« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2004-08-22 صبح به خير خانم پيرزاد! آقای هرمس مارانا چند شب پيش برای اين که خوابش ببرد مجبور شد کتاب عادت میکنيم نوشتهی سرکار خانم زويا پيرزاد را بخواند، تا ته! ۱. مگر يک کتاب خوب غير از اين که بتواند آدم را تا خود ۵ صبح بيدار و هشيار نگه دارد، چه چيز ديگری بايد داشته باشد؟ ۲. عشقی که لابهلای صفحات کتاب موج میخورد چقدر ايرانی، محجوب و پرشرم و حياست. کاملا متناسب با سن و سال قهرمان کتاب: با اصالت و نرم و آهسته. ۳. هميشه جزييات بیاهميت سر راه حرفزدن آدمهای قصه است و اين يعنی هی عقبانداختن اصل داستان و ايجاد عطش در خواننده. اصولا همان طور که میدانيد جزييات و حواشی از دلمشغولیهای هميشگی آقاي هرمس مارانای بزرگ است. ۴. يک مونولوگ درخشان از صفحهي ۱۱۸ کتاب، مرد و زن در آستانهی يک عشق هستند. در پايان يک روز سخت مرد به زن میگويد: برو قهوهی داغ بخور، سيگار بکش و گريه کن. من هم بعضی وقتها گريه میکنم... ۵. جای آقای مهرجويی بدجوری خالی است که اين همه تصوير سينمايی عالی را از متن بکشد بيرون و يک فيلم گرم و جانانه از آن دربياورد. ۶. آقای هرمس مارانا از همين جا دست خانم پيرزاد را برای درآوردن تهران معاصر، آدمهای واقعی، شيرينی فروشی بیبی، سوپر پروتئين امير، وبلاگ و کاراکترهايی از پوست و استخوان و گوشت که دارند لابهلای متن نفس ميکشند، میفشارد. خودتان يک فکری برای اسلام عزيز و به فاک رفتن آن بنماييد! ۷. حالا باورتان شد که قصهگويی بی بر و برگرد کار دختران خلف سرکار خانم شهرزاد است و بس ؟! Labels: پرشینبلاگ |
Post a Comment