نه این که فکر کنید ژنای به اسم تمایل به نمایشنامهخوانی در خاندان ما وجود دارد ها، نه، صرفن پیش آمده بود، که در نمایشنامهخوانی یکی از نمایشنامههای برگزیدهی جشنوارهی فجر حضور داشته باشد. نمایشی بود که بنمایهاش مرتبط بود به قیام جنگل و عدالت و اخلاق. آخرش هم طی یک حرکت نمادین سرود آفتابکاران/سراومدزمستون میخواندند دست جمعی (سلام مریم :دی). طبعن بچه کنجکاوِ این سرود شده بود که از کجا آمده و قصهاش چیست. قبل خواب، یک دورهی فشرده تاریخ معاصر رفتم برایش. از سیاهکل تا ۶۷. طاقت نیاوردم والد بیطرف و منصف باشم. در روایتم بهار خندهتر زده بود و ارغوان شکفتهتر و آرمانگرایی بیعاقبت و خندهدار بود.
بعد هم آن ورژن نهخاریمنهخاشاک را برایش گذاشتم و حرف ۸۸ شده بود لاجرم. ۸۸ را خوب بلد بود بچهم.
Post a Comment