« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2011-06-15 Limitless دربارهی نویسندهی جوانیست که دچار بنبست نوشتاری شده. بنبست عاطفی را هم که میدانید، خودش خیلی وقتشناس و آقا، عدل سرِ همین جور برههها از راه میرسد. یک آشنای قدیمی قرص شفاف و ناشناختهای به او معرفی میکند که قادر است گیرندههایی را در مغزش بیدار کند که توانایی خارقالعادهای در دریافت و نگهداری و پردازش کلیهی اطلاعات پیرامونی، به او خواهد داد، چیزی حدود پنج برابر کارایی مغز، در افراد عادی. سرتان را درد ندهم، آقای نویسنده یکشبه کتابش را مینویسد که هیچ، وارد باز بورس میشود و در عرض چند هفته چند میلیون دلار کاسب میشود. در مقام مشاورِ یکی از بزرگترین کارتلهای اقتصادی آمریکا فعالیت میکند، بنبست عاطفیاش را اول تمرینی و با خانمِ همسایه، و بعد با خانمِ دوستدختر سابق میگشاید، و همینجور بیوقفه برای خودش پیشرفت میکند و حرص باقی آدمها را درمیآورد. این وسط یک مقادیری هم دشمن دارد، یک مشکلات ناچیزی هم بر سر تامین قرصها دارد، خونوخونریزی هم که پای ثابت تمام قصههای مرتبط با دراگ است. آخرش هم بی که پشیمان بشود یا ترکِ خاصی بکند، فیلم تمام میشود. آقا خوشبخت میشوند، اصلن خودکفا میشوند، یاد میگیرند که چطور کاری بکنند که این مواد داخل قرص کذایی، خودش در بدن انسان به بازتولید خودش بپردازد و شما مدام انگار در یک حالت دگرگونی هستید که همهچیز را با زومِ دهبرابر میبینید و قدرِ پنج نفر آدمِ رند و بلا حواستان جمع است و سوپرمنای هستید خلاصه برای خودتان. سوال: آیا فیلم کلن بنده را دچار خوشحالی کرد؟ جواب مثبت است. آیا هوس کردم از آن قرصهای شفاف داشته باشم؟ جواب باز هم مثبت است. آیا اگر داشتم به طرز سیریناپذیری با علم به کوتاهی عمر و جهان آخرت و پل صراط، اقدام به مصرفشان میکردم؟ جواب باز هم مثبت است. آیا بعدنها دچار اینجور افکار میشدم که نهخیر همانجور طبیعیِ آدم بهتر بود و من خودِ خودِ قبلیم رو بیشتر دوست میداشتم و یادش بهخیر آنوقتها که خودمتر بودم و اینها؟ جواب به ضرس قاطع منفی است. سوال بعدی: آیا بنده در یک جای ناجوری، در یک پیچی هستم که به شدت مستعدم که کلهام را بکنم در یک مهِ نامعلوم و فناناپذیری و بیرون نیایم؟ آیا کشش عجیبی نسبت به یک چیزهایی در خودم احساس میکنم که روانم را یک جوری بگرداند که اصلن برنگردد سر جای اولش؟ آیا دلم میخواست جای آن قهرمان «آواتار» باشم که دلش نخواسته بود دیگر برگردد به دنیای واقعی و همانجا بماند؟ آیا امکان دارد آدم از یک جایی از زندگیاش سرش را بکند در فانتزی، همانجا هم بماند، بمیرد؟ آیا آخرین نمای «روزی، روزگاری آمریکا»؟ آیا چشمهایم را ببندم و وسط یک جنگل گرمسیری باز کنم، تکوتنها، لختوعور، بیتلفن و جیپیاس و ساعت و تقویم و ایدیاسال حتا؟ آیا من کلن کم آوردهام؟ حیف خانواده از اینجا رد میشود. |
Post a Comment