« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-09-08
دیدی یک خاطراتی هست، یک ماجراهایی، یک چیزهایی که از بس عزیزند و کمیاب، میبری میگذاریشان یک جای دنجی از مخیلهات، یک جای امنی از حافظهات، خیلی هم رجوع نمیکنی به آن، مبادا که دستخوش تکرر بازآفرینی بشود، دچار هی یادآوری و لاجرم تغییر کیفیتش، تغییر جزییاتش؟ کنسرت «دیوار» آقای راجر واترز، استانبول، برای من اینجور چیزی بود. حادثهای بود که دلم میخواد سفت و محکم بماند سرجایش. راستش را بگویم؟ در بهت بودم. از شدت اجرا، از کیفیت پرفورمانس در بهت بودم. طوری که الان از من بپرسی فلانآهنگ را خواند یا نه، هیچ بعید نیست یادم نیاید. حالا البته آنهمه آبجو هم بیتاثیر نبوده لابد، اما میخواهم بگویم (بله من الان یک سرهرمس جوزده هستم، چطور مگر؟) تجربهی بودن در آن لحظه، چیزی بود فراتر از موسیقی آقای واترز. لابد اینقسمکنسرتزیادرفتهها بلدند دارم از چی حرف میزنم. این که جزیی از یک انبوهی باشی که همه حالشان خوب، همه دگرگون. این که ببینی چهطور ایدئولوژی بیرنگ میشود وقتی عکسهای کشتهها، از ندا و سهراب بگیر تا چمران و باکری و فهمیده، تا فروهر و کشتههای میدان تقسیم، بیترتیب کنار هم نشسته، این اتفاق خوبیست دیگر. یک چیز دیگری هم بگویم و بروم. اوایل کار وسط جمعیت بودم. دیدم دارم تاب نمیآورم آن همه شلوغی را. نیمهی دوم را رفته بودم آن ته. تهِ تهِ استادیوم. از یک جای دوری داشتم حال خودم را میبردم و عیش بصری و شنواییاش را. ایستاده بودم در آکس، روبهرو با صحنه. یک کلیت خوبی را داشتم در گسترهی دیدم. از آن اجرا، از آن شب، همین کلیت برایم مانده. خیلی هم داخلش نمیروم. یک تودهی دستنخوردهای از خاطرهی لذت، لذت ناب.
عکس را هم حمیدخان اسکندری گرفته.
Labels: آدم از دنیا چی میخواد, خوشیها و حسرت, نشاطآورها |
وقتی داشت با اسلحش
مردم یکی یکی نشونه میرفت.
وقتی اون خوک سیاه گنده
با یه عالمه علامت و آرمهای
گروههای نسل/کشی رفت بالا و فرود اومد رو کله ی ملت...
وقتی ترانه ی ترایال رو شروع کرد
و خاطرات ما از کنسرت آقای واترز
تبدیل شد به پرواز بر فراز اسمان برلین!
صد آفرین با یک ستاره گوشه ی دفتر مشق آقای وندرز!
Post a Comment