تئوری آرامشبخش من در برابر حجم شرمساریای که کتابهای نخوندهشدهی کتابخونهم بهم وارد میکنن اینه که برو بابا. که وقتش که بشه خودتون میاین سراغم. (درواقع، با هر پدیدهای که مسیر دیالوگش با شمااز جادهی عذابوجدان میگذره باید همین برخورد بروبابا بشه) حالام این کتاب مستطاب و جذاب «مرد صدسالهای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد» خودش تشخیص داد که این تعطیلاتِ لاجرم بهترین وقتیه که میتونه بیاد سراغم و عیشم رو مکرر کنه. یه کمپینگ اووووففف بری وسط جنگلهای گیلان، چادر و کیسهخواب و عرق (کولههای سنگین) و علف (علوفه) و تیم مرغوب، چندان که دوتا خانممعلم جٓوون و پرحوصله و قشنگ کنارت باشن که بچهها رو هندل کنن کلن، با آدمایی که خوب بلدن بیلذت و بیخوشی، هیچ آموزشی به مفت هم نمیارزه، برگردی، و هنوز از تعطیلات یه روز باقی باشه که به نشخوار لذتی که بردی بگذرونی و ولویی، و کتاب جناب یوناس یوناسن هنوز تموم نشده باشه، چندین پرس قیمه در یخچالت منتظر باشه، جمعی از رفقا هم جمع شده باشن تا شب آخر تعطیلات رو تسهیل کنن برات، همه راضی و گور بابای قاضی، دیگه آدم خوشینویسی نکنه چیکار کنه. به قول قهرمان کتاب، آلن کارلسون، کاریست که شده و از این به بعد هرچه قرار باشد پیش بیاید پیش میآید.
Post a Comment