از میدون شهدا پیچیده بودیم سمت میدون توحید. همون اول سمت چپ یه کیوسک روزنامهفروشی هست که سی سال پیش هم بود. داشتم براش تعریف میکردم که «دکهنوردی»های من از همین دکه/کیوسک شروع شد. که اگه توی یه مسیر پیاده هفت تا دکه هم میبود، جلوی تکتکشون ترمز میکردم و میجوریدمش و جلدنگری میکردم مجلهها رو. حالا که سوارهام عمدتن هم هنوز که دو قدم پیاده میرم اگه سر راهم باشه ازشون نمیگذرم. داشتم میگفتم، بعدتر دوران مجلهخریم فرا رسید. ماهای لااقل دهدوازده تا مجله. بعدتر هم که خوردیم به دوران بهار و تابستون مطبوعات و روزی سهچهار تا روزنامه. بعد ساکت شدم. بغض کردم و ساکت شدم (الکی) . بغضِ مزبورم ادامه پیدا کرد. همینجوری کش اومد تا دو روز پیش که رفته بودم از «بامیکا»ی اختیاریه آب سیب بخرم. به خودم نهیب زدم که چهار قدم هم راه برو و اون دکهی اون ور خیابون رو هم دریاب، گناه داره. داشتم جلدنوردی میکردم مجلهها رو. یادم افتاد به دوران پارینهسنگی وبلاگها. که یه لینکدونی داشتیم اون کنار. که وبلاگهای ناز رفقا رو لینک میکردیم. چهار صباح بعدش که گودر اومد، اونوقتا که هنوز به کار معاشرت نمیاومد، موجب یه تحولی شد که اول که اومد نفهمیدیم کی اومده، وقتی رفت ولی فهمیدیم که کی رفته و چی برامون یادگار گذاشته. اول از همه این که دیگه لازم نبود آدم به کل یه وبلاگ لینک دائم بده. لازم نبود بگی آقا من کلن به این آدم لینک دارم میدم، کلن قبولش دارم، هرجام حرف چرت زد ناچارم بپذیرم که لینکش همیشه اون کنار صفحهم هست. گودر کاری کرد که آدم بتونه فقط به اون پستهایی که دوست داره لینک بده. سلکشنطور. انتخاب کنه. از بین همهی حرفهای سره و ناسرهی اون بابا، همونجا که حرف خوب زده فقط.
بعدنها این طور نگاهکردن شد پایهی نگاهکردنم به خیلی چیزا و خیلی کسا. این که هیچ لزومی نداره کنار همهچیز یه آدم وایسم یا ردش کنم. میشه سوا کرد. عین گوجهفرنگیهای میوهفروشیهای میدون احتشامیه. و یه باری از روی دوشم برداشته شد. سبک شدم. بغضم رو قورت دادم (بازم الکی) و ادامه دادم به حیاتم.
«بغض» الان یه پل ارتباطیه بین پاراگراف اول و دوم. مجبورم برگردم بهش، از لحاظ ساختار. داشتم تیترهای جلد مجلهها رو نگاه میکردم و فکر میکردم اینجا، روی پیشخون این دکه ما هنوز در دوران پارینهسنگی هستیم. هنوز مجبوریم برای خوندن یه مقاله کل مجله رو بخریم. بعد فکر کردم که یه گودرطوری هم کاش این طرف بود. میشد انتخاب کرد و رفت جلوی دکه و گفت آقا دو تا مقاله از مهرنامه بدین، یکی از مجلهفیلم، اون دو صفحهی اندیشهپویا با اون پروندهی نسیم. یارو هم از در میاومد که آقا این سه صفحه رو هم از نیمکت بردار ببر، مهمون من.
Post a Comment