| « سر هرمس مارانا » |
| صلح و آرامش از حقيقت بهتر است |
|
2009-11-18
اندوه که همیشه مال هزارسال قبل نیست. عمر نوستالژی که همیشه دراز نیست. گاهی با خودت حساب میکنی در همین یکی دوسال چه هزار سال دور ماندی از عصر خودت. از کسان و چیزهایی که دوست داشتی. بعد خستهگی که جِرم گرفت تهِ جانت، کلافهگی روزمزه که نشست کرد در عمق وجودت، میبینی ردپای نکبتهای روز تا عمق خلوت شبت هم کشیده شده. میبینی تنت هم دیگر یاری نمیکند با تو. شدی یه تکه گوشت کممصرف، مچاله. که دردی نه از خودت و نه از خاندانت دوا نمیکند دیگر. این جوریست که خوابهایت هم کمکم رنگش سپیا میشود. خیالهایت هم. لحاف را میکشی روی سرت، به خواب مرگ میروی.
(+) |
|
2009-11-17
صداها
غروبهایی که خانواده سرحال بود و مجالی مهیا، خاطرهها از دهبیست سال قبل میآمدند و سوار پروژکتور میشدند و روی دیوار پذیرایی نقش میبستند. 16 میلیمتر جای کمی بود برای این که خاطرات خانوادگی صدادار باشند. این جوری بود که همیشه یک نفر نشسته بود کنارمان که سن و سالش میرسید به اصل خاطره. بعد لبخوانی میکرد. تعریف میکرد. روایت میکرد. گاهی هم لابد قصهای از خودش ساز میکرد برای ما که هربار به همان اندازهی هفتهی قبلش مشتاق شنیدن قصههای تکراری خاندان بودیم. که خدابیامرز مادربزرگ که الان دارد از در وارد میشود و لبش به خنده باز است، قبلش کدام پسرخاله کدام شوخی را برایش تعریف کرده. که دوربین شوخ مرتضا وقتی از روی دخترعمهی خجالتی به سرعت عبور میکند و روی امیر درنگ میکند، قهقهی سارا خبر از کدام عروسی پیشرو میدهد. که خاله چرا امروز باز عنق شده رفته کنار باغچه نشسته و هی صورتش را از دوربین قایم میکند. بعدها اما کمکم کسانمان رفتند و راویان خندان قصههای روی دیوار پذیرایی، خسته شدند از بودن و تمام شدند و حالا بزرگتر شده بودیم و حوصلهی بزرگسالی آنقدر نبود که باند صدای خاطرههامان پرخنده و شوخ باشد. جمع جبری رفتگان آنقدر زیاد شده بود که آدمهای روی دیوار مابهازای بیرونی نداشتند کنارمان که روایت کند از صداها. بین خندههای روی دیوار تا ما فاصله افتاده بود و دل و دماغی نبود برای روایتهای مکرر. حالا نم اشکی در یک تماشای تکنفرهی فیلمهای 16 میلیمتری میآمد مینشست روی گونهها. آدم بزرگ که میشود، حریصتر میشود به ذرهای یادگار از مردگانش. با خودت فکر میکنی از هر آدمی باید صندوقچهای بماند، نه از نشانهها و اسباب و چیزها، که از همهی آن چیزهایی که به طور منحصربهفردی مربوط به خود آن آدم باشد. مثل همین دستخط، یا صدا. صندوقچهای که محتویاتش اشیاء نباشد. افکار باشد. که بشود رفت به بیستوپنجسالگی عزیز ازدسترفتهای، تماشایش کرد که چهطور داشته برای خودش میبالیده و سرش گرم کدام بلندپروازی بوده، کدام سوی جهان را میخواسته فتح کند. میشود نشدنها و نتوانستنهای آدمها را چید جلوی چشم و نگاهشان کرد و قربانصدقهشان رفت. نه به خاطر ناتوانی دستهای سیمانیشان، به خاطر تمام آن چیزهایی که میخواستند بشوند و نشدند. جای این که تصویر فرتوت پیرمرد/پیرزن در بستر مرگش بماند در یاد آدم، لابد میشود بلندنظریها و وسعت افقهایش را قاب کرد گذاشت روی میز گرد کوچک گوشهی پذیرایی. رفتگانِ این روزها این شانس را دارند که حرفها و اندیشهها و صدا و تصویرشان میماند. که ماندن آدمها دیگر منحصر نیست به حضور در خاطرهها، در یادها و روایتها. همت اگر داشته باشند آدمها، حالا جایی هست لایتناهی، به وسعت تمام حافظههای سخت جهان، که میتوانید پیشپاافتادهترین ایدهها و لحظههایتان را ببرید آنجا، برای یک ابدیت نسبتن دوری، ثبت و ضبط کنید و نگران گمشدن و پوسیدن و زیر آوار رفتن دفترها و دستکها و فیلمها و عکسهای یادگاری نباشید. به یمن وبلاگ و فیسبوک و الخ، دیگر آقای دامبلدور، بهترین مدیر همهی دوران هاگوارتز، تنها کسی نیست که قدحِ اندیشه دارد و میتواند هر گوشهای از خاطراتش را که دلش خواست، بریزد توی قوطی و دستنخورده نگهش دارد. مردگان این سالها، خوشبختترین رفتگان هستند. جهانِ اقتصاد، صفحهی جهانِ اندوه، سهشنبهای که دارد میگذرد
|
|
2009-11-16 ![]() 1. آقای فون تریه کار خوبی کرد که برای کاراکترِ زن در Antichristاش اسمی انتخاب نکرد. وگرنه نمیشد این طوری او را جهانشمول تماشا کرد. نمیشد آدم بنشیند پیرامونش را نگاه کند و با خیالِ راحت، ذرهذرههای زن را لای زندهگیهای همهمان ببیند لابد. اسم اگر داشت این طوری نمیشد نمایندهی بشر، نمیتوانست اینجوری با زجری که میبرد، رنجهای تاریخیِ آقای مسیح را پیشِ چشممان خوار کند. مسیح گفته بود که به خاطرِ تمامِ بشریت رنج کشیده. هنوز هم سرِ همین ادعایش هست. اما آقای فون تریه برایمان تعریف کرد که «درد» و «زجر» و «ناامیدی» زن، از تجربهای انسانی، بسیار انسانیتر شروع شده بود. از تلفیقِ ابدی و دردناکِ لذت و درد، آسایش و زجر، زایش و ناامیدی. بیخود نبود که هیچ مسیحی، هیچ نجاتدهندهای، هیچ تراپیستی برایش پیدا نشد و سرنوشتش نارستگاریِ ابدی بود. که «طبیعت» هم او را از خودش راند. که تمامِ تقاصِ اختلاطِ ویرانگرِ لذتِ جسمانی و دردِ آسمانی را یک تنه به دوش کشید. وحشیترین قیچیِ دنیا را برداشت و جزیی از تنش را جدا کرد که مرکزِ وجودی درد و لذت و زایش و امیدواری بود. در اوجّ نامیدی، حمله برد به ادواتی از بشر، مونث و مذکر، که وظیفهی تاریخی و ازلیِ انتقالِ حیات، انتقالِ امیدواری به آینده را بر گرده میکشند. و مسوولیتش را هم. 2. ما مردها همیشه چند قدم عقبتریم از زن. عقبتریم در تجربهی هستی. کاریش هم نمیشود کرد. گاهی باید دستمان را بگیرند و زیرِ گوشمان چند صفحهای از شکوه/تراژدیِ زنبودن بگویند. 3. سکانسِ مقدمهی فیلم که تمام شد، دلم میخواست چشمهایم را ببندم و برای ابد درنگ کنم. آقای فون تریه در همان چند دقیقه کاری کرده بود با من، با چشمها و گوشها و تتمهی انسانیتم، که چرخیدنِ جهان بعد از آن چند دقیقه بر مدارِ سابق، شدنی نبود. نمیشد آدم این مقدمه را ببیند و بعد باز هم ببیند. نمیشد آن قطعهی آقای هندل را بشنود روی آن غنایِ بینظیرِ تصاویر و باز بتواند چیز دیگری بشنود. این جوری بود که تا خودِ رسیدنِ صبح، بارها و بارها مقدمه و موخرهی فیلم را ریوایند کنی و در تاریکیِ تنهاییِ نیمهشبت، تکرار کنی. میخواهم بگویم برقِ خندهی چشمهای پسرک را اگر ببینید وقتی والدینش را دیده بود در عمیقترینِ لحظههای درهمآمیختهگیشان، وقتی آرامآرام راهش را باز کرده بود به پنجره، وقتی به پرواز درآمده بود و رقصیده بود سبکبال، دیگر دست از سرتان برنمیدارد. انگارِ تمامِ مسوولیتِ والدبودن میافتد روی دوشِ شما هم. 4. سرهرمس دلش میخواهد نمابهنمای این دو فصل مقدمه و موخره را قاب کند، بگذارد جلوی رویش و همهی آن چیزی را که سینما بلد است برایتان بگوید از تراژدی/شکوهِ انسانبودن، در همین چهارتا و نصفی عکس خلاصه کند. 5. برای واردشدن به دنیای گروتسکِ آقای فون تریه، باید تجربه داشته باشید. باید زندهگی کرده باشید. باید در اعماقِ روحتان بارِ هستی را به دوش کشیده باشید. باید درگیرِ آن لحظههای کشندهی انتخاب بین دوسویههای متنقاضِ وجود شده باشید. خیالتان را راحت کنم. اگر تا به حال عزیزِ دلی را رها نکردهاید پشتِ دری، پنجرهای، جوری که چشمهای منتظرش را به شما دوخته باشد و شما این سوی در، این سوی پنجره، به رواکردنِ کامِ دلتان، گیرم گیراندنِ سیگاری، مشغول نباشید، تا درد و لذتِ توامانی را نکشیده باشید، راهی ندارید برای فهمیدن این فیلمِ آخر. 6. سرهرمس دیدنِ فیلمِ آخرِ آقای فون تریه را به هیچکس توصیه نمیکند. به هیچکس. 7. شارلوت گینزبورگ را باید روی سر گذاشت. با همین یک فیلمی که از او دیدهایم. با همین یک باری که توانسته بار این همه رنج و عصیان و دیوانگی را به دوش بکشد. زنِ این فیلم، شیطان است. شیطان اما به مثابه فرشتهای که عصیان کرد. درست به همان اندازهای که Satan با Devil فاصله دارد. 8. در آن نمای معروفی که زن از بسترِ ناکامِ عشقبازیاش میگریزد به طبیعت، تا خودش مرهم بگذارد روی دردناکترین نقطهی وجودش، با آن حریصیِ انگشتهایش، جایی که مرد به او میپیوندد و در حرکت بطنی، آرامآرام، انگار نه از جنسِ ریتمِ پرشتاب و آشنایِ معاشقه، که از جنس آهنگِ منظم فصلها و روزها و ماهها، خوابیده میانِ زن و دستها و اندامهای بیرون زده از ریشههای درخت تنومند در پشتِ زن، خیال میکنم که مرد به بارورکردنِ طبیعت مشغول است. جزیی از چرخهی حیات. ریتمِ حرکتِ اندامِ تحتانیِ مرد به تنها چیزی که شباهت ندارد عشقبازیست. دیدهایم حرارتِ فیمابینشان را قبلن. این بار گویی در مرز ناامیدی مطلق، درخت و آب و جنگل را به کمک گرفتهاند. هرچند بینتیجه. 9. نمیشود فیلمهای آقای فون تریه را دوست داشت. نمیشود اصلن با خطکش دوستداشتن رفت سراغ این سینما. فون تریه چیزی را به شما نشان میدهد که در اعماقتان از آن باخبرید. با بیرحمیِ تمام آن را میآورد مینشاند جلوی رویتان. این جور چیزها را نمیشود دوست داشت یا دوست نداشت. میتوانید نبینید و مازوخیستِ درونتان را بیخود خبر نکنید. میتوانید ببینید و درگیر شوید تا روزها و ماهها و سالها، اما. میتوانید با وحشتِ تمام برهنهگیِ درونتان را به عینه ببینید، تجسماش را ببینید. و لذتبخشترین زجرِ هستی را تجربه کنید. آیا میشود کسی را دعوت کرد به زجر کشیدن؟ 10. دیدید چهطور تمشک را چید؟ چطور زخمهایش خوب شد؟ چهطور باورش شد که رستگار شده، که منجیست؟ دوربین هم از پایین نشانهاش گرفت تا مسیحای دروغین را رنگ و لعاب بدهد. مردبودن یک چنین ناآگاهیِ همیشگیای در خودش دارد.
|
|
2009-11-14 |
|
|
|
2009-11-12 ![]() خواستیم در راستای همفیلمبینیِ پیشِ رو، حواستان را جمع کنیم به جناب مستطاب میرچا الیاده، یک جوری که حواستان باشد وقتی دارید جوانی بدونِ جوانی را تماشا میکنید، حواستان پرت نشود. یادتان باشد که قصه را کی نوشته. همین. حالا بروید دنبال زندهگی خودتان تا وقتِ نوشتنِ جوانی بدون فیلان بشود و خبرتان کنیم.
|
|
اما حواستان هست که این روزها داریم مکانهای یادآوری جدیدی درست میکنیم؟ بیست و پنج خرداد، خیابان آزادی. خیابان شانزده آذرِروز نماز جمعهي رفسنجانی. جمعه بیست ونه خرداد و آن نفرت مشترکی که همهمان داشتیم؟
اوهوم اینبار وضع فرق میکند، تاریخ را اینبار ما مینویسیم. نوشتههای ما از زیر سانسورهای کتابهای تاریخ حکومتی قرار نیست بگذرد. اینبار ما تاریخ را ویکیپدیایی مینویسم. دقیق و از نگاه خودمان، بارها و بارها اسم خیابانها را توی نوشتههامان تکرار میکنیم، سیزده آبان سال هشتاد و هشت، ساعت ده، سر حافظ؛ این بار دیگر ممکن نیست بتوانند به این راحتیها مکانهای یادآوریمان را دستکاری کنند. (+) |
|
2009-11-11
چشمهایش
- اگه من «تو»ام، تو هم «تو»یی! این را زینال بندری گفته بود به ستواناحمدی. زینال دلال مواد مخدر بود و ستوان، ماموری که دنبالش بود. زینال گرفتار شده بود در چنگ قانون و قول داده بود همکاری کند. روی قولش هم ایستاده بود. «تاراج» را ایرج قادری سال 63 ساخت اما شمایل قهرمانش، بهزاد جوانبخش، با سبیلهای درشت و موهای کوتاه و اخمی همیشگی، از یک دهه قبلتر به جا مانده بود. جمشید آریا اما فرزند زمانهی خودش بود آن روزها. صورتش تراشخورده و بیعیب بود. تناسب داشت با اندام ورزیدهاش. قهرمان و ضدقهرمان دست در دست هم گذاشته بودند، قول داده بودند که تا آخرش بروند. رفتند هم. وقتی در آن کلبهی جنگلی گیر افتادند، آدم را یاد بوچ کاسیدی و ساندنس کید میانداختند. علیرضا داوودنژاد قصهاش را درست نوشته بود. همهچیزش به همهچیزش میآمد. دلهره و پیام و شعارش سر جای خودش بود. وقتی بعد از 25 سال به عقب نگاه میکنی، چیزها جور دیگری به نظر میآیند. فیلمها هم. حالا دلت تنگ میشود برای آن همه مردانگی. برای آن همه انگیزه و اعتقاد. ایرج قادری درست روی صندلی خودش نشسته بود وقتی تاراج را میساخت. قرار نبود «عوض» شده باشد. قرار نبود ادای کس دیگری را دربیاورد. این جوری بود که باور میکردی زینال وقتی آن جوری ورزش کند، حتما خوب میشود حالش. حتما اثری از آن پنج تا گلولهی تفنگ ستوان احمدی باقی نمیماند. باور میکردی که پسر زینال را اگر چهار روز زندانی کنند در زیرزمین، به تختش ببندند، اعتیادش به هرویین تمام میشود. حالش خوب میشود. ایمانداشتن به قهرمان گوهر کمیابی است. باور میکردیم وقتی پلیس و دلال دوشادوش هم یکییکی سراغ پلکان دلالان میرفتند تا به نوک هرم، به آدمی در دربار برسند و بازی برایشان تمام بشود. نگاه هر دوتا مصمم بود. محکم بود. آدم میتوانست به آن چشمها اعتماد کند. چشمهای بهزاد جوانبخش با کسی شوخی نداشت. معصوم بود. مثل چشمهای فرامرز قریبیان. تشنهی خندیدنش بودیم. وقتی در اوج نکبت فقط با گوشهی چشمهایش میخندید. تنها بود. زنی، بچهای، عشقی وبال گردنش نبود. راه که میافتاد تا آخر خط میرفت. قرار بود سعید رادِ دههی شصتمان باشد. نشد. نماند. در سرسرای ورودی سالن جدید نمایش فیلم در موزهی سینما، باغفردوس، دو تا پوستر چسباندهاند به دیوار. کلاژهایی از چهرههای بازیگران سینمای ایران. یحتمل سعی بر این بوده که از هر آدمی، کسی، یک تصویر باشد. از بازیگرهایی که ماندگار بودند لابد. یا اثرگذار. از بهزاد جوانبخش دو تا عکس هست. هر دو با همان سبیل و آرایش موی همان سالها. با همان اراده و اطمینانی که در چشمهایش بود. آدم است دیگر، لابد گاهی حوصلهاش از این همه خاکستریبودن هم سر میرود. دلش میخواهد یک میخ محکم و قاطعی باشد که قبایش را به آن بیاویزد. یک آدمی باشد که راهش را سفت بگیرد و برود. شک هم نکند. شخصیتی باشد در یک فیلمی، داستانی، که بشود آن جور از ته دل اعتماد کرد و دنبالش راه افتاد و گاهی هم نگرانش شد. این نسبیگرایی، پدرِ قهرمانهای قصههای ما را درآورده است. جوری شده که خودمان هم یادمان میرود گاهی باید سفت بایستیم سر حرفمان. یک چیزی میگوییم و بعد بلافاصله یادمان میافتد به نمای نقطهنظرِ طرف مقابل. بعد بلند میشویم خودمان را میگذاریم جای طرف مقابل. بعد حرفمان را تعدیل میکنیم. گاهی هم پس میگیریم. بعد برمیگردیم کز میکنیم در لاک خودمان. بعد آخر شب که میشود، سرمان را که فرو میکنیم در بالش، دلمان تنگ میشود برای همهی آن قهرمانهایی که تا آخرِ خط سر حرفشان ایستاده بودند و هیچ وقت به پشت سرشان نگاه نکرده بودند. خسته شدیم بس که به هم «شما» گفتیم، راستش. جهانِ اقتصاد، صفحهی جهانِ اندوه، سهشنبهی گذشته
|
|
2009-11-10
یک وقتی هم یکی باید بردارد بنویسد از آن هوایی که تنفس میشده لابد در سالهای حوالی دههی شصتِ میلادی. که غولهایی را نشانده بود در استودیوهایی پهنپیکر، که پدیدههایی همچون شورلت کُروِت یا کاماروی 1969 یا پورشههای کلاسِ اس ِ 1967 را میکشیدند. دورانِ طلاییِ ماشینهای غولپیکری که دیگر هیچوقت نظیرشان جایی دیده نشد. بنزین میسوزاندند که میسوزاندند! شما هم بسوزانید اگر ابهت و وقار و افتخارِ سواریهای فوق را در خودتان سراغ دارید. اصلن بنزین را خداوند آفریده است برای این که توسط موجوداتی نظیر جناب آقای موستانگ 1967 سوزانده شود و بس. میخواهم بگایم (صورتِ ادبیِ بگویم- سلام لاله) کمپانیهای نظیر بِامو و بنز و فیلان و بیسار آن روزها نبودند. بودند اما در مقابل این ابرماشینهای استوار، به اسباببازیهای بچهگانه شباهت داشتند. شما را به روحِ فیلان، یکی از پلیموسهای سال 1970 را بگذارید کنار مثلن همین لکسوسهای این روزها، خودتان خجالت نمیکشید؟ پونتیاک فایربرد 1967 را بیاورید در خیابانهای هر شهری که دلتان خواست، شهر از شهریتِ خودش نمیافتد؟ یک جهشی اتفاق افتاده بود. یک اتفاق عادی نبود که قیافههای فانتزیِ اوایلِ دههی پنجاه یکهو بدل شده بود به این خانههای متحرکِ آهنی که آدم خیال میکرد Death proof بودن در ذاتشان است، نه در پروسهای که رویشان حادث شده بود. (سلام سلیقهی بینظیرِ آقای تارانتینو) چهرههای گشادهی ماشینها، صورتهایی که تشکیل شده از چراغهای جلو به مثابه چشمها و الخ، اخمدار و جدی شده بود. جادهها لابد میلرزیدند آن روزها زیرِ غرشِ غریبِ ماشینی مثل مرکوریِ کوگارِ 1970. چه میدانم، لابد قرار بود روزها و شبها را در همین اتاقهای آهنی، بسیار آهنی، سپری کنند ملت. لابد نشستن روی چرمِ کرمرنگِ ماشینی به آن عظمت، آدم را از کلیهی بلایای طبیعی و مافوقِ طبیعی حفظ میکرده. لابد وقتی یک داجِ چلنجرِ آرتیِ 1970 مشکیرنگ را از دور میدیدند جماعت که چراغِ گردانِ پلیس را روی سقفش دارد، ماستها را کیسهتر میکردند. آدم خیال میکرد وقتی سوارِ یک لینکلن کنتیننتال 1968 میشود، میتواند دنیا را فتح کند. میتواند شاهی کند. سراغ دو نسل قبلتر که بروید، زیاد میشنوید این جملهی طلایی را که ماشینهای فوقالذکر مرگ ندارند، که آنقدر میروند، آنقدر میروند تا برای همیشه خاموش شوند. زخم و مریضی و درد حالیشان نمیشود. تنها مرگ را بلدند هجی کنند. یاد قهرمانهای سینمای همان روزها نمیافتید؟ سلام آقای گاری کوپر.
|
|
|
|
|
![]() میشود سرهرمس الان یکهو در این ساعتِ نسبتن سردِ نه و خوردهایِ صبحِ آبان، از این ناکجاآبادی که در آن است، برایتان از لذتِ سماور بگوید در اتاق؟ که یک میز کوچکی باشد آن کنار، روی فرش و چندتایی استکان و نعلبکیِ گلدار، یک قابلمهای، ظرفی هم باشد که در آن آبِ داغِ ناشی از آبکشیدنِ استکان را بریزند. سرت را که از زیر لحاف بیرون بیاوری صدای قلقلای بشنوی و بخارِ تازهی چایِ بهاره. بعد دورتادورِ اتاق را پتو تا کرده باشند و یک ملافهای را لولهای کرده باشند پایینِ درگاهیِ پنجره که سوز نیاید. چاییات را هورت بکشی و دودِ سیگارِ وینستونِ قرمزت بپیچد توی اتاق، قاطی بشود با بویِ بارانیِ که از همان لایِ چوبیِ پنجره خودش را سُر داده تو. یک صبحِ روزِ تعطیلی باشد که بدانی دقیقهها آنقدر کشدار و پرحوصلهاند که کسی کاری با کسی ندارد. تا خودِ شب. همین چند سال پیشِ بود که سرهرمس انگشتِ اتهامش را گرفته بود به سمتِ نوستالژیِ کلیشهی a good year، یادتان هست؟ چه بد که یادتان هست.
|
|
2009-11-09
اين طرف يکجور دنيای يواش جادويیست با رنگهای سِپيا. اصلن اينور رنگ اختراع نشده. نور فقط بلد بوده از تمام رَنجهای* آن دنياش، کنتراستاش را بياورد اين طرف، روشنی و تاريکیاش را. بعد دنيا يکجورِ خوبی همرنگ است. يکجور خوبی کمصداست. فقط توش بو هست و مزه. توش يک کنجِ خوبی هست که بو دارد و مزه دارد و صدای ماشين ندارد و صدای کلاغ ندارد و صدای قارقار هيچ آدمِ ديگری ندارد هم. از آن کنجها که پير شدهاند و گوششان سنگين شده. نه، اصلن از آن کنجها که پير شدهاند و گوششان سنگين نشده و خودشان را میزنند به نشنيدن. اين طرف همهچيز يک جور خوبی جادويیست و نرم است و ليز است و خيس است، انگار يک مِه دائمی مانده باشد توی دلش. انگار يکعالمه شبنم نشسته باشد روی پيشانیش. انگار يک جوی روانِ باريک گشته باشد دور گردنهی حيرانِ گردن، سنگها و قلوهها و ترقوهها را رد کرده باشد امتداد سينهها را گرفته باشد آمده باشد پايين، خودش را چکانده باشد حوالی کشالهها، جادههای سرگردان پرپيچ و فرازِ هراز. اين طرف هوا يکجور خوبی شرجیست. رطوبتاش حرارت دارد هُرم دارد خودش را مینشاند روی پوستِ تنِ آدم روی تکتک سلولهای تنِ آدم، حارهایست لامصب. اين طرف يکجور خوبی يک قارهی ديگریست برای خودش، قارهی ششم، اقيانوسيهتر. اين طرف همهچيز يک جورِ خوبی وجود ندارد. تو هستی اما وجود خارجی نداری او هست اما با تقريبِ خوبی میشود گفت که نيست ماشين هست و کلاغ هست و آدم و درخت هم هست حتا، اما هيچکدام وجود خارجی ندارند. اينجا همهچيز داخلیست.
(+) |
|
2009-11-08 |
|
لبههای تاریخاند که به کار ثبت میآیند، همان جا که تاریخ تا میخورد، خم میشود. بر بلندای این لبهها زمین و زمان شفاف میشوند. جبههها روشن و آدمیان به پلیدان و آزادگان تقسیم میگردند. خاکستریها جان میبازند و سیاه و سفید فارغ از سرپوشهای مدرن، هویت خود را فریاد میزنند. خشونت از زیرزمین باز میگردد و طوفان سر میگیرد. آنان که تاریخ را خم میکنند از این موهبت برخوردارند که تمام چهرههای آدمی را در نابترین و عیانترین شکل نظاره کنند، خشم و نفرت و ایثار و ایمان و الخ. انگار که همه اینان صیقل میخورد، جلا مییابند. سالها بعد دیدههای آنان به تجربه بدل میگردند و برای نسلهای بعد به یادگار میمانند، در شعر و متن و زمزمه. آدمیان به همین روایات زنده میماند تا باز نسلی قصد کند تاریخ را تا بزند.
(+) |
|
فکر کردم نهانخانه اصلن کلن جای خوبیست. من شما را دعوت میکنم که یک کمی به نهانخانه فکر کنید. ببینید نهانخانه یکطوریست که برای آدم امنیت کاذب تولید میکند حتی. یکجوری خیال آدم را راحت میکند که یک چیزی که وجود دارد یا وجود داشته، غیب نشده، از بین نرفته، خودبهخود منفجر نشده است... هست. اما رفته کمی پنهان شده. که تمام وجود آدم دچار اضطراب نیست که چیزی برملا شده یا میشود... که آدم رسوا شده. رسوایی حال غمانگیزیست. بعد نهانخانه درست نقطه مقابل رسواییست. در عین حال هردوشان چیزهای ملنکولیکی هستند. با این وجود معتقدم یکجور جای خوبیست. یکجور جای خوب لازمیست.
(+) |
|
خرپُشته و دنیا
اتاقکِ خرپُشته را دو قسمت کرده بودند. تکهی شمالیاش را نیمطبقهای چوبی ساخته بودند که رویش مملو بود از خرتوپرتهای چندین دهه. چمدانهای چرمی و گرامافون و پنکه و روزنامههای اطلاعاتِ دستهشده و جعبههای پر از کتابهای بیضررِ بیمصرف. در نیمهی جنوبیاش یک تختِ فلزیِ کهنه بود و کتابخانهی دستسازِ چوبیای که حیاطخلوتِ کتابخانهی معظمِ خانه محسوب میشد. ملغمهای از کتابِ جمعههای شاملو گرفته تا دورههای صحافیشدهی سالهای شصتِ کیهانبچهها. عمدهی بعدازظهرهای کشدار نوجوانی را که فراری بودم از خوابهای اجباری در این خرپشته سپری کردم. لابهلای خاطراتی از دو نسل، شصتسالههای بیستوهشتِ مردادکشیدهی آن سالها و سیسالههای انقلابدیدهی آن روزها. از بزرگترینِ کشفیاتِ آن بالاخانه، سالنامهی «دنیا» بود که انگار حوالی دههی چهل منتشر میشد و فارغ از تمامِ هیاهوی سیاسیِ آن سالها، نقشش معرفیِ دنیای به آن بزرگی بود به ساکنانِ تازهمتمدنشدهی این طرف. سالنامه بودنش باعث شده بود گزارشها و مقالههایش همه «درمجموع» باشند. یک جور جمعبندیِ عمومی از سالی که آمده بود و رفته بود که به فاصلهی بیست سال، داشت همان نقش را برای من که تازه در آستانهی دنیا بودم، بازی میکرد. رنگ و روی فرنگ را میشد لابهلای کاغذهای کاهیِ سالنامه دید در سالهایی که رنگ و روی تلهویزیونِ دوکانالهی دولتی خاکستری بود و برنامهکودکِ ساعتِ پنج تا ششاش، به برکتِ اختلافِ ساعتِ اذانِ مغربِ شهرستان با مرکز، گاه تا نیمساعتش را از دست میداد. اتاق رو به جنوب پنجره داشت و آفتابِ تندش دقایقِ خلوت را تیزتر میکرد. عشقهای لابهلای قصهها آتشینتر میشد و تلخیهای قصههای سیاسی، واقعیتر مینمود. طرحهای مرتضای ممیز در کتابهای جمعه ماندگارتر در روحِ آدم مینشست. قصهای بود در یکی از همان کتابهای جمعه که سرگذشتِ پسرکی بود سادهدل که دل باخته بود به دختری. پسرک اما اسیرِ جادوگری بود که شبنشینیهای مفصلی ترتیب میداد با اشراف و بزرگانِ شهر. بعد درست در میانهی جشن، آستینهایش را که بالا میزد، زمان میایستاد. زمان برای همهی مهمانان میایستاد تا پسرک و سایرِ دستیارانِ جادوگر فرصت داشته باشند جواهراتِ اربابان را بربایند. تا فرار که کردند، دوباره زمان به حرکت خودش ادامه دهند و بزرگان قوم هیچوقت نفهمند کی و کجا ثروتشان به تاراج رفت. جادوگر اما عاقبت از عشقِ پسرک آگاه شده بود. آزمونی ترتیب داده بود برای پسرک که اگر عشقش واقعی بود و عمیق، بتواند برسد به دخترک. سایر پسران را به همراه دخترک به شکل کلاغهایی درآورده بود که نشسته بودند ردیف روی نردههای چوبی کنار مزرعهای. بعد از پسرک خواسته بود دخترکِ طلسمشده را آن میان پیدا کند. پسرک دخترک را از شدتِ تپشِ قلبش شناخته بود. جادو باطل شده بود و جادوگر آن دو را بخشیده بود. رهایشان کرده بود. سکوت و رخوتِ دلبهخواهِ بعدازظهرهای خرپشته، باور داشت در خودش. باور کرده بودم که میشود دلبرکان را از صدای ملتهبترِ تپیدنهایشان بازشناخت. فرق میکرد قصه لابد اگر در خنکایِ زیرِ چادرشبی خوانده میشد، در انتهای شبی. عهد کرده بودم با خودم حواسم باشد به صداها. به بالاوپایینرفتنهای قفسههای سینه، وقتهای ساکتِ دلدادهگی. یاد گرفته بودم هُرمهای خواهش را از چند سانتیمتریام بشنوم. کافی بود نفسم را حبس کنم و نگاهم را بدوزم. آن وقت نه فقط صدای تپیدن که صدای سکوتی را میشنیدم که درست در چند وجبیِ من، از تمناهای گنگی میگفت که در جریان بود. شده بودم شکارچیِ دلدادهگیهای نافرجام. آدم اگر بخواهد کسی را اسیر کند راهی بهتر نیست از صاحبشدنِ خاطراتِ آن آدم. دفتری درست کرده بودم آن سالها، از همین بالا و پایینرفتنهای نامحسوسِ نفسها. خطهایی کشیده بودم بین آدمها، به فرض که این دل برای آن دل دارد میتپد. نقشه ترسیم کرده بودم بین آدمها و دلها. قصه ساز کرده بودم از حدسیاتم. ذهنِ تازهبالغِ من گیج میشد، ریپ میزد وقتی خطوط متقاطع میشد. خبر نداشتم هنوز که چهطور زندهگی اساسن جنسش یک طوری است که سرنوشت را کلافهایی بههمپیچیده میچیند. آدمها را هم. آفتابِ تندِ بالاخانه عریان و واضح بود. سرشتها و سرگذشتها را ساده میخواست. قصههای آن بالا یک قهرمان داشت، یک ناقهرمان. بعدها باز هم به فکر آن جادوگر بودم. که چهطور میشود شیادی به آن شیطنت، دلش به رحم بیاید به پسرکی. بعدها پیشِ خودم خیال کرده بودم که لابد جادوگرِ قصهی کتابِ جمعه هم سرگذشتی داشته، عاشقیتِ نافرجامی داشته. یک وقتی یک جایی تپشی رسوایش کرده، چه میدانم، جادوگرها هم آدمند دیگر، لابد جوانی کرده، خام بوده، سکوتِ تپندهای داشته روزگاری و لابد کسی هم جایی هست که دفترچهای نوشته باشد از خاطراتِ دلبستهگیهای ناکامِ جادوگرجماعت، ها؟ جهانِ اقتصاد، صفحهی جهانِ اندوه، سهشنبهی گذشته |
|
2009-11-06
آدمهایی هستند که عزیزند اما بلد نیستند تنهایی سرِ پایِ خودشان بایستند. آدمهایی هستند که چشمنواز و دلانگیزند اما وقتی میخواهی از آنها حرف بزنی لاجرم باید فکوفامیل و خاندان و همسایههایشان را هم نشان بدهی. باید تاریخ و جغرافیایشان را هم تعریف کنی. فیلمها هم همینطور. مثلن؟ مثلن همین my blueberry nights. سرهرمس اگر بخواهد از پنجرهها و شیشههای این فیلم بنویسد چارهای ندارد جز این که ارجاعتان بدهد به هزار جا.
موضوع اینجاست که آقای کارگردان هم اصلن دلش به همین ارجاعهایش خوش است. در شبهای بلوبری اما، ارجاعها تمامن برمیگردد به فیلمهای قبلیِ خودش. شما نمیتوانید قطار ببینید، کافهرستورانی در نیمهشب، آدمهای پشتِ شیشهها را ببینید، نمای نزدیکِ پاهای زنی در کفشهای پاشنهدار، سفررفتنِ یکی از دو آدمِ اصلیِ قصه، موزیکهایی که وصل هستند به یک آدم، مربوط هستند به یک آدمِ خاص، شب آقا، اصلن خودِ حضورِ این همه شب را ببینید و یادتان هی نیفتد به فیلمهای قبلی این آقا. بعد این جوری است که گاهی آدم خیال برش میدارد که نکند خود آقای کارگردان هم راضی باشد. بیاید رضایت بدهد که نمیشود از این فیلم نوشت و از آن فیلمها حرفی نزد. نمیشود جابهجا ردپاهای قبلیِ آقای کار وای را ندید. با این همه وضوح. بعد اصلن خودِ همین وضوح آقا! یعنی انگار همانطور که تصویرِ خانمِ الیزابت شفاف میشود از پشتِ شیشهی یخچالِ کافهی آقای جرمی، وقتی شیشه را دارد تمیز میکند با دستمال، آقای کارگردان هم دستمال گرفته دستش دارد شیشهی دوربینش را تمیز میکند وقتی در آمریکا فیلم میسازد. آدمهایش را از آن اوتآوفوکوس بودنِ هنگکنگایشان درمیآورد. رابطهها را انگار همهفهم میکند. میخواهم بگویم رازآمیزیِ ذاتی را که حذف میکنید از یک آدم، از قصههایش، از آدمهایش، یک همچه بلایی سرتان میآید. (آدم دلش میسوزد برای این فیلم، وقتی اینجوری میرود زیرِ سایهی سنگین آن همه فیلمهای قبلیِ آقای کار وای. اما مگر دستِ من و شماست؟) آدمهای آقای وونگ کار وای عمری است عادت دارند همیشه بینشان فاصله باشد. از فاصلههای زمانی و مکانی بگیر تا دیواری، پیشخوانی، اتاقی، چیزی. (الان سرهرمس لحاف را گرفته به دندانش زور میزند که هی از Chungking express مایه نگذارد اینجا، وسطِ نوشتن از یک فیلمِ دیگر. نه گمانم که بشود اما آقای اولدفشنجان!) موضوع اینجا است که شیشههای فیلمِ شبهای بلوبریِ من، حصارهای بصریای هستند که این بار بیشتر از آن که مابینِ شخصیتهای فیلم باشند، با این تمهید گرافیکیِ آقای کار وای، بینِ شمای بیننده و بازیگرها قرار میگیرند، جا به جا. بارها و بارها جرمی و الیزابت را میبینید که در لوکیشنِ کلیدیِ فیلم، در کافهرستورانِ جرمی، بیرون داخل خیابان هستند یا با هم داخل کافه. دوربین اما عمومن آن طرف دیگر است. یا از پشتِ شیشهی یخچالِ کافه دارد تماشایشان میکند. این اتفاقِ تازهای است در جهانِ بصریِ آقای کارگردان. بعد سرهرمس اگر بخواهد از چیزی به مثابه یک بنمایهی ابدی در فیلمهای آقای کار وای حرف بزند، قبایش را دوباره به همین میخِ «فاصله» ناچار است آویزان کند. فاصلهای که طی نمیشود عمومن. فاصلههایی که آدمها از هم دارند، لاجرم یا دلخواسته. همیشه چیزی هست که اتصالِ دو تا آدم را ناممکن میکند. پلیسِ راویِ اپیزودِ اول چانگکینگ اکسپرس، وقتی از کنارِ Faye، شخصیتِ زنِ اپیزودِ دومِ فیلم، عبور میکند، از فاصلهی یکصدمِ سانتیمتریای میگوید که اوجِ صمیمیتشان است. جایی که این حداقلِ فاصلهی فیزیکی بینابین، منجر به هیچ قصهای بین این دو نفر نمیشود. در عرضِ شش ساعت، زن عاشق مردی دیگر میشود و زندگی جورِ دیگری ادامه پیدا میکند. (یکی دستِ سرهرمس را بگیرد از این فیلم بکشاند بیرون ببرد درونِ همان فیلمی که قرار بود امروز صحبتش را بکنیم، لطفن) «در» گشایشی است در فاصله، وقتی که فاصله یک «دیوار» باشد. کلیدهایی که داخلِ گلدانِ شیشهای جرمی روی هم انباشته شدهاند، اینجوری معنا پیدا میکنند لابد. فاصله که شد جادهای بینِ دو شهر، کلیدها هم دیگر به کار نمیآیند. همین «کلید» وقتی در چانگکینگ اکسپرس مینشیند کنارِ نامهی خداحافظیِ دخترکِ مهماندار، معشوقِ قبلیِ پلیسِ شمارهی 663، میشود راهی برای ورودِ Faye به زندهگیِ همین مرد. فاصله اما طی نمیشود. کلید راهگشا نیست. اینجا فاصله از جنس مکان نیست. فاصله زمان است وقتی همزمانی برقرار نمیشود بینِ حضورِ دختر و مرد، در خانهی مرد. (میدانم که دارید فحش میدهید سرهرمس را، آنهایی که چانگ کینگ فیلان را ندیدهاید. اما باور کنید وقتی این جوری یک آدمی برمیدارد اصلن دوبارهسازی میکند فیلمِ سیزدهچهاردهسال پیشش را، بعد همان حرفها و ایدههای درخشان را به شیوهی شفاف و کمرمزوراز و با دستِ رو، دوباره اجرا میکند، آدم مجبور است، میفهمید دیگر، مجبور است هی گریز بزند به فیلمِ اصلی) ... این نوشته یک پایانِ دیگری داشت با یک مقداری حرفهای مگو، اینترنتِ سرهرمس سوخته بود دیروز. گاس که حکمتی داشته که این جوری بیته بماند و آن جوری تهدار منتشر نشود دیروز. |
|
|
|
2009-11-05 ![]() خوش به حال شمایی که هنوز Chung King Express را ندیدهاید. امروز پنجشنبه است و میتوانید با خیالِ راحت از My blueberry nights بنویسید.
|
|
2009-11-03
میخوام بگم اصن اينجاهای زندگيه که آدما به هم احتياج دارن. به فهميدنِ اينکه اين بزرگترين مشکلِ دنيا، فقط مال من نيست. تو هم داری تجربهش میکنی، ايکس و ايگرگ و زد هم دارن تجربهش میکنن. بعد تو میشينی کنار من کف آشپزخونه، من از بزرگترين و حلناشدنیترين مشکل دنيام حرف میزنم برات و تو سر تکون میدی که اوهوم2، که يعنی میفهمم، که حتامنمهمينجورخره. بعد فردا میشه و من هنوز بزرگترين مشکل دنيام سر جاشه، اما خوبم و سر حالم و میدونم فقط من نيستم که دچار اينهمه نتونستنام، خونهی بغلی، کوچهی بغلی، هزار کيلومتر اونورترِ بغلی هم همينه. و آخخخخخ که گاهی چههمه آدما لازم دارن ببينن که تنها نيستن. که اين ميزِریهای پنهانشده لای هزار زرقوبرق همهجا هست، زير سقف تمام خونههای خوش آب و رنگ زير سقف تمام آدمای خوش آب و رنگ هست. که اصلن برای هميناست که بايد آدما بشينن از ناکامیهاشون بنويسن. از اوقاتتلخیهاشون شکستنهاشون نتونستنها نشدنها نرسيدنهاشون. از منای که حوصله ندارم سوئيت باشم تميز باشم مهربون و باملاحظه باشم معشوقِ جان به بهار آغشته باشم دختر سربهراه باشم مادر معقول و خوشاخلاق باشم همسر آندرستندينگ و فيلان باشم. از بابامنمآدمم ها، از هيچکسپرفکتنيست ها، از حوصلهیهيچکدومتونروندارم ها. از وقتايی که کم آوردهم و خودمو تماشا کردهم و ديدهم چه جستوخيزها کردهم به هوای آهو شدن و چه گوسِپندیام هنوز، که شايد گوسِپند بمونم هم؛ که اصن اوهوم، دتس می. و اين گوسپندموندنه فقط مال من نيست، تو هم آهونشدنهای خودت رو داری، اون هم.
(+) |
|
حضرات خیال میکنند همه چیز از خاک و آب و پرچم بگیر تا مالیاتی که میدهیم و جانی که میگیرند ارث آبا و اجدادیشان است. جای تعجب نیست یک روز صبح از خواب بیدار شوند و فکر کنند جمیع رنگها هم از قنداق به نافشان بسته بوده و بخواهند سبزش را پس بگیرند. نمیدانند چیزی که باید پس بگیرند رنگ و روی ازدسترفته نیست. آبروی ازدسترفته است.
(+) |
|
موضوع فقط این نیست که آدم وقتی برای دومین بار این «دو روز در پاریس» را در جمع رفقا مورد مداقه قرار میدهد کشف میکند که در نسخهای که قبلن دیده، آن رقصِ پایانیِ ماریون و جک را ندیده بس که دیویدیِ موردِ نظر مخدوش و مخطوط بوده، که اصلن فیلم برایش در همانِ سکانسِ نفسگیرِ مجادلهی این دوتا تمام شده رفته پیِ کارش. موضوع این است که حالا هم که نسخهی سالمِ فیلم را دیده، حالا هم که اشکهای ماریون و جک در تلهویزیونِ چهل و دو اینچی این همه به چشم آمده، حالا هم که آن لبخندِ مهربانانه و از سرِ همینهکههستِ این دو تا دیده شده، حالا هم که دیدی چهطور دستهای هم را گرفتند و رقصیدند، حالا که انگار بهشت گاهی همین خُرخُرِ آدمی است که روزگاری عاشقش بودی، که اصلن عشق سازوکارش انگار همینجوری است و به همین سیاق ادامه پیدا میکند بینِ دو دلداده، هنوز هم خوب که فکرش را میکنی میبینی چیزی از تلخیِ پایانِ قصه کم نشده. صرفن کمی واقعبینی به آن اضافه شده است. همین.
|
|
2009-11-02 ![]() آقا این قرارِ همفیلمبینیِ کذایی را که یادتان نرفته که؟ بردارید همین پنجشنبه نتایجِ تماشای مایبلوبریفیلانتان را منتشر کنید. هرجا شد. بعد از همین تریبون انذارتان بدهد سرهرمس که نروید این زودنوشتهی بامداد را بخوانید تا پنجشنبه، جلوی خودتان را بگیرید، جمعه بروید. جمعه تعطیل است و روز مناسبی است برای بامدادخوانی، کلن :دی |
![]() بعد دیدی گاهی اوقات در همین زندگی خودمان، در همین دیدارها، جمع شدنها، در همین گشت زدنها و سفرهای دور و نزدیک، و خلاصه هر اتفاق روزمره و غیر روزمرهای که دارد می افتد، صدتا عکس میگیری اما فقط یکیشان میشود مثل عکس بالا؟ که وقتی خودت یا خودتان نگاه کنیدش، هر قسمتش تو را یاد چیز یا حس خاصی بندازد؟ هر شیئی قسمتی از داستان را بگوید؟ که حتی آن موقع که عکس راه گرفتهای ممکن است متوجهاش نشده بوده باشی چه قصهگو از کار در آمده این عکس؟ که اگر آدم دیگری نگاهش بکند هزار و یک سوال بپرسدت که: "اون چیه دستت؟ این شیطنتت نگاهت به کجاست؟ این خندت برای چی بود؟ چرا دستت رو این طور گذاشته بودی؟ به کی داشتی نگاه میکردی؟ اون کتابها چی بودن؟ دارین چی به هم میگین؟" وکلی سوال هیجان انگیزدیگر؟ بعد دیدی که این عکسها از آن عکسهای "بگین چیز"نیست؟ یا مدل "حواست باشه دریا/گل/کوه/سیخ/میخ/فلان/بهمان بیفته" نیست؟ دیدی معمولن این جورعکسها را موقعی میگیری که آدم یا آدمهای درگیر ماجرا اصلن حواسشان نیست و دارند کار خودشان را میکنند؟ شاید حتی صدای کلیک شاترت را در میان شلوغی نشنوند اصلن؟ یا حداکثر صدایشان میزنی تا رویشان را برگردانند طرف تو؟ که فقط تو بودهای که آن لحظه را دیدهای و دوربینت هم دم دستت بوده و فرصت هم جور شده و حالش هم بوده و یه لحظه غریزهات گفته بگیر؟ بعد دیدی آدم دلش میخواهد که یک آلبوم درست کند از این جور عکسها؟ که بشود داستان زندگیِ آدم، حالا گیرم نازک؟ (+)
|
|
2009-11-01
آقا میشود ما تا اطلاع ثانوی اینجا را کلن دایورت کنیم روی یک جای دیگری؟
چی؟ گفتین کجا؟ طبعن گودرِ رسولی |
|
اجازه دهید کمی اغراق کنم و بگویم کانسپت گودر برای من آن نوع آفرینشی را در بر دارد که مارسل دوشان باب اش کرد : نامیدن آفریدن است!
(+) |
|
توی این دنیای مجاز یک چیزهایی تغییر میکند. تو آدمها را ابله فرض نمیکنی. آدمها میآیند، قانونهای خودشان را مینویسند. از خواستهها، ترسها، بایدها و نبایدهایشان حرف میزنند. دیگر میفهمی اگر فلانی نیست خواسته که نباشد. آگه است به نبودنش و تو حق نداری حتی اگر بخواهی پایت را از دایرهی قرمزش تو بگذاری. صدها اتفاق را از دریچهی نگاهش خواندهای و نگاهش و احساسش را آنٔقٔدرها بلدی که بدانی کجا و کی بودن و نبودنت مهم میشود و نمیشود. توی مجاز آدم به شعور آدمهای اطرافش بیش از پیش احترام میگذارد. بیشتر میترسد. بیشتر قانونهای آدم ها را میداند. قانونهای شخصی که برای خودشان نوشتهاند.
(+) |
|
حالا شما هم اگر يکوقتهايی ماندی که «خب که چی؟!»، زياد نايست، مکث نکن، راهت را بگير و برو. بعد، يک وقتی، چند سال که گذشت، اگر دوباره گذارت افتاد اينجا، اگر راهت را گرفته بودی رفته بودی توی جادهی زندگی، خورده بودی به در و ديوار، کشيده بودی توی خاکی، اگر مانده بودی زير آفتاب داغ و بارانِ بیوقت، اگر يکسره برنگشته بودی توی اتاقت پشت پنجره به تماشای آدمهای رهگذر، اگر کفشهات فرسودهی سالهای پيادهروی شده بود شانههات خستهی کولهی زندگی، آنوقت بيا بشين برايت يک ليوان چای تازهدم بياورم با قُرابيه، و برايت تعريف کنم «که چی».
(+) |
می تواند مال همین امروزت باشد
لعنتی
بعد گاهي از زير لحاف كه بيرون آمدي مي بيني همان غصه و مصيبت ها شده چند برابر چون تو زير لحاف بودي و دور و دورتر شده اي..
هی این بعلاوه ها رو بی نام ناشر پایین بذار بعد یه دفه مثه این بار هایپرلینکش هم کار نکنه
Post a Comment