« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2011-12-11

1
«بنویسید تا جوان بمانید. کرم مرطوب‌کننده را دور بریزید، نوشتن بهترین درمان برای هر درد و درمان چین و چروک است. تنها کاری که از نوشتن برنمی‌آید، جلوگیری از سفید شدن موهاست. برای آن باید حنا استفاده کنید. اما یاد بگیرید روزی یک ساعت بنویسید. هرچیزی که به فکرتان می‌رسد. حتا می‌توانید به اداره‌ی برق نامه‌بنویسید و بگویید چراغ برق روبروی خانه‌تان سوخته است. نمی‌توانید تصور کنید نوشتن چه تاثیری روی پوست‌تان دارد. چین و چروک‌های کنار لبتان و اخم بین ابروهایتان کم کم کنار خواهد رفت، چشم‌هایتان بازتر خواهند شد و با همه‌ی این‌ها آرامش درونی خواهد آمد. در خاورمیانه نوشتن، ارزان‌ترین و عمیق‌ترین نوع کشیدن پوست است. در این کشورها همه‌چیز از رژیم‌های سیاسی گرفته تا آلودگی‌های ایدئولوژیک و اقتصاد همه دست به دست هم می‌دهند تا زن را قبل از آن‌که زمانش برسد پیر کنند. هفته‌ای یک بار به او شوک عصبی می‌دهند، ماهی یک‌بار حمله‌ی قلبی. همه با هم کاری می‌کنند که از بیست و پنج سالگی موهای زن سفید شود و بعد از بیست سالگی حداقل سالی پنج چین و چروک به چین‌هایش اضافه شوند.»
(+)
این‌ها را خانم فاطمه مرنیسی می‌گوید.

2
در همین وبلاگستان آدم‌هایی هستند که ماده‌ی خام‌شان خودشان هستند. همین طوری که هستند، که در ساحت «وجود» به سر می‌برند، می‌توانند بنویسند. دست‌شان را روی کی‌بورد می‌گذارند و ورور می‌نویسند. از در و دیوار می‌نویسند و زبان‌شان آن‌قدر شیرین و خواندنی هست و قند دارد در خودش که تهِ نوشته‌شان می‌بینی چیزی دست‌گیرت نشد، نتیجه‌ای نگرفتی، حتا تصویر و خاطره‌ای هم چندان برای‌ت باقی نماند اما حینِ خواندن‌شان چین از ابرو باز کردی، گل از گل‌ت شکفت و نیش‌ت باز شد. این‌ها آدم‌های «روایت» هستند. روایتِ خالص، فُرم. به‌شخصه نمی‌دانم عمرِ خواندنی بودنِ این آدم‌ها چه‌قدر باشد. گاس که خیلی هم اهمیتی نداشته باشد این عمر. می‌گذرد برای همه بالاخره، هرکی به نوعی. مثال‌های دمِ دست‌ام بهناز میم و کسرز و لاله (لاله‌ی قبلِ مهاجرت عمدتن) هستند.

3
سرهرمس آدمِ «درباره‌ی»نوشتن است. بالاخره از یک جایی باید ماده‌ی خامی، چوبی، چیزی به دستش برسد تا موتورش روشن شود و بنویسد. ماده‌ی خامِ این‌روزها قابل نوشتن نیست. هیچ‌رقمه. از صبح ده بار دلم خواسته این بی‌عملی، این کرختیِ محتومی را که دچارش شدم یک جوری بنویسم. این که گاهی ساعت‌ها می‌نشینم روبه‌روی هیچ‌کجا، مثلن «شیوه‌ی نوشین‌لبان»ِ آقای نامجو را هزار بار پشتِ سر هم گوش می‌کنم و کاری نمی‌کنم. هزار تا کار و تلفن و جلسه و کارفرما و وکیل و رفیق و فامیل و الخ را خاموش می‌کنم در مغزم، دل می‌دهم به این اضمحلالی که دارد در سرم اتفاق می‌افتد. بعد آدم‌ها می‌شوند یک توده‌ی محوی که می‌آیند و می‌روند، صداها هم. نامه‌ها هم. عکس‌ها هم. ثانیه‌ها هم.

4
به گمانم آقای کیشلوفسکی بود، که بعد از ساختن «قرمز» خودش را بازنشسته کرده بود از فیلم‌سازی و گفته بود که حالا دلم می‌خواهد بروم در یک خانه‌ی پرتی روی یک مبل راحتی بشینم و کتاب بخوانم و آن‌قدر سیگار بکشم و بنوشم تا بمیرم. به گمانم آن‌قدر خوش‌بخت بود که همین کار را هم کرد.


Comments:
:*
 
:*
 
سلام
بعد از سپاس و تعریف و تمجید و این داستان ها یک سوال هست و آن هم در خصوص این حروف چینی تروتمیز وبلاگ تان هست ! چیزی که خیلی مرا کلافه کرده .
لطفا اگر طزیقی هست بفرمائید
سپاس
 
غیر از داروی جوانی ، این وبلاگشتان منفعت های بزرگ دیگری هم دارد. مثلا من بهترین دوستهای زندگیم را همین جا پیدا کردم. و فکر کن چه جایی بهتر از کلمه ها !!! بین خط هایی که یک نفر نوشته است. از دلش. آدم این چیزها را از دوستهای معمولیش نمی فهمد. آدم فقط از دوستهای بلاگیش خیلی چیزها می داند.. کلی چیزهایی که در دلشان می گذرد...
 
وبلاگ بسیار خوبی دارید.
به من هم سر بزنید
 
راستش من فکر نمی کنم هر نوشتنی آدم را جوان نگه دارد. آنهایی که شغل نوشتن پیشه می کنند ( منظورم این است که صرفا به خودشان و دغدغه های خودشان نمی پردازند تا با نوشتن خالی شوند) آنها را نوشتن پیر می کند
 
خانم هستی‌خانم، تروتمیزی و پالودگی حروف از تمپلیت وبلاگ است و لاغیر، که زحمت آن را هم خانم کارپه کشیده است.
 
سرکار خانم نیلگون
بنده برای تبادل لینک آماده‌ام آماده
 
لایک به کامنت بالایی :)
 
Post a Comment