آخرین روز تعطیلات که دارد تمام میشود، من یک جعبه فیوز میشوم که فیوزهای مینیاتوریاش یکییکی "آن" میشوند، فیوزهای همهی "تسک"های تخمی فردا، روز کاری. یکییکی شروع میشوند در کلهام، بی که کاری از من بربیاید. شروع میکنم به فکرکردن، به چارهجویی، به برنامهریزی برای هرکدام. بی که فایدهای، نتیجهای، چارهای. تز بدهم و بروم: اشتباه است آدم شب آخر را بیمستی بگذراند. گور بابای فردا و کمخوابیاش. شب آخر را باید لایعقل گذراند. باید مدهوش به رختخواب رسید. باید اینجوری انتقام گرفت از فردای محتوم. تجربه ثابت کرده هرچقدر هم فسفر بسوزانی که مسالههای فردایت را چهطور ساماندهی کنی، باز فردا به همان نکبتیای است که هست. اشتباه است کلن آدم لایعقل نباشد. این از من.
|
Post a Comment