من؟ من مسحورِ اونام که همیشه یه قصهای تو مشتشون، تو جیب ساعت شلوارشون، لای تای آستین پیرهنشون دارن. اونایی که وسط حرف یهو سکوت میکنن، بعد شروع میکنن از یه جای بیربطی به تعریفکردن. تعریفکردنِ این که مثلن تو راه که داشتن میاومدن پیشت یه آدمی رو دیدن که داشته یه تیکه کاغذ رو به دقت تا میکرده و فرو میکرده لای بندِ ریختهی آجرهای دیوار یه خونهای. بعد، بعد از دستای آدمه میگن، از انگشت سبابهش که ناخنش خیلی کوتاه بوده، بعد از لبهی برگشتهی یقهش برات میگن. و تو سرتاپا گوشای، بیصبری، که خب لامصب، چه ربطی داره به حرفمون اون بندِ آجر و اون لبهی یقه و اون تای کاغذ و اون ناخنِ انگشت سبابه. بعد، لبخند میزنن و آرومآروم زومبک میکنن و یه گسترهی بدیعی رو جلوی چشمات باز میکنن از یه اینهمانی عجیب. بین حرف و ناخن و لبه و تا و بند. من مسحورِ اونام که بلدن این چیزا رو سرِ راهشون ببینن. مسحور اونا که بلدن این چیزا رو به هم ربط بدن. مسحور اونا که بلدن لبه و بند و ناخن رو فیالساعه از خودشون بسازن و دربیارن و یه جوری آروم و یواش و نرم ربطش بِدن به بحث مابینتون و مسحورت کنن که نفهمی از کجا خوردی.
یک روز نشده که اینجا رو پیدا کردم و اما همین الان توی توعیتر لینک این متن رو شیر کردم تا همه بیان استفاده کنن ، من خودم در اینجا می نویسم
Www.alimemar.blog.ir
از آشنایی با شما خوشبختم
علی
یک روز نشده که اینجا رو پیدا کردم و اما همین الان توی توعیتر لینک این متن رو شیر کردم تا همه بیان استفاده کنن ، من خودم در اینجا می نویسم
Www.alimemar.blog.ir
از آشنایی با شما خوشبختم
علی
Post a Comment