«فلوبر شخصیتی به اسم فردریک در کتاب تربیت احساسات ساخته، که ویژگی اصلیش مردد بودن است و شرمندگیش برابر خواستن. ما با آدمی طرفیم که زن، زندگی و شهرت را میخواهد اما حاضر نیست بهای این خواستن را بدهد، میخواهد که دستانش تمیز باشد، میخواهد کسی نرنجد. خب خواستن عموما با زخم زدن همراه است. وقتی تو چیزی را میخواهی یعنی آن را از دسترس دیگری دور میکنی، هر به دست آوردنی، جایی یعنی از دست دادن دیگری. این به همان سادگی شکار موجودات زنده توسط نیاکان ماست، آن شکارچیان نخستین به برکت مرگ موجود دیگری، زنده میماندند و این را با چشمان خویش میدیدند: مرگ دیگری آنان را زنده نگه میداشت و برای زنده ماندن جای هیچ تردیدی در شکار نبود.
فردریک، شکارچی مردد است. فلوبر نشانمان میدهد که این تردید او باعث از دست رفتن همه چیز است. سالها بعد اسکات فیتزجرالد در کتاب لطیف است شب، شخصیتی به نام دیک دایور را ترسیم میکند که او هم به همان مرض فردریک مبتلاست، مرد نرم ملایمی که میخواهد دستانش تمیز باشد و آخرش زندگیش به منظومۀ حسرت بدل میشود: از دست رفتن همه چیز، به دست آمدنِ هیچ چیز. بعد میدانی زندگی جایی وادارت میکند با این واقعیت تلخ روبرو شوی که یا یاد بگیری نخواهی و یا آماده باشی بهای این خواستن را بپردازی؛ در غیر این حالت حسرت کمترین تاوانی است که میپردازی. من اسمش را گذاشتهام درس دشوار بلوغ...»
از خلال فیسبوکِ امیرحسین کامیار
حداقل لازم نیست چرت و پرتی زیر یک نوشته خوب از خودت به جا بگذاری!
Post a Comment