توی همون اپیزود اول سیزن اول "مسترز آو سکس" میفهمی که دختره قاپت رو دزدیده، ویرجینیا. با اون هوش هیجانی سرشارش، غریزهی زنانهی تماموکمالش. به قول سروش، به خودت میای میبینی رسمن عاشقشی بابا. میخوام بگم خیلی ترفند قشنگ و کارآمدیه که شخصیتی رو بنویسی که همون اول قاپ تماشاچی رو بتونه بیادا بدزده. بتونی اون رگ مشترک رو پیدا کنی و برجستهش کنی. انگار طیکردن همون مسیر جادویی به سمت همون نقطهای که همهمردا تو بدن طرف دنبالشن و اگه خوششانس باشن یا مجرب، پیداش میکنن. حالا اینا که حرفه، اما آخر اپیزود چهار نویسندهی قصه خودشو میبره تو جلد شوهر سابق دختره، میگه این دختر با همه فرق داره، خود "مجیک"، خود جادوئه. داشتم فکر میکردم اینجاش که داشته مونولوگ آقاهه رو مینوشته، در مورد دختره، چقد ذوق داشته نویسنده، چقد از خودش و کارش و زنی که ساخته و نوشته عیش داشته، خواسته مستقیم با مام قسمتش کنه. باریکلا بهش.
همون قسمت اول قاپ من یکی رو دزدید
Post a Comment