« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2011-04-25

درازبه‌دراز افتاده‌ام روی تخت، لش. برق می‌زند خانه از تنهایی و سکوت. یک نامعلومیِ تخدیری‌ای دارد این بی‌صدایی، این دم‌دمای غروب، این دوده‌‌ای که نور را آرام‌آرام می‌مکد و می‌بلعد از روی دیوارها و سقف‌ها. خیره شدم به بقایای روز، از این‌جایی که من افتاده‌ام، تکه‌ای از آسمان که آبی‌اش به سیاهی می‌رود، آهسته‌آهسته. خواب نمی‌آید اما بیداری هم نیست. هشیاری هم نیست. چیزی‌ست شبیه ذهنی که رفته‌رفته تحلیل می‌رود. کاسه‌ی جمجمه‌ای که باز شده تا ذره‌ذره مغز را ببُرند و بیرون بیاورند. در تخت فروتر می‌روم، سنگین‌تر می‌شوم. اول، اضطراب‌ها و نگرانی‌ها محو می‌شوند. بعد نوبت به خاطرات و مخاطرات روز می‌رسد. بعدتر، سیل بی‌امانِ گفت‌وگوهای درونی، آدم‌ها، نام‌ها و جاها. یکی در دوردست اذان می‌گوید. از همه‌ی پنجره‌های باز باد می‌آید، می‌رود، نمی‌ماند. سیگارِ سوم. آخرین بار کی خبرِ خوش شنیدم؟


Comments:
همینطور که افتاده بودی دراز به دراز دلت نخواست عبدی باشی ؟ رنگ قضیه کاکائو ؟ طعم قضیه کاکائو ؟
 
نیازی به تعریف و تمجید ما ندارد و نوشته های شما همیشه خوب و عالی است اما از حق نمیشود گذشت ، این پست یکی از همان خیلی خوب ها بود . خیلی عالی .
 
سرهرمس! من سالهاست که این وبلاگ را می خوانم بی صدا و توی دلم. نوشته ها و جهان بینی ات را (تا آنجایی اش که این جا رو کرده ای) دوست دارم. این نوشته را خیلی خیلی دوست داشتم و نتوانستم چیزی ننویسم. دو ماه پیش آمده بودم ایران برای بازدید، از یکی دو تا از وبلاگ نویس/خوان های قهار سراغ ات را گرفتم اما کسی به شخصه تو را نمی شناخت. دوست داشتم دیداری کنیم. اما نشد. شاید سفر بعدی.
 
ایمیل می زدی به خودم برادر
حالا گاس که سفر بعد
Sirhermes@gmail
 
Post a Comment