " ساختار رنگ های اش معکوس می شود ، این گریه ها هم پس از عبور از فرآیند ظهور (مرگ) چیزی جز خنده های قاه قاه نیستند . بی شک روح از قفس گریخته ی آن مرحوم از آن بالا به این کمدی رئال می خندیده است . شما صدایی نشنیدید آن دور و بر ؟
با اجازه ی صاحب خانه ، سلامی عرض می کنم خدمت عالی جناب کی قباد ، که سفره اش بروی ما کولیان گرسنه ی خسته از سفر باز است گاه به گاه ...امروز استثنائا هر دو میهمان ضیافت این شوالیه ی ناموجودیم . پایدار باشید ...همچنین درخت ابدی عزیز که جایی از قضا دوست مشترکی داشتیم .
http://www.farsnevis.ir/fun-pic
Post a Comment