« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2012-02-18

Link
  






طبعن آدم اگر بخواهد راجع به این فیلم یک مقاله‌ی درست‌ودرمان بنویسد، عنوانش را باید بگذارد «جاسوسی که از سردسیر آمد». که یک‌جوری ادای دین هم‌زمان کرده باشد هم به کتاب دیگر همین آقای نویسنده، هم به حضرت جیمزباند. که اتفاقن کوچک‌ترین ربطی هم ندارد فضای این فیلم به آن شمایل. ولی خب، داریم در ژانر جاسوسی سیر می‌کنیم به‌هرحال. برای سرهرمس به‌شخصه عجیب بود که آدم بردارد یک کتاب جاسوسی از قریب به چهل سال قبل را دستش بگیرد و این‌قدر بی‌ادابازی فیلمی به این سالمی و متانت بسازد. یعنی خب آدم انتظار هزار جور شامورتی‌بازی دارد این‌روزها. که آقای کارگردان، آقای آلفردسون برآورده نمی‌کندشان. به‌جایش فیلم «تمیز» می‌سازد. از آن‌ها که طمانینه دارند. آدم‌ها گوشت و پوست و رگ و پی دارند. چشم‌ دارند، نگاه دارند. یک گری‌ اولدمنِ فراموش‌نشدنی دارد فیلم. اصلن یک تیم درجه‌یک بازیگر دارد این فیلم. آدم می‌ماند از کدام‌شان اسم بیاورد.

روزگار خوبی نیست. آدم برنمی‌گردد فیلم‌ها را دوباره ببیند. خودم را عرض می‌کنم. این اصلن خوب نیست. دلم می‌خواست حوصله‌ی خودم و سینما و این‌جا را بیش‌تر داشتم. می‌نشستم سر صبر فیلم را دوباره می‌دیدم. بعد برای‌تان می‌نوشتم که چه چرخی می‌خورد قصه تا برسد به آن آخرش. که چه‌طور جنگ سرد به آن گنده‌گی پیش پای ماجرای شخصیِ شخصیت اول قصه، حتا شخصیتِ دوم قصه، اهمیت‌ش ناچیز می‌شود. یکی یک زمانی یک جایی گفته بود که فیلم‌های بزرگ، فیلم‌هایی که از اتفاقات بزرگ می‌گویند، اگر هسته‌شان بر زنی، خانواده‌ای، غیرخانواده‌ای، رفاقت‌ای، چیزی استوار نباشد می‌بازند. شاید هم نگفته بود کسی. چه‌ می‌دانم.

Labels:

Link
  



2012-02-15


تن‌تن آقای اسپیلبرگ را یک‌نفس دیدم. باورم نمی‌شد این همه نفس‌گیر و خوش‌ریتم و سرحال و جان‌دار و پرهیجان باشد. درست همان‌طور که کمیک‌استریپ جدیدش اگر گیرت می‌آمد، در آن برهوت دهه‌ی شصت، از ته بازارچه‌های کتاب انقلاب، رسیده و نرسیده یک‌نفس می‌خواندی‌ش. راستش را یواشکی و بی‌تعصب بگویم: حتا به‌تر.

دارم تصور می‌کنم چه قیامتی را پشت سر گذاشتید شما که سه‌بعدی‌اش را دیدید.

Labels: ,

Link
  




میگه «صدای نریشن وبلاگ سرهرمس هم خیلی وقتا صدای عزت الله انتظامیه توی فیلمای مختلف :)) راضی باش ازمون دیگه»

راضی‌ام :دی
Link
  



2012-02-14

"توی ماشین مامان آخر شب‌ها می‌نشستیم و تو خیابان‌های خلوت مشهد دور می‌زدیم. یک بی‌ام‌وه پانصدو هجده داشتیم که مامان حسابی باهاش گاز می‌داد و مهسا صدای آهنگ‌ها را بر حسب سرعتمان زیاد می‌کرد. من عقب ماشین صورتم را به شیشه‌ می‌چسباندم. خیابان‌های تاریک آن روزها را با این صداها یادم می‌آید. یک چیزی توی این‌ آهنگ‌ها به من امید می‌داد. متن هیچ‌ کدامشان را نمی‌فهمیدم ولی همه‌شان یک جایی اوج می‌گرفتند. یک جایی صدا می‌رفت بالا و موهای تن من راست می‌شد. فکر می‌کردم ماشینمان الان بلند می‌شود. فکر می‌کردم همه‌چیز درست می‌شود"

خانم بهناز میم، درباب مرحومه مغفوره ویتنی هیوستن

Labels:

Link
  





ای داد
(+)
Link
  



2012-02-13

گاهی هم شام مبسوط و معرکه‌ای می‌خوری. خوبی. بعد نصفه‌شب بیدارت می‌کنند، برای‌ت قرار زورکی می‌گذارند کله‌صبح، سردرد می‌گیری. صبح می‌شود. می‌روی. بعد می‌بینی خوب شد که رفتی. روزت ساخته می‌شود با همان یک خبر نسبتن خوب. گیرم که بعدش دوباره همان. 

پ.ن: آدم است دیگر، الم‌شنگه راه می‌اندازد گاهی وقت‌ها. وقت‌هایی که واقعن کم می‌آورد. خوبم، در کل. 
Link
  



2012-02-12

یک برف بلاتکلیفی هم می‌بارید. کاش می‌شد به همین جمله بسنده کرد. با تلفن الف شروع شد صبح. صبح که چه عرض کنم، روز شروع شد. از همان ساعتی که تلفن‌ت از سایلنت درمی‌آید و روز به طرز جدی و فرساینده‌ای خودش را روی تو می‌اندازد. تلفن زده بود که پروژه‌ی پ به بن‌بست کامل خورد. کارگاه تعطیل شد و باید منتظر نامه‌ی خلع‌ید کارفرما باشیم. این یعنی پرداختی یک میلیارد و صد پرید. قدر ۳ میلیارد برایش چاه کنده بودیم. نشد. اسپرسو هم این وسط جوشید. بعد ف تلفن کرده بود که هنوز برای مدیریت کارخانه کسی پیدا نشده. که کارگران کماکان نشسته‌اند. آن ۲۵۰تا هم هنوز پرداخت نشده. یکی هم آمده حکم توقیف گرفته برای کل ورق‌های انبار. گفتم برای فردا جلسه بگذاریم هرجور شده ل را راضی کنیم برای دو هفته برود کارخانه. ایرانسل را روشن کردم. اسمس آمد که برای فلان آهنگ پیشواز فلان غلط را بکنم. یک روغن غلیظ زیادی از زیر چرخ سمت راننده شره کرده بود روی کف پارکینگ. یحتمل مال گیربکس باشد. یکی دو ساعتی کار می‌برد تا سینی‌اش را باز کنند و واشرها را چک کنند. زنگ زدم به میم که مدارک و کپی حکم را پیک کند. غ امروز نیست. فردا باید سراغش بروم پیله کنم برای ملاقات با وزیر. چراغ بنزین روشن شد. دلم صبحانه‌ می‌خواهد. مشاور بانک زنگ زد برای ساعت ۲ قرار گذاشت. ق سه بار زنگ زد. جواب ندادم. ج تلفن کرد که طرف برای چک‌ش وکیل گرفته و اقدام کرده. گفتم بگو به من زنگ بزند. لااقل با وکیل می‌شود بدون خون و خون‌ریزی حرف زد. بنزین زدم. تلفن کرد که چه خبر. همیشه این طور مستاصل که می‌پرسد چه خبر دلم آشوب می‌شود. گفتم پرونده هنوز نرسیده دادیاری. به ظ تلفن کردم. هنوز عصبانی بود. به تخمم. قبول کرد که فردا صحبت کنیم. تلفن وکیل جدید را پیدا نمی‌کنم. باید عصر بروم سراغش. طفلک هنوز خوش‌بین است. حق دارد. ابعاد قضیه را نمی‌داند. اشکالش این است که این خوش‌بینی و امید را منتقل می‌کند این طرف. بعد من باید دو ساعت روی منبر بروم تا دوباره واقعیت را بکوبم توی صورت‌شان. درد دارد. مچ خودم را هم دوبار گرفتم. زیر سینه‌ی چپ. لابد باد خورده. برای هر سیگار که نمی‌شود شال و کلاه کرد رفت توی تراس. پای تلفن اصرار می‌کند ع. قسم و آیه. اصولن این روزها زیاد مچ خودم را گرفتم. یک جاهایی که آدم رویش نمی‌شود تعریف کند. رقیق و رقت‌انگیز. یادم رفته چه‌طور مواظب خودم باشم. یک فیلم فیلیپینی هم دیدم. حکایت یک خانواده بود که سینمای درب‌وداغانی را می‌چرخاندند. عمده مشتری‌شان بدبخت‌هایی بودند که می‌آمدند پورن ببینند و همان‌جا در سینما خدماتی بگیرند و بدهند. آپارتمان اجاره‌نشین‌های مهرجویی پیش سینمای این‌ها قصر بود. نکبت از ساختمان می‌بارید. از قصه ولی نه. اشکال اصلی فیلم هم همین بود. Serbis‏ به گمانم بود اسمش. راستی برف هم ایستاد.
Link
  




آخرین روز تعطیلات که دارد تمام می‌شود، من یک جعبه فیوز می‌شوم که فیوزهای مینیاتوری‌اش یکی‌یکی "آن" می‌شوند، فیوزهای همه‌ی "تسک"های تخمی فردا، روز کاری. یکی‌یکی شروع می‌شوند در کله‌ام، بی که کاری از من بربیاید. شروع می‌کنم به فکرکردن، به چاره‌جویی، به برنامه‌ریزی برای هرکدام. بی که فایده‌ای، نتیجه‌ای، چاره‌ای. تز بدهم و بروم: اشتباه است آدم شب آخر را بی‌مستی بگذراند. گور بابای فردا و کم‌خوابی‌اش. شب آخر را باید لایعقل گذراند. باید مدهوش به رختخواب رسید. باید این‌جوری انتقام گرفت از فردای محتوم. تجربه ثابت کرده هرچقدر هم فسفر بسوزانی که مساله‌های‌ فردایت را چه‌طور سامان‌دهی کنی، باز فردا به همان نکبتی‌ای است که هست. اشتباه است کلن آدم لایعقل نباشد. این از من.
Link
  



2012-02-11

با خودم لج کردم. می‌دانم که مسابقه‌ای درکار نیست. لج کردم اما. مثل مسابقه‌ای که وقتی می‌بینی یک دور کامل عقب افتاده‌ای، سرد می‌شوی و کنار می‌کشی. دارم در شهر کتاب مرکزی به آن بزرگی می‌چرخم و قهرم. با تمام کتاب‌های جدید. با همه‌ی موضوعات تازه، سرگرمی‌ها و دغدغه‌های نو. دلم می‌خواهد بزنم به جاده‌خاکی. بیگانه بشوم با آدم‌هایی که هنوز، که کماکان.‎ ‎حوصله‌ام را سر می‌برند تازه‌گی‌ها. مدام دارم دغدغه‌های‌شان را با نکبت‌های جاری روزگار خودم مقایسه می‌کنم، بد است این کار. نتیجه‌اش می‌شود این که به نظرت آدم‌هایی می‌آیند که زیادی فانتزی دارند زندگی را می‌گذرانند. زیادی خوشی زده زیر دل‌شان. دوست ندارم به این نتیجه برسم. انگار که بین جماعتی باشی که مست و سرخوش‌اند و تو می‌دانی که تمام بطری را هم سر بکشی‌، به حال خوش‌شان نخواهی رسید. همان‌قدر کسالت‌بار. دل و دماغ ندارم امروز هم. یک تقویمی را ورق زدم. عکس آن سکانس رویایی آخر تلما و لوییز را چاپ کرده بود. ماشینی که داشت پرواز می‌کرد بالای دره‌ای، می‌دانی که سقوط خواهد کرد. فیلم اما همان‌جا در هوا تمام‌شان می‌کند. سقوط‌شان را نشان نمی‌دهد. ترجیح می‌دهم به جای کتاب لوازم‌التحریر بخرم. شاید کلکسیون مداد جمع کنم. به همین مسخره‌گی. شاید هم به‌جایش سیگار دیگری روشن کردم.
Link
  



2012-02-09

ایرما، همان وقت‌ها، یک بار گفته بود که سید را از بیمِ از دست ندادنش بود که از دست داد.
Link
  



2012-02-08

تو ساعتی ننشستی
که آتشی بنشانی
[متاسفانه]
Link
  




روزی در دوران نئاندرتال، پسركی در دره‌ای می‌دويد و فرياد می‌زد «گرگ! گرگ!»؛ يك گرگ بزرك خاكستری هم به دنبالش: ادبيات در چنين روزی زاده نشد؛ تولد ادبيات به روزی بازمی‌گردد كه پسركی ‌آمد و فرياد زد «گرگ! گرگ!»‌ و هيچ گرگی به دنبالش نبود.  

ولاديمير ناباكف

Labels:

Link
  



2012-02-07

1
یک‌جوری جاستینِ «مالیخولیا» از محتوم‌بودن برخورد سیاره‌ با زمین می‌گوید که انگار پیامبری‌ست که بشارت می‌دهد. با آن تاریکی‌ای که در مردمان می‌بیند. دارد بشارت می‌دهد به نابودی این همه شر. به همه‌ی مردانی که گذاشتند و رفتند، شوهر و پدر و شوهرخواهر، هرکدام به نوعی. نیمه‌ی فیلم، جایی که «جاستین» تمام می‌شود و «کِلِر» شروع می‌شود، همان‌جایی‌ست که این پیامبر مالیخولیایی مبعوث می‌شود. ارتباط‌ش با کائنات به وقوع می‌پیوندد. آگاهی پیدا می‌کند و رنجوری‌اش آغاز می‌شود. رنجوری‌ای همراه با آرامش. آرامشی ناشی از اطمینان. اطمینان به وقوع فاجعه. درست همان‌جا که کودک را در آغوش می‌گیرد و در جوابِ کودک که می‌پرسد آیا می‌تواند بیدار بماند تا «ردشدن» سیاره را از کنار زمین ببیند، سکوت می‌کند.

2
نیمه‌ی جاستین نیمه‌ی میکرو است و نیمه‌ی کلر، ماکرو. من؟ من نیمه‌ی دوم فیلم مسحورم کرده بود. آن‌جا که انگار در کل دنیا همین دو نفر و نصفی آدم فقط وجود داشتند. آن سکوت خفه‌کننده‌ای که حاکم بود. که لحظه‌لحظه به فاجعه نزدیک‌تر می‌شدند و نجات‌دهنده در گور که چه عرض کنم، در اصطبل خفته بود. نجات‌دهنده‌ی الکی (سلام محسن)

3
همین‌جا از آقای فون‌تریه تشکر کنیم. که این‌جوری قصه‌ی یک‌خطی فیلمش از کلیشه‌ترین‌های ژانر علمی‌تخیلی می‌آید و فیلمش جایی دیگر، ورای ابرها قرار می‌گیرد. از این پایان ناامیدی که برای‌مان رقم می‌زند. از این که قهرمان، به‌اصطلاح قهرمان، آن جوری جا می‌زند و آن‌طور حقیر، می‌میرد. از این که تا آخرین لحظه هم امید را پهن می‌کند و زیرش می‌زند، وقتی جاستین غار جادویی‌اش را برای پسرک می‌سازد. از تقابل چهارتا شاخه‌ی خشک که خیمه شده‌اند برای این سه نفر و سیاره‌ی مهاجم به آرنجش هم نمی‌گیردشان. از این که تصویر بازمانده‌های زمین یک کلیشه‌ی آمریکایی شامل یک مرد و یک زن و یک بچه، خانواده، نیست. از این که هیچ غلطی نمی‌شود کرد، وقتی فاجعه دارد اتفاق می‌افتد. از این که «مالیخولیا» شبیه همان آدمی است، شبیه همان رفیقی است که وقتی برایش غر می‌زنی، چس‌ناله می‌کنی، نمی‌گوید صبر داشته باش و درست می‌شود و برو این کار را بکن و برای همه پیش می‌آید و خدا بزرگ است و الخ، صاف در چشم‌های‌ت نگاه می‌کند و می‌گوید بلی، زندگی به همین‌ تخمی‌ای است که می‌گویی، به همین گندی.

4
کاش آقای فون‌تریه به همین رویه ادامه دهد. همین که در دو فیلم اخیرش این‌جوری تیتراژ برای خودش یک فیلم مستقل است. یک فیلم کوتاه درخشان است. یک پیش‌گویی از کل ماجراست. یادم هست «آنتی‌کرایست» را هم همین‌جوری برگزار کردم. فیلم که تمام شد بلافاصله برگشتم تیتراژ را دوباره دیدم. حالا دلم می‌خواهد خودش را هم دوباره ببینم.

5
رفته‌ایم توی تیمِ ناامیدها کلن.

Labels:

Link
  




Link
  



2012-02-06

« من یادمه بچه بودیم خیلی بیشتر طول می‌کشید از این سر حیاط تا آن سر برویم، اما اینروزها همش شده دو قدم »

(کلن دایورت کنم روت، ها؟)

Labels:

Link
  



2012-02-05

Link
  



2012-02-04

گفت: این مادرش است که آن‌ها را به خود می‌خواند. گفتم: این شمایید که به سوی مادرتان می‌روید. مقاومت کن. در برابر مرگ مقاومت کن. صدایش را نشنو.

Labels:

Link
  



2012-02-02

روزهایی بوده که هنوز نمی‌شده عکس خراب را حذف کرد و بهترین عکس را برای همیشه نگه داشت، انگار آن سالها هرچه بوده لاجرم همان می‌مانده، باید می‌مانده. زن هم که می‌گرفتند تا ابد هرطور بود باهم کنار می‌آمدند. آدمهای آن‌سالها وقتی مجبور بودند واقعن مجبور بودند.

تاملات آقای بکس، درباره‌ی عکاسی. نه، درباره‌ی آلبوم‌های قدیمی، عکس‌های خانوادگی آلبوم‌های قدیمی

Labels:

Link
  



2012-01-31


Link