« سر هرمس مارانا »



2018-02-19


داشت غر اسنپ را می‌زد. که راه را بلد نبوده از روی گوشی‌اش و مدام می‌پرسیده. وقت دیگری غر این را می‌زد که راننده‌ی مربوطه کم‌حرف نبوده، یا دیر آمده. بعد حرف این شده بود که آدم‌ها ناخوشایندها را اصولن برای هم تعریف می‌کنند. ناگوارها خبر می‌شوند. دفعاتی که هواپیمایی سقوط کرده و کسی زنده نمانده، آتشی روشن شده و خاموش نشده و جان‌های عزیزی که بی‌جان شده‌اند. کسی «اینفوگرافی» از هواپیماهایی که طی این ۴۰ سال بلند شده‌اند و نقص فنی داشته‌اند و به مقصد رسیده‌اند نمی‌سازد، ساختمان‌هایی که آتش گرفته و آتش‌نشان‌های عزیز دل خاموش‌ش کرده‌اند به موقع، «خبر» نمی‌شوند و آمار نمی‌شوند و نمی‌مانند. بعد یادم افتاد به آن اجرای آقای لویی سی‌کی، که در باب همین «سرویس‌»هایی بود که آدمیزاد طی سال‌های اخیر شروع کرده به گرفتن، و بعد کف انتظاراتش بالا رفته، و در ازای کوچک‌ترین ناکارآمدی‌ای، شروع کرده به «غر»زدن. آقای سی‌کی مثال می‌زنند از هم‌ولایتی‌شان که یک مسافت یکی دو هزارکیلومتری را با هواپیما طی یکی دو ساعت آمده و بعد بابت تاخیر ۲۰ دقیقه‌ای یا ۴۰ دقیقه‌ای داشته غر می‌زده. یا آن‌یکی که در طول پرواز از این که چرا این خط هوایی طی پرواز اینترنت‌ش کار نمی‌کند یا خط نمی‌دهد صدایش را بلند کرده بوده و رگ گردنش بیرون زده بوده. آقای سی‌کی می‌گویند که لامصب تو تا همین چندسال پیش اصلن نمی‌دانستی که می‌شود طی پرواز تلفنی صحبت کرد یا اینترنت داشت. تا همین چند دهه پیش برای طی همین مسافت باید ساعت‌ها و چه بسا روزها در راه می‌بودی. که چطور وقتی سرویس‌های جدید ارایه می‌شود، تکنولوژی‌های جدید می‌آید، انتظار آدم بالا می‌رود و دیگر به جای سابقش برنمی‌گردد. به استناد همین، داشتم رفیقم را آرام می‌کردم که خود وجود سرویسی مثل اسنپ هنوز آن‌قدر فواید دارد که آدم در غرزدن نسبت به کوتاهی‌هایش، کمی، فقط کمی منصف باشد. این که از هر صد تا سفر شهری‌ات، که لم دادی و پول کم‌تری می‌دهی و راننده‌ات باشعورتر است و مسیر را خودش می‌خواند، گیرم بیست تا توزرد از آب دربیاید. آدم باید بیاید غر بزند که فیلان و بهمان؟ 

Labels: , ,

Link
  







گفت برای‌ت ناهار می‌آورم. یک ساندویچ کتلت خانگی و یک ظرف پاستای دونفره. طبیعی‌اش این بود که با دو تا از بچه‌های دفتر شراکت کنم. کار به درازا کشید و ناهار مربوطه تاخیر شد و وقتی رسیدم سر میز که رفقا ناهارهای مربوطه‌ی خودشان را خورده بودند و رفته بودند. نشستم اول ساندویچ مربوطه را روانه‌ی خندق بلا کردم. بعد نیمی از پاستا گرم شد و میل شد و در انتها، همان‌طور که تا الان خودتان حدس‌ا‌ش را زده‌اید، نیم دومش را. بعد که بادکرده افتاده بودم روی مبل، با خودم فکر کردم این همه شهوت خوردن من، این طور تاته‌خوردن از کجا می‌آید. از مادرم؟ وطنم؟ مهشید؟ نه آقا. از ژن‌ها، ژن‌های لعنتی هوموساپینس‌ام که هنوز که هنوز است فکر می‌کند من،‌ ما، باقی‌مانده‌های گونه‌ی «انسان خردمند»، شکارگر/خوراک‌جوهای روزخوری هستیم در دشت و کوه و دمن. که بلد نیستیم غذا را ذخیره کنیم. که هرچی گیرمان بیاید، هرچه چرب‌تر و شیرین‌تر و پرکالری‌تر به‌تر، در دم می‌خوریم تا بیش‌تر زنده بمانیم. حرف من نیست، آقای یووال نوح هراری در کتاب مستطاب و خواندنی‌شان، «انسان خردمند» خاطره‌ای از حوالی همین ۶۰-۷۰ هزارسال پیش از یکی از اجدادمان تعریف می‌کنند. (از اجدادی که وقتی که طول تاریخ حدود ۶ میلیون‌ساله‌ی گونه‌های مختلف انسان و اجداد محترم شامپانزه‌نمای‌مان را بگذاریم کنار عمر زمین و حیات و نه حتا کائنات، آن‌قدر ناچیز است که در آن مقیاس، هنوز بیش‌ترین شباهت ژنتیکی را به همان اجداد لخت و پشمالو و عورمان داریم.) تعریف می‌کنند که زنی در گشت و گذار روزانه‌اش به درخت انجیری می‌رسد، می‌ایستد و تک‌تک انجیرهای درخت را می‌خورد. باد می‌کند؟ دل‌درد می‌گیرد؟ می‌میرد؟ الله اعلم. تمام انجیرهای درخت را می‌خورد چون اگر نخورد ممکن است ساعاتی بعد دست دیگر انسان‌ها به آن برسد و دیگر انجیری برای او نماند. همه‌ی انجیرها را می‌خورد چون معلوم نیست فردا دوباره درخت انجیری پیدا کند و چیزی نصیبش شود. من، از آن زن، از آن مادر[به‌توان‌ ان]بزرگم، از آن بانوی بزرگوار، در‌ آن دشت و کوه و دمن، باسن‌لخت و رها، چه کم دارم که همه‌ی غذای روی میز را نخورم. 

Labels: , , ,

Link
  



2018-01-23


بلیدرانر، از ۲۰۱۹ تا ۲۰۴۹


روی کاغذ که ایده‌ی ویران‌گریه، این که بیای دنباله‌ای بنویسی برای یه «لاواستوری»، که بعد از سی سال چی به سر عاشق و معشوق قصه‌ی اول اومده. به عقد هم دراومدن؟ بچه‌دار شدن؟ خونه و ماشین خریدن؟ مدرسه‌ی بچه‌ها چی شد و سوالاتی از این دست. «بلیدرانر ۲۰۴۹» اما عجالتن از این پیچ خطرناک به سلامت گذشته. اگه خیلی نگران لورفتن قصه‌ی فیلم نیستین هم بگم که ترفندش ترفند ساده‌ایه: جدایی دوباره‌ی عشاق. گیرم این‌بار با مرگ یکی‌شون. صناعت فیلم هم هیچ کم از صناعت نسخه‌ی سال ۱۹۸۲ نداره. نماها و قاب‌ها و طراحی صحنه همون‌قدر حیرت‌انگیزه و فاخر، هانس زیمر و رفقا هم تو ادای دین به ونجلیس و تداوم راه پرشکوهش تو نسخه‌ی قبلی هیچ کم نذاشتن، قصه هم سفت و محکم و چفت‌وبست‌دار و باطمآنینه و کم‌دیالوگ و سر صبر. گیرم چیه پس الان؟ من که این بار هم درست بعد تموم‌شدن فیلم تو سینما دویدم اومدم خونه و یه دور دیگه هم فیلم رو تو خونه دیدم، عیش مکرر هم کردم. حتا خانم آنا دی آرماس هم داشت تو فیلم، والله. 

قصه‌های دو تا فیلم رو ساده کنیم. تو اولی قصه‌ی یه مردی رو می‌بینم که عاشق یه زنی می‌شه که نباید. یه عشق ممنوعه. که شکر خدا آخرش هم ختم به خیر می‌شه و به هم می‌رسن. تم عشق تو فیلم اول اما تو فیلم دوم می‌شه تم جستجو. یه آقایی که ازقضا رباته و برخلاف فیلم اول خودش هم آگاهه که رباته، در جستجوی خویشتنِ خویشه. این که علاج کنه این شک‌ش رو که آیا بالاخره اون فرد برگزیده هست یا نه. آخرش هم می‌فهمه که نیست. یه پشتیبان معمولیه. یه محصول دیگه از شرکت تایرل. 

بدعادت شدیم به خدا. یه پایان ناامید، تلخ این‌جوری کسل‌مون می‌کنه. 

دیگه چی؟ دیگه این که قصه تو فیلم اول کامل می‌شد، تموم می‌شد اما یه مرض‌های خوبی برای آدم باقی می‌ذاشت بعد تیتراژ آخرش. از همون تشکیک آدم/ربات بودن دکارد تا اون حس دل‌سوزی‌ای که پیدا کرده بودیم به «آدم»بده‌ی فیلم، روی، «ریپلیکنت»ای که قرار بود به جرم آدم‌مصنوعی‌بودن و یاغی بودنش توسط دکارد، «آدم»خوبه‌ی فیلم شکار و نابود شه. با همون سکانس پایانی رمانیتک و معرکه‌ی «اشک‌ها در باران»ش. کرم‌ای که افتاد به جون‌مون بابت این که اگه یه ربات اون‌همه بلد باشه احساسات بروز بده، فکر کنه، فداکاری کنه، خودویران‌گری کنه و محبت کنه، چی‌ش از یه آدم کم‌تره. چرا نباید عاشق‌ش شد. چرا این عشق ممنوعه‌ست اصن. 

فیلم دوم، نسخه‌ی ۲۰۱۷ اما همه‌ی سوالا رو تو خودش جواب می‌ده. چیزی برات نمی‌ذاره ببری با خودت آخر شب خونه. هم فرد «برگزیده» معلوم می‌شه کیه، هم دکارد آدمیت‌ش به کل رد می‌شه، هم «جو» می‌فهمه همون نکبتی که اول فکر می‌کرده بوده و لاغیر. حتا معشوق/ربات فیلم هم قشنگه اما رازآلود نیست صورتش. از همین قشنگی‌های روزمره داره، ماشالله چشما نافذ و لبا اوووففف. اشک هم می‌ریزه اما باد هواست در کل، هولوگرام و محوشدنی و نموندنی‌ترین. انصافن مرد/عاشق فیلم هم غم از دست‌دادن‌ش رو خیلی زود باهاش کنار میاد. این وسط ماجرای گروه مقاومت ربات‌ها و جنگی که در پیش خواهد آمد هم از همین حقه‌های دم‌دستی معموله که قراره قلاب‌ بشه برای قسمت سوم فیلم. 

نه که بخوام بگم بلیدرانر ۲۰۴۹ فیلم خوبی نیست،‌ هست، اما جوهرش اون چندلایگی لازم رو نداره که عین باباش بشه یه «کالت» و بمونه. فروش خوبی می‌کنه و براش کف می‌زنن و اسکارمسکار هم می‌گیره ولی خیلی بعید می‌دونم جایی تو فهرست ده‌تایی و پنجاه‌تایی فیلم‌بازا و منتقدا داشته باشه بعد چند سال. درست برعکس نسخه‌ی ۱۹۸۲، که هرچی پا خورد و زمان ازش گذشت، قدر و ارج‌ش بیش‌تر شد. عزیزتر شد. موندگارتر شد. 

Labels: ,

Link
  



2017-12-16

اون‌قدر خوندنی بود اصل مطلب،‌ و مفید، که نتونستم طاقت بیارم کل‌ش رو نذارم.
از این‌جا



قاعدهی اقلیتِ متعصب در سیستم های اجتماعی

فرض کنید شما به یک میهمانی خصوصی وارد می شوید. در این میهمانی، ۱۰ زن و تعدادی مرد حضور دارند. یکی از خانم ها، چادر به سر دارد. ۸ نفر از خانم ها، شکلی از حجاب را دارند، اگر چه که ممکن است این حجاب، کاملِ کامل نباشد. ۱ نفر از خانم ها بی حجاب است. این میهمانی خصوصی است، بنابراین قانون حجاب اجباری در کار نیست. نتیجه گیری شما:

 ۹۰ درصد خانم های این جامعه  به حجاب اعتقاد دارند، اگر چه که ممکن است تعریفشان از حجاب متفاوت باشد. ۱۰ درصد از خانم های جامعه به حجاب اعتقاد ندارند.

درست است نه؟ نه لزوما. می خواهم برای شما توضیح بدهم که ممکن است که در این جامعه، تنها ۱۰ درصد خانم ها به حجاب اعتقاد داشته باشند.

حالا یکی از میهمانها، برای شما تعریف می کند که قبل از ورود شما به جمع، چه اتفاقاتی رخ داده (این مثال واقعی است؛ و مربوط به روزهای آخری که نگارنده در ایران حضور داشت):

«تعدادی میهمان، زن و مرد، با هم اختلاط می کردهاند و کسی هم حجاب بر سر نداشته است. ناگهان میزبان به همه اعلام می کند که میهمان آخر، آقای ر، به همراه خانمش همین الان زنگ زده اند و دارند می رسند. میزبان ضمن معذرت از همه، اطلاع می دهد که آقای ر به شدت مذهبی است، بنابراین اگر خانم بی حجابی در جمع باشد داخل نخواهد آمد. و از آن جایی که آقای ر خیلی عزیز هستند، از همه ی میهمانان می خواهد که حجاب بر سر کنند. میهمانان، بعضی با بی تفاوتی و بعضی غرولندکنان حجاب بر سر می کنند.  یک نفر اما لجبازی می کند و حجاب بر سر نمی کند. آقای ر  و خانم چادری اش داخل می شوند. آقای ر،  وقتی متوجه زن بی حجاب می شود، سرش را پایین می اندازد و سکوت می کند؛ اما میهمانی را ترک نمی کند. جمع دوباره شروع به صحبت می کند و میهمانی دوباره گرم می شود

چه اتفاقی افتاد؟ در واقعیت امر، ۹۰ درصد این جامعه به حجاب اعتقادی نداشته اند، و تنها ۱۰ درصد واقعا معتقد به حجاب بوده اند. نتیجه گیری شما به عنوان یک ناظر بیرونی این بود که ۹۰ درصد جامعه باحجاب بوده اند. ۱۸۰ درجه غلط. چرا نتیجه گیری شما این همه غلط بود؟ و چرا آقای ر ، برخلافِ پیش بینیِ میزبان، جمع را ترک نکرد؟

این اساسِ بحثی است که می شود آن را قاعده ی اقلیتِ متعصب نام گذاشت، و موضوع فصلی از کتابِ در دستِ انتشارِ نسیم نیکولاس طالب است که مشغول خواندن آن هستم. این قاعده، در مورد یک طرفه بودن خیابانِ تعصب است، و این که چه طور متعصب ها، حتی اگر اقلیتِ مطلق باشند، می توانند قاعده شان را به هنجار جامعه تبدیل و تحمیل کنند. خودِ طالب، زمانی به این مساله فکر کرده که در جریانِ شرکت در یک کنفرانس، متوجه شده همه ی نوشیدنی های تهیه شده برای حاضران کوشر هستند (کوشر تهیه ی غذا و نوشیدنی به شکلی ست که برای یهودی ها قابل خوردن باشد،  تقریبا معادل غذای حلال برای مسلمان ها.) حیرت طالب از این جهت بوده که می دانست تعداد یهودی های حاضر در کنفرانس واقعا انگشت شمار است، ولی با این همه، کل نوشیدنی ها کوشر شده بودند. چرا این اتفاق افتاد؟ پاسخ در یک طرفه بودن رفتار یهودی هاست:

غیریهودی ها، هم نوشیدنی کوشر می نوشند و هم نوشیدنی غیر کوشر. اما یهودی ها فقط نوشیدنی کوشر می نوشند. 

 نتیجه: کنفرانس برای این که خیال خودش را راحت کند، به همه نوشیدنی کوشر می دهد. آن ها که متعصب نیستند، (روادار هستند) در هر حال نوشیدنی را مصرف می کنند (چه بسا خیلی از آن ها اصلا متوجه نمی شوند که نوشیدنی کوشر هست یا نه؛ خود نسیم طالب وقتی این را می فهمد که یکی از دوستانش به آن اشاره می کند). یهودی ها هم که نوشیدنی مطلوبشان را می نوشند. به این ترتیب، اکثریت کنفرانس از نظر اقلیت تابعیت می کند.

مثال دیگر از منِ نگارنده (باز هم واقعی): برای یک میهمانی مشغول درست کردن آش انار بودم. معتقدم که  ۵۱ درصد مزه ی آش به گوشت ریش ریش شده ی آن است. اما در عین حال، می دانستم که دو یا سه نفر گیاه خوار در جمع حضور دارند. گیاه خواران هم یک طرفه رفتار می کنند:

 غیرگیاه خواران، هم غذای گیاهی می خورند و هم غیر گیاهی، در حالی که گیاه خواران فقط غذای گیاهی می خورند.

منِ میزبان،  یا باید رنج دو قابلمه کردن آش را تحمل می کردم، یا این که راه  ساده تر را انتخاب می کردم و آش بدون گوشت درست کردم.  فکر می کنید کدام را انتخاب کردم؟ (راهنمایی برای پاسخ به سوال: نگارنده شیرازی است)

به این ترتیب یک اقلیتِ متعصب، اگر به قدر کافی متعصبانه رفتار کند، بقیه ی جامعه را ناچار می کند که از قانون آن اقلیت تبعیت کنند. عامل حیاتی و پیش برنده در این قاعده، عدم تقارن است. یک طرف متقارن رفتار می کند «هم این را می خورم و هم آن را» و یک طرف اکیدا غیرمتقارن «این را می خورم، و آن یکی را هرگز نخواهم خورد».

مثال دیگر از نسیم طالب:

چرا برخی کتاب ها ممنوع می شوند؟ مسلما به دلیل این نیست که متوسطِ جامعه چنین درخواستی دارند. بیشتر آدم های جامعه بی تحرک تر از این حرف ها هستند، و واقعا برایشان مهم هم نیست {که کتاب ها چه می گویند}. حتی اگر هم اهمیت بدهند، این قدرها اهمیت نمی دهند که بلند شوند بروند برای ممنوع شدن کتاب درخواست بدهند. به نظر می رسد که ، برای ممنوع کردن یک کتاب، یا ممنوع التصویر کردن یک آدم، کافی است تعداد کوچکی آدمِ مخالف، پای کار باشند. 

مثلا یک تعداد محدودی آدم بروند داد و هوار کنند و خواهان ممنوعیت فلان کتاب یا فلان کنسرت شوند، یا این که از تاسیس یک هنرستان موسیقی در شهر جلوگیری کنند، اگرچه که اکثریت شهر مشکل خاصی با آن هنرستان نداشته باشد.

طالب توضیح می دهد که قاعده ی اقلیت، یکی از بهترین مثال هایی است که نشان می دهد کارکرد سیستم های پیچیده، تا چه حد می تواند با رفتار فرد فردِ اعضای سیستم متفاوت باشد. اگر رفتار یک مورچه ی تنها را، هر چه قدر هم بادقت، دنبال کنید، بی نهایت بعید است متوجه شوید که کل کُلُنی مورچه ها چه طور رفتار می کند. آن چه که سیستم پیچیده را از افراد آن متمایز می کند، تعامل میان اعضای آن سیستم است. تعامل میان افراد سیستم است که باعث می شود که رفتار سیستم، با رفتاری که افراد، یا اکثریت افراد تمایل دارند، متفاوت باشد.

مثال دیگر: در ضیافت های دیپلماتیکی که ۵ + ۱ میزبان ایرانی ها هستند، مشروبات الکلی سرو نمی شود، چرا؟ پاسخ را دیگر می دانید:

طرف اروپایی، هم سر میز بدون مشروب می نشیند، و هم سر میز با مشروب. طرف ایرانی، فقط سر میز بدون مشروب می نشیند.  نتیجه: میز بدون مشروب.

در این جا هم، اگر ناظری از کره ی مریخ بیاوریم و از او بخواهیم که در مورد تمایل اکثریت به صرف مشروب اظهار نظر کند، بی برو برگرد نتیجه می گیرد که خواسته ی اکثریت این بوده که مشروب سرو نشود. این برداشتِ طبیعیِ هر کسی از دموکراسی و قاعده ی اکثریت است. در حالی که، ناظر زمینی، برخلاف ناظر مریخی، اطلاع دارد که سر این میز، تنها یک نفر از هفت نفر با سرو مشروب مخالف بوده است. این خواسته، صرفا خواسته ی طرفی بوده که متعصبانه تر و لجوجانه تر بر تمایلش پافشاری کرده است. بنابراین، اقلیتِ متعصب، می تواند به دو شکل بر جامعه تاثیر بگذارد:

 اولا) جامعه را به هنجار مورد علاقه ی خودش تسلیم کند.
ثانیا) ناظر ناآگاه را، به این نتیجه گیری غلط بیندازد که آن چه که در جامعه رخ داده، خواست اکثریت جامعه بوده است.

از نظرِ طالب، درک رفتار سیستم های پیچیده، هنوز برای ذهن انسان آشنا نیست، و برای همین است که چنین خطاهایی در قضاوت فراوان رخ می دهند.

طالب این را هم اضافه می کند که تنها پیش نیازِ موفق شدن اقلیت متعصب، پراکندگی جغرافیایی مناسب است، به طوری که در هر منطقه ای از جامعه، بتوانند این هنجار را تحمیل کنند. کافی است که سه یا چهاردرصد از هر روستا، شهر یا استان، از اقلیت متعصبِ پای کار تشکیل شده باشد. همین برای تبعیت کل جامعه از نرمِ مدنظر کفایت می کند.

طالب، مثال های متعدد و جالبی می زند از همه گیر شدن جهانی خیلی از مسایل تاریخی و اجتماعی و اقتصادی که بر اساس قاعده ی اقلیت متعصب منطبق است:

همه گیر شدن زبان انگلیسی:  فرض کنید که در یک ملاقات اداری بین المللی، ۱۹ نفر به آلمانی مسلط باشند، و یک نفر آلمانی بلد نباشد. نتیجه: جلسه به انگلیسی برگزار می شود.

همه گیر شدن ماشین های دنده اتوماتیک در آمریکا:  رانندگانی که با دنده ی دستی آشنایی دارند، می توانند دنده ی اتوماتیک هم برانند. ولی رانندگان دنده ی اتوماتیک نمی توانند دنده ی دستی برانند. نتیجه: قیمت اتوموبیل دنده دستی پایین می آید و تولیدش به تدریج به صفر میل می کند. 

طالب بحثی هم در مورد خیابانِ یک طرفه ی ادیان می کند، و سعی می کند سرعت افزایش جمعیت دین های مختلف را بر مبنای قاعده ی اقلیت و عدم تقارن توضیح دهد.


فرالجبازی: پیروزی از آنِ کسی است که لجبازتر است

بیایید شرایطِ مثال ها را پیچیده تر کنیم. شرایطی که نه یک دسته ی متعصب، بلکه دو یا چند دسته ی متعصب در جامعه حضور دارند. مثلا، دو راننده ی سرتق را فرض کنید که در یک جاده ی یک بانده، با سرعت به سمت هم در حال حرکت اند. جاده به حدی باریک است که اگر یکی از آن ها کنار نکشد و به شانه ی خاکی نرود، هر دو به هم برخورد می کنند و نابود می شوند. این مثال، در تئوری بازی ها مثالی آشنا است و کم وبیش همه می دانند که پیش بینی تعادلی این بازی این است که هر دو از ترس برخورد کنار می کشند و عملا هیچ کس صاحبِ جاده نمی شود.

حالا فرض کنید یک طرف تقارن را بر هم  بزند. مثلا راننده ی ماشین قرمز، فرمان را از جا می کند و از ماشین بیرون می اندازد، و به این ترتیب به رقیب سیگنال  می دهد که حتی اگر بخواهد هم نمی تواند کنار بکشد. نتیجه: رقیب، با ذکر این که « این دیگه از من هم کله خر تره» کنار می کشد. راننده ی ماشین قرمز این پیروزی را مدیون فرالجبازی کردن است. متعصب بالای متعصب بسیار است. و به درستی که متعصب ترینِ آن ها، هم الغالبون است.

 قاعده ی برنده شدنِ فرالجباز را،  می شود بر منازعه ی نفتی اخیر میان ایران و عربستان منطبق کرد. هر دو طرف، لجوجانه اصرار داشتند که از تولید کم نمی کنند مگر در شرایطی که طرف مقابل کوتاه بیاید . بیژن زنگنه، نماینده ی طرف ایرانی، بارها به صراحت اعلام کرد که « حتی اگر نفت 20 دلار هم شود من تولیدم را افزایش می دهم». زنگنه داشت آگاهانه به رقیب سیگنال می داد که در این بازی، فرمان را از جا کنده است و عملا هم ایران همین سیاست را در پیش گرفت. طرف عربستانی، ابتدا کمی مزه مزه کرد تا ببیند سیگنال درست بوده یا نه. عاقبت عربستان در مقابل این لجبازی کوتاه آمد.

حالا به مثال ابتدای متن برگردیم. چرا آقای ر، علی رغم پیش بینی میزبان، با مشاهده ی یک خانم بی حجاب از میهمانی خارج نشد؟ پاسخ این است که متعصب تر از اویی پیدا شده بود که حتی از او هم متعصبانه تر رفتار می کرد. او ناچار شد که برای ماندن در میهمانی، به نوعی سازش کند.

بلافاصله دو سوال پیش می آید: دقیقا چرا جامعه به خواسته ی متعصب تن می دهد؟  و این که چرا متعصب، در صورتی که با یک متعصب تر برخورد کند، احتمالا از موضع اولیه کمی عقب مینشیند؟

طالب به این دو سوال خیلی نپرداخته است، و شاید جای کمی بحث بیشتر در این فصل در کتاب خالی است. می شود استدلال کرد که اکثریت جامعه، در برخورد با گروهِ متعصب، هزینه/فایده می کند. مثلا، فایده ی منتشر کردن یک کتابِ جنجالی، می تواند با هزینه ی ناآرامی جامعه و شاید شکسته شدن شیشه ی چند کتاب فروشی همراه بشود. به همین جهت، اگر اکثریت از ناآرام کردن جامعه بیم داشته باشد، احتمالا آرامش جامعه را به انتشار یکی دو کتاب ترجیح می دهد.

نباید فراموش کرد که تنها چیزی که می تواند از سرعت پخش شدن قاعده ی اقلیت بکاهد، هزینه ی بالای تبعیت از خواسته ی اقلیت است. مثلا، در مورد غذای کوشر، اگر تهیه ی غذای کوشر به شکل سرسام آوری گران تر باشد، آن وقت جدا کردن غذای یهودی ها از غیریهودی ها اقتصادی تر می شود. در شرایطی که بودجه خیلی محدود باشد، حتی این احتمال وجود دارد که برگزارکنندگان کنفرانس به کلی قید تهیه ی غذای کوشر را بزنند، چون هزینه ی تبعیت (تهیه ی غذای کوشر) از هزینه ی عدم تبعیت (از دست دادن چند میهمان یهودی)، بالاتر رفته است.

دقیقا به همین خاطر است که برخی گروه های اقلیت، آگاهانه تلاش می کنند این تلقی را به وجود بیاورند که هزینه ی عدم تبعیت از خواسته ی آن ها بسیار بالاست. توسل به تهدید و واکنش شدید و بیان جمله هایی از قبیلِ «ساکت نخواهیم نشست»؛ ”«واقب این کار بر عهده ی خود آن هاست»؛ «مردم خود دست به کار خواهند شد»؛ همه در این راستا هستند که این تلقی را به وجود بیاورند که در معادله ی هزینه/فایده، هزینه بسیار بالاست، و بنابراین اکثریت را مجاب کنند که تن دادن به خواسته ی این گروه، عقلانی تر است.

اما، به محض این که لجبازتری در مقابل لجباز قرار می گیرد، معادله کاملا متفاوت می شود. حالا که تهدید موثر نیفتاده، عملا این گروه اقلیت است که باید معادله ی هزینه/فایده ی خودش را تشکیل بدهد، و معمولا راه حل عقلانی نوعی از سازش است. در مورد مثال میهمانی، آقای ر، باید مطلوبیت ترک مجلس را با مطلوبیت حضور در مجلس مقایسه کند، و اگر واقعا مایل به حضور در میهمانی باشد، بعید نیست که به پایین انداختن سر و ادامه ی حضور اکتفا کند.

یک مثال دیگر: تهدید به این که بازیِ فوتبال، تحت هیچ شرایطی نباید در یک روز مذهبی برگزار شود. اگر فیفا در این مثال نقش لجبازتر را بر عهده بگیرد که زیر بارِ تغییر تاریخِ بازی نمی رود، لجباز اولیه ناچار است به نوعی سازش - مثلا  برگزاری بازی و در عوض اجرای مناسک در بین دو نیمه - تن بدهد.


در دفاع از اقلیتِ پیشرو

حالا بیایید، به تبعیت از طالب، قاعده ی اقلیت را در شکل جالبتری بازنویسی کنیم:

یک انسان درستکار، هیچ وقت دست به کار خلاف نمی زند، اما یک خلاف کار، هم در کار خلاف شرکت می کند و هم در کار مشروع. 

در روایت فرزندان آدم در قرآن، قابیل ابتدا تلاش می کند که از طریق رقابت مشروع، نذر کردن برای خدا، هابیل را کنار بزند. اما وقتی که نمی تواند، آن وقت دست به خشونت می برد. در مقابل هابیل، هرگز به خشونت پناه نخواهد برد: "اگر تو براى کشتن من دست دراز کنى، من هرگز به قتل تو دست نمى گشایم". نتیجه ی این عدم تقارن، کشته شدن هابیل بود.

از همین روست که طالب معتقد است در مقابل بنیادگرایان سَلَفی که به غرب مهاجرت کرده اند، جامعه ی غرب با یک پرسش اساسی رو به روست:

آیا یک جامعه ی روادار،  می تواند در برخورد با دشمنان متعصب، پا روی ارزش های روادارانه اش بگذارد  و متعصبانه عمل کند؟ 

پاسخ طالب این است که بله. رواداری در حق دشمن متعصب، مثل رحم آوردن به گرگ است، و نتیجه می گیرد که روندی که فعلا آمریکا و اروپا در قبال مهاجران بنیادگرای سلفی در پیش گرفته اند، شبیه به خودکشی است. چون بنیادگرایان سلفی، از اساس جامعه ی میزبان را قبول ندارند و دشمنان آن هستند. این میهمانان، به عنوان یک اقلیت متعصب، این قابلیت را دارند که در درازمدت هنجار خودشان را به جامعه تحمیل کنند.

طالب، بحث بسیار جالبی دارد در مورد این که چه طور برخی از قوانین اخلاقی همه گیر و جهان شمول شده اند. او استدلال می کند که همه ی قوانین اخلاقیِ همه گیر، به نوعی عدم تقارن دارند: «دزدی، تحت هر شرایطی ، کار زشتی است» یا این که «هیچ کس نباید به هیچ عنوان شکنجه شود». به عقیده ی طالب، علت این که این قوانین به مرور زمان همه گیر شده اند، این نبوده که اکثریت با این گزاره ها موافقت کرده اند، (چه بسا کسانی که معتقدند شکنجه و دزدی در شرایطی مشروع هستند). علت این بوده که «هرگز» و «تحت هیچ شرایطی» این قوانین را غیر متقارن کرده اند. اگر که چنین رویکردی در مورد شکنجه وجود نداشت، چه بسا از قبح شکنجه کاسته می شد، و وضع از آن چه که الان در دنیا جاری است به شدت بدتر می بود.

از این بحث، می شود یک نتیجه ی خوب گرفت. قاعده ی اقلیتِ متعصب، لزوما، به نتایج ناگوار ختم نمی شود. این قاعده برعکس، گاهی می تواند جامعه را در مسیر درست جلو ببرد.

بر اساسِ قاعده ی اقلیتِ متعصب، برای پیش بردن یک جامعه، نیازی نیست که اکثریت آن جامعه مترقی باشند، تنها حضور یک اقلیت نخبه، که سرسختانه بر موضع درست پافشاری می کند برای پیش بردن جامعه به سمت مطلوب کفایت می کند. نتیجه ی مهمی است که تلویحاتِ ریز و درشت بسیاری با خود دارد.


پانوشت:
مثال های متن، صرفا در دایره ی محدود مثال به کار رفته اند. نباید مثال ها را، بدون شواهد کافی، به حوزه های وسیع تر تعمیم داد.

Labels: , , ,

Link
  


Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017  12.2017  01.2018  02.2018