« سر هرمس مارانا »



2016-09-11


دوست ِ تازه‌آشنایی پیغام داد که «وبلاگ‌ت رو دیدم» و حرف‌زدن‌مان انگاری از زمین نیم‌متر بالاتر رفت.


+

Labels: ,

Link
  



2016-08-28



میدونِ انقلاب باش


یک جایی تیتر زده بودند «ملکه‌توران خانه‌خراب شد». گوگل اگر بفرمایید این روزها خانه‌خرابی ملکه‌توران از خودش معروف‌تر است. لااقل تا هفت‌هشت صفحه گوگل ملکه‌ را با تخریب خانه‌اش می‌بیند. چهار خط و چند عکس از خود شخص ملکه‌ی سابق موجود است و هزاران خبر از تخریب خانه‌اش در خیابان پسیان تهران. صبح ۲۸ تیرماه ۱۳۹۵ که عکس حضور قاطع بی‌تخفیف حضرت بیل مکانیکی در داخل ملک مذکور منتشر شد، با سرعت بی‌سابقه‌ای خبر پخش شد. بی‌سابقه از جهت این که این حجم توجه به تخریب خانه‌ای با معماری مدرن، و نه معماری قاجاری یا قدیمی‌تر و پرزرق‌وبرق که نزد عامه به «تاریخی» و لاجرم باارزش معروف است، تا به حال رویت نشده بود. هرچند به گمانم پخش گسترده‌ی خبر بیش‌تر علت‌ش ریشه در ملکه‌گی صاحب اصلی‌ خانه داشت تا دل‌واپسی آحاد ملت در مورد میراث معماری مدرن دوران پهلوی. این را گفتم که اگر مثل من ذوق کرده‌اید که بابا ایول بالاخره درجه‌ی حساسیت عمومی به این معماری مظلوم و ساکت و ساده‌ و مدرن دوران پهلوی هم بالا رفت، کمی دلسردتان کنم. 

قانع‌کردن عامه‌ی مردم در مورد ارزش‌های بافت‌ها تاریخی کار سختی نیست. اما این که مراد از این «تاریخ» به طور دقیق کدام تاریخ است محل بحث است. درست مثل وقت‌هایی که از «سنت» حرف می‌زنیم. سنت هزارساله یا سنت بیست‌ساله. کسی جایی متر و معیاری برای اندازه‌گرفتن و ارزیابی میزان قدمت امری تبیین نکرده که کی امر مذکور سنت محسوب می‌شود و کی نمی‌شود. در محلات مرکزی همین تهران خودمان هزاران خانه/اداره‌ی معرکه داریم که دارند پنجاه‌شصت‌هفتادسالگی‌شان را با تواضع بسیار می‌گذرانند و عموم ملت هم توجه خاصی به ارزش‌های معماری این املاک و مستغلات ندارند. واقعیت این است که مراسم تجلیل از این بناها،‌ که خانه‌ی توران‌خانم از مصادیق آن بود،‌ مراسم سوت و کوری‌ست که منحصر به جماعت معمار است و لاغیر. کسی از اهالی شهر خیلی دلش برای آن سادگی و استواری خطوط و تقسیم‌بندی‌های منظم و هندسه‌ی آشکار و ظرافت‌ پنهان و دغدغه‌های فضاسازی‌ جناب معمار و پرهیز آگاهانه از نقش و نگار اضافی و از همه‌ مهم‌تر،‌ اصیل‌بودن بنا به لحاظ یکه‌بودن خودش و جزییات‌ش، نمی‌تپد. سخت‌ترین کار دنیا توجیه‌کردن سلیقه‌ي عامه است که به پیغمبر سادگی و کمینه‌گرایی زیباست. 

میراث فرهنگی و کمیته‌ی امداد البته که مستحق بدوبی‌راه هستند بابت کوتاهی در ثبت خانه‌ی ملکه‌توران و نگهداری از آن،‌ اما یک بخشی از تقصیر هم به عهده‌ی معیارهای تربیت‌نشده‌ی ذائقه‌ی آحاد ملت غیور ایران است که از اساس چنین بناهایی را فاقد ارزش توجه می‌بینند. مگر این که تاریخ و قصه‌ای به آن‌ چسبیده باشد. می‌خواهم بگویم عمارتی مثل عمارت مسعودیه حتا بدون قصه و تاریخش هم آن‌قدر نشانه‌ها و جزییات عامه‌پسند و پررنگ‌ولعاب در خودش دارد که توجه عمومی را به خودش جلب کند و «بافت تاریخی» قلمداد شود حتا قبل از ثبت رسمی و تابلوی تاریخ‌چه. معماری مدرن دوران پهلوی اما این امکان را ندارد. بدشانسی‌اش هم این است که از یک طرف پیوند خورده با دوران پهلوی («ستم‌شاهی») و ایدئولوژی و سیاست و از طرف دیگر با روح مدرنیسم و تجدد که خودش هنوز و متاسفانه خیلی‌جاها مثل یک فحش با آن برخورد می‌شود. 

یک خاطره برای‌تان بگویم. داشتیم تعدادی از کارهای دفترمان را برای یک مشتری بالقوه‌ای نمایش می‌دادیم. رسیده بودیم به یکی از پروژه‌های اداری که همیشه بابتش به خودمان می‌بالیم که سبک و سیاق‌ش را از ساختمان‌های اداری مدرن تهران دوران پهلوی دوم الهام گرفته بودیم و آن ارتباط ژنتیکی را توانسته بودیم برقرار کنیم بین این ساختمان و اجداد زیبایش. نطق‌مان باز شده بود و چشم‌های‌مان برق می‌زد که این هم یکی از موفق‌ترین پروژه‌های دفتر ما که توانسته روح تهران مدرن دوران پهلوی را احیا کند و بلاه‌بلاه. هی قربان‌صدقه‌ی معماری مدرن پهلوی می‌رفتیم و اسم می‌بردیم از مردان بزرگی که سازنده‌ی آن دوران بودند و می‌بالیدیم به خودمان که آن‌ها را ستایش می‌کنیم و شاگردی‌شان را می‌کنیم و مصادیق نشان می‌دادیم و الخ. شما بگو اما دریغ از یک اوهوم‌اوهوم از سمت مشتری بالقوه، یک اوهومِ‌ خالی حتا. ته جلسه فهمیدیم (خیلی دیر)‌ که از اساس خود آن اصلی که داریم ارزش پروژه‌مان را با آن می‌سنجیم و به‌به‌کنان حرفش را می‌زنیم، یک چیز موهوم و غریب و ثابت‌نشده‌ای است برای مشتری بالقوه‌ی مورد نظر. 

می‌خواهم بگویم در این قضیه‌ی خانه‌ی ملکه‌توران، اول از همه البته به کمیته‌ی امداد گیر بدهیم، بعد یقه‌ی میراث فرهنگی و شهرداری را بگیریم،‌ آخر سر اما یک سوزنی هم به خودمان بزنیم بابت این که نشد و نگذاشتند و نتوانستیم مهم بودن و ارزش‌داشتن و زیبایی معماری این دوران را در فرهنگ عامه بگنجانیم. نشد و نتوانستیم به‌به و چه‌چه‌مان از این سبک و سیاق را از دایره‌ی بسته‌ی معمارها بیرون ببریم تا غیرمعمارها هم هربار از جلوی خانه‌ای مثل خانه‌ی ملکه‌توران عبور می‌کنند سرشان را بالا بگیرند و فاتحه‌ای برای معمار پروژه بخوانند. این که چه‌طور این مهم باید انجام بشود، از لحاظ راه‌کارها و چالش‌ها و الخ،‌ اما خودش یک قصه‌ی دیگری‌ست. 

نیمه‌ی پر لیوان اما این است که خانه‌ی ملکه‌توران شهیدِ یک راه درستی شد به نظرم. باب این باز شد که این مدل هیاهوها در جامعه‌ی غیرتخصصی هم شنیده شود. پس‌فردا اگر یک ملک دیگری با همین شمایل جایی تخریبش شروع شود،‌ به صرف قدیمی‌بودنش شاید توجه چهار تا عابر غیرمعمار را هم جلب کند. آدم است دیگر، از هر تهدیدی باید بتواند که فرصتی بیرون بکشد و امید خودش را به به‌ترشدن اوضاع جهان حفظ کند در کل.



ماه‌نامه‌ی تهران، شماره‌ی ششم

Labels:

Link
  



2016-08-06


بعد، یه‌جایی از حرفاش قربون‌صدقه‌ش رفتم تو دلم. اون‌جا که داشت تعریف می‌کرد چندسال پیش با زن و دو تا پسرش رفته بودن اروپا. هر شب بعد که پسرا می‌خوابیدن راه میفتاده تو مسیر توریستی فرداشون که می‌دونسته کجاها رو قراره ببینن و از کدوم مسیر، یه چیزایی قایم می‌کرده زیر برگ‌ها و لای درز سنگ‌ها و پشت مجسمه‌ها. فردا صبح‌ش تو راه شعبده‌بازی می‌کرده برای پسرا. که برین فلان‌جا ببینین چی پیدا می‌کنین. اون دوتام کف و شعف. 

از این باباها، از این‌جور آدما، از اینایی که بازی طراحی می‌کنن، از اینا که همیشه یه برنامه‌ای دارن برای مشعوف‌کردن دیگران، از این دست سال‌بالایی‌ها.

Labels:

Link
  



2016-07-09



۱ 
آقای کیارستمی یکی از ما بود. ورای اینکه از نسل قبل بود و معلم بود و به قول مانی حقیقی، به الفبای سینمای جهان چند حرف اضافه کرده بود، آقای کیارستمی یکی از ما بود. مثل همه‌ی آن‌هایی که همیشه حواس‌شان به حفظ کردن فاصله‌شان با سیستم و ایستادن روی اصول شخصی خودشان است: مصادره‌نشدنی. 

۲ 
آقای کیارستمی باهوش‌ بود. لیزخوردن بلد بود از لابه‌لای گیروگورهای پیش پای‌ش. مثل هر آدم باهوش دیگری بلد بود به جای غرزدن و ناامیدشدن و زدن زیر میز و رفتن، سر جای‌ خودش بایستد، راه‌ش را باز کند و راه‌حل بدهد و جریان‌سازی کند پشت سر خودش. بلد بود همیشه در حال خلق‌کردن باشد. زودتر از هر غول دیگری دنیای نو را پذیرفت و راه‌ورسم فیلم‌سازی شخصی و استغنایی‌اش را پیش گرفت. رو به دیجیتال آورد و خودش را خلاص کرد از دم‌ودستگاه. سراغ عکس و چیدمان و ویدیو و کتاب و هر مدیایی که کارش را راه می‌انداخت رفته بود و از دلش چیزی درآورده بود دیدنی. 

۳ 
آقای کیارستمی آدم آهسته‌وپیوسته بود. تمام این چند دهه بی‌عجله و آرام‌آرام و باطمانینه کار خودش را می‌کرد و جلو می‌آمد. آن‌قدر روی حرف خودش ایستاد تا کشف شد و دیده شد و پسندیده شد. تا سبک و سیاق و نگاه‌ش شد مواد درسی سینما. این وسط تا می‌توانست هم حرص داد. همه‌ی آن عبوس‌های غیرجالب و متعصب و رگ‌گردنی را. دق داد حتا. به آرنج‌ش هم نبود. 

۴ 
آقای کیارستمی روح‌ش هم خبر نداشت (هرچند اعتقاد خاصی هم به روح نداشت) که مرشد چند نفر آدم شده بود در زندگانی. در راه‌ورسم دیدن چیزها. در غم‌گریزی و رندی و جلورفتن و تولیدکردن و تبدیل‌کردن تهدیدها به فرصت. در عطش‌داشتن برای زندگی‌کردن. عطشی که روزهای بیماری تن‌ش را این همه برای خودش سخت و غیرقابل‌تحمل و تلخ کرده بود. فرقش با آدمی که پذیرفته که دوره‌اش سرآمده، در همین بود: دوره‌اش سر نیامده بود، هنوز. این را خیلی راحت می‌شود از مقایسه‌اش با همه‌ی همکاران هم‌سن‌وسال‌ و هم‌دوره‌اش فهمید. 

۵ 
آقای کیارستمی خوب می‌پوشید، خوب حرف می‌زد، خوب قصه می‌ساخت، خوب لذت می‌برد، خوب می‌دید، خوب درس می‌داد، خوب سفر می‌کرد، خوب معاشرت می‌کرد و خوب فیلم می‌ساخت. برای اینکه یک نفر مرشد نامحسوس آدم باشد مگر دیگر چه چیزهایی لازم است. 

۶ 
فردا، هشت و نیم صبح یک‌شنبه بیستم تیرماه ۹۵ در خیابان حجاب،‌ «ما» با آقای کیارستمی‌مان خداحافظی می‌کنیم.

Labels: , ,

Link
  



2016-05-23

 نمی‌دانم خواندن این‌ها خاصیت‌ش برای شما چی باشد. برای من «پژواک» بود. مثل این که یک وقتی یک ندایی در کوه داده باشی، و خودت هم خاطرت نمانده باشد، بعد یک روزی،‌ جلوی یک کوه دیگری، یک صدای دیگری جواب‌ت را بدهد. بعد تو تازه یادت بیاید همه‌ی آن‌ جزییات کُشنده را. جزییات کشنده‌ی فقدان هر عزیز ازدست‌رفته‌ات را. جزییات کشنده‌ی مواجهه. همان‌قدر خردکننده. همان‌قدر هم آرامش‌دهنده لابد. که این دوران را گذرانده‌ای و حالا چند سالی گذشته و این گذران، کار خودش را کرده و داری زندگی‌ات را می‌کنی. کاش این «چند سال» برای خرس هم زودتر بگذرد. 


+ شنا در آب سرد
+ در مورد ناتوانی
+ پاره‌کردن پوسته‌ی عزاداری
+ ایراد ساده‌ی کریستوفر وول
+ این‌چنین روی چو مه در زیر ابر انصاف نیست
+ در مورد بی‌فایدگی نوشتن 
Link
  



2016-05-16

اسمش را گذاشته بود «پرسه در جهان‌های موازی ماضی». می‌گفت وقت‌هایی که خیلی تحت فشار است سراغ این مسکن می‌رود. دراز می‌کشد و چشم‌هایش را می‌بندد و شروع می‌کند به عقب‌رفتن در زمان. یک نقطه‌ای را از تاریخ شخصی‌اش انتخاب می‌کند، یک روز، یک لحظه، یک جای مشخصی. بعد از آن نقطه به بعد زندگی‌اش را جور دیگری تصور می‌کند. در سفر خیالی‌اش در زمان، یک متغیر کوچک را تغییر می‌دهد و بعد شروع می‌کند به خیال‌کردن باقی مسیر زندگی‌اش تا برسد به امروز. اگر جای الف با ب می‌رفت، اگر جای پ، ت را انتخاب می‌کرد. اگر جای ث، جیم را می‌خواند، چ را می‌دید، ح را می‌شناخت، خ را دور نمی‌انداخت. تا ببیند امروز کجا، چی، کی تغییر کرده بود. می‌گفت این‌جوری گاهی آن گیر اصلی‌اش را پیدا می‌کند. اصل آن چیزی را که امروز آزارش می‌دهد. گاهی هم نه. صرفن پرسه‌ای می‌زند و از کثرت و تنوع نتایج ممکن سر ذوق می‌آید و حالش کمی به‌تر می‌شود و می‌رود دنبال باقی زندگی امروزش. 
Link
  



2016-05-11



۱
اگر اصرار داشته باشید که کلیدی برای ورود به جهان «اژدها وارد می‌شود!» مانی حقیقی پیدا کنید، اگر واقعن پا بر زمین می‌کوبید، توصیه‌تان می‌کنم به خواندن مصاحبه‌ی خواندنی و راه‌گشای محسن آزرم و حسین عیدی‌زاده در شماره‌ی سوم مجله‌‌ی خوب «هنر و سینما» با حقیقی. دقیق‌ترش می‌شود آن‌جایی که دارد که از شروع علاقه‌اش به سینِما می‌گوید. که به عنوان یک بدل‌کار کودک قرار است در سکانسی از اسرار گنج دره‌ی جنی از تپه‌ای قل بخورد. وقتی که سر صحنه می‌رسد و پدربزرگش،‌ ابراهیم گلستان را می‌بیند که بالای یک تاورکرین خیلی بزرگ پشت دوربین نشسته بوده و از دید مانیِ خردسال، نقطه‌ی کوچکی شده بوده و «سینما خودش را به عنوان شهربازی به من معرفی کرد. هنوز هم همین است.»
تا حالا شده بروید شهربازی و هی از خودتان سؤال کنید فان‌فار تفسیرش چیست، ترن هوایی چه پیامی دارد، منطق روایی تونل وحشت چرا آشفته‌ است؟ سرگرم می‌شوید و حالش را می‌برید و هیجان‌زده می‌شوید و برمی‌گردید خانه، اگر آدم معقول و سالمی باشید.

۲
برنامه‌ی «هفت» دهم اردیبهشت، با حضور مسعود فراستی و کامیار محسنین، در مورد دو فیلم روی پرده‌ی مانی حقیقی، مصداق همان برخورد قشنگی بود که انتظار داشتم در مواجهه با فیلم اژدها اتفاق بیفتد و سرگرمم کند. اوج ماجرا جایی بود که آقای محسنین داشت می‌گفت «حقیقی در دو فیلم آخرش همه‌چیز را به شوخی می‌گیرد در حالی که در سینِما چیزهایی هست که نمی‌توان اصلن با آن‌ها شوخی کرد.» هیچ‌چیز به اندازه‌ی رگ‌ گردن بیرون‌زده‌ی آدم‌ها، عصبیت‌شان سر مفاهیم انتزاعی، توسل‌شان به یک عمود خیمه‌ای که قبلن بارها و بارها به عمودیت‌ش اصلن شک شده سرهرمس را سرگرم نمی‌کند راستش. می‌فهمم که آدم‌ها از فیلمی که ادعای سرگرم‌کنندگی دارد خوش‌شان نیاید، آدم است دیگر، سرگرم نشوند، اما این خشم و این رگ گردن تفسیرش برای من فقط در حس خشم ناشی از بازی‌خوردن است. شبیه به وقتی که کسی سر کارمان می‌گذارد، فریب‌مان می‌دهد و وقتی می‌فهمیم از خودمان بیش‌تر از طرف و زمانه شاکی‌ایم که چرا گول خوردیم. چرا به شعورمان توهین شده. چرا عمودهای‌مان،‌ چهارچوب‌های ذهنی و پیش‌فرض‌های‌مان را کسی به‌ هم زده است. یا حتا چرا، چرا نمی‌توانیم فیلم را در یک ژانر معینی بگنجانیم و با همان شابلون نگاه‌ش کنیم و نقد و تفسیرش کنیم. اژدهاوارد‌می‌شود! یک فیلم ضدژانر است و این بعضی آدم‌ها را عصبانی می‌کند چون مثل ماهی از دست‌شان لیز می‌خورد و می‌گریزد.

۳
بگردیم سراغ همان مصاحبه‌ی کذایی. «فرهنگ ما احترامی برای هزل و آیرونی قائل نیست. اگر شوخی می‌کنی دائم باید توضیح بدهی که داری شوخی می‌کنی و فضا را آن‌قدر جلف کنی تا همه بفهمند داری شوخی می‌کنی. نمی‌توانی قیافه‌ی جدی به خودت بگیری و شوخی کنی.» اژدهاواردمی‌شود! خیلی قبل‌تر از اینکه فیلم مستندنما باشد، ژانر تریلر و وحشت باشد، دروغ و تحریف تاریخ باشد، یک شوخی بزرگ است با مخاطب. شوخی را از تیتٰراژ شروع می‌کند، بعد در خود جهان فیلم، وقتی مصاحبه‌ها شروع می‌شود و بعدتر در تیتراژ نهایی. شوخی اصلی اما ممکن است دو ساعت یا یک هفته یا چند ماه بعد، وقتی که سمج باشی و کمی بیش‌تر بگردی دنبال دیتاهای داخل فیلم برای‌ت پیدا بشود. تازه بفهمی از کجا خورده‌ای. مثل یک بمب دوزمانه. (معلوم است دارم زور می‌زنم فیلم را لو ندهم؟)

۴
آدم شهربازی که می‌رود، کنار ترس و هیجان و آدرنالین،‌ گشنه‌اش هم می‌شود، بستنی هم می‌خورد، چه بسا دست یکی را گرفته باشد و با خودش برده باشد که آن بالابالاهای فان‌فار بخواهد یک ماچی هم بکند. یک سکانس عاشقانه‌ی کم‌نظیری دارد اژدهاواردمی‌شود!،‌ که کلوزآپ است و مونولوگ و تولد سینمایی بازیگر قهاری‌ به نام احسان گودرزی.

۵
اژدهاواردمی‌شود! قبل از همه‌ی این حرف‌ها، قبل اینکه یک نمونه‌ی خوب از سینمای سورئالیستی و «خواب‌زده» و شوخی‌کن و بشاش و پرشیطنت باشد، فیلمی‌ست که یک‌تنه بضاعت صناعت سینمای ایران را چند پله بالاتر برده. استانداردسازی کرده در طراحی صحنه و لباس و فیلم‌برداری و صدابرداری و کارگردانی، در فن سینما. جوری که دیگر نشود به این راحتی گناه شلختگی و کم‌حوصلگی و نابلدی را انداخت گردن تکنولوژی سینمای ایران. بی‌خود نیست که شعار تبلیغات فیلم شده «فیلمی که باید در سینِما دید». من اگر باشم اضافه می‌کنم «دست کم دوبار». بار اول برای اینکه مرعوب شوید، بار دوم برای اینکه تازه بفهمید کجاها دارد کلاه سرتان می‌رود و نیش‌تان باز شود.

Labels:

Link
  



2016-05-09

من چكنم بی تو من چكنم وَزنِ این چكنم بی تو من چكنم را من چكنم خانم زیبا؟ 
با توام ایرانه خانم زیبا! 


آقای دکتر رضا براهنی
Link
  



2016-05-03

۱
وحید‌آن‌لاین قاعدتن نیازی ندارد که آدم بخواهد معرفی‌اش کند. همین الان کانال تلگرامش دست کم پنج‌شش برابر این‌جا خواننده دارد. اما نمی‌شود آدم لااقل یک‌بار از جایش بلند نشود و با چنگال به گیلاسش نزند که آقا این شهروند کنجکاو اینترنت یک مرزهای خوبی را در خبرنگاری شخصی رد کرده است. این‌جور که دارد پوشش می‌دهد جبهه‌ی مقدم تولید محتوای خلاق و درلحظه‌ی دیجیتال فارسی، توییتر را. این‌جور که زندگی‌اش را گذاشته روی این‌کار. این‌جور که یک فیلتر پالوده‌ای دارد حتا برای جاها و کلمه‌هایی که از سطح ادب عرف خیلی پایین‌تر هستند. این‌جور که بلد است در منازعه‌های آن‌لاین نه که بی‌طرف باشد، که هردو طرف را پوشش بدهد. یادم هست چندباری که رفته‌ بودند سراغش تا کمی رنگ و بوی تبلیغاتی بدهد به محتوای کانالش، در راستای اهداف سیاسی آن طرفی که طرف خودش و ماهاست، قبول نکرده بود. به درستی جواب داده بود که ماهیت‌ش را از دست خواهد داد اگر تریبون تبلیغاتی یک طرف بشود. و اتفاقن همین مرز باریکی که روی آن حرکت می‌کند، که در عین داشتن موضع، آن را توی چشم‌مان نکند، همین مرزی که یک رسانه‌ی شخصی با یک رسانه‌ی رسمی/گروهی دارد، وحیدآن‌لاین را تبدیل به یک پدیده، یک تاثیرگذار به معنی واقعی کلمه کرده است. همین چند روز پیش یکی از سه برنده‌ی فارسی‌زبان جایزه‌ی بابز دویچه‌وله شد. محق‌ بود. خیلی. 

۲
مامان‌پز سال ۹۳ راه افتاد: شبکه‌ی توزیع غذای خانگی. پلی که خانم‌های خانه‌دار را به آدم‌های گرسنه‌ای که حوصله‌ی غذای بیرون و رستوران ندارند وصل می‌کند. اگر مثل سرهرمس به اندازه‌ی کافی می‌سوزانید و متقابلن زندگی‌تان با انواع و اقسام پلوها و خورشت‌ها معنا پیدا می‌کند،‌ مامان‌پز انتخاب خوبی‌ست. لذتی که از غذای خانگی واقعی می‌برید یک‌طرف، طرف دیگرش اما این است که می‌دانید دارید با این خوردن‌تان، با این عیش‌تان، به امرار معاش مامان‌های خانه‌داری کمک می‌کنید که هر روز هرآن‌چه برای خانه‌شان می‌پزند، چند پرس هم اضافه برای من و شما می‌پزند تا امورات‌شان هم بگذرد. خیلی هم مستقیم کمک می‌کنید. (یک سلامی هم بکنیم به فیلم کوتاه آقای هجرت،‌ «قضیه‌ی مامان‌سوری») عضو مامان‌پز که باشید، هر روز سفارش ناهار فردای‌تان را می‌دهید. و راس ساعت مقرر، غذا در بقچه‌ای پارچه‌ای و گل‌دار، با قیمتی واقعن معقول و منطقی، دست‌تان را و دل‌تان را می‌گیرد. من اگر بودم به خاطر این ایده، و اجرای کم‌نقص‌شان، و این که این‌جور بی‌سروصدا کارآفرینی می‌کنند، و ماهیت برد-برد کارشان، نامزدشان می‌کردم برای جایزه‌ی سال آینده‌ی بابز دویچه‌وله.


پ.ن: مامان‌پز امسال هم نامزد بوده گویا. من دیر فهمیدم. 

Link
  



2016-04-30


اهل سوییس بود و چند سالی بود که آلمان زندگی می‌کرد. نشسته بودیم روی تراس و سیگار می‌کشیدیم. خوبی حال من این بود که سرم گرم بود و سرم که گرم باشد یادم می‌رود چه‌قدر کم بلدم انگلیسی حرف بزنم. مخصوصن که حرف را کشانده باشم به جایی مثل برلین. جایی عجیب مثل برلین. شهری که سرنوشت‌ش، خراشِ لاجرم‌ و تاریخی‌ش توی کَت‌م نرفته و هضم نشده هنوز. داشتیم در مورد آدم‌هایی حرف می‌زدیم که آن روزهای کشیده‌شدن دیوار را تجربه کرده بودند. راجع به این تجربه‌ی غریب که زندگی آدم‌ها را به قبل و بعد از خودش تقسیم کرده. شهر را هم. فروریختن دیوار البته که سینمایی‌تر بوده لابد. رمانتیک‌تر هم. شورانگیزتر هم. اما مثل هر اتفاق رهایی‌بخش دیگری، مثل هر اتفاق خیلی خوب دیگری، بَعد خاصی ندارد. بعد زندگی کم‌کم به حال عادی‌اش برمی‌گردد. جوری که کم‌کم یادت می‌رود یک زمانی این‌جا یک دیواری هم وجود داشته. هزار و یک دغدغه و گیر و گور روزمره می‌آید و خاطره‌ی دیوار کم‌رنگ‌ می‌شود. تولد دیوار اما قبل خودش را بدل می‌کند به خاطره‌ی خوشی که برای همیشه (لااقل برای آدم‌هایی که عمرشان قد نداده به پایانش) از دست رفته. و سال‌های پیش رو،‌ سال‌های بن‌بست است و دیوار بتنی غیرقابل‌نفوذ. همین است که فکر می‌کنم تولد دیوار نقطه‌ی پررنگ‌تر و ماندگارتری‌ست از مرگش. لابد شبیه به سال‌های ۵۹ تا ۶۱ این‌جا. حال آدم‌هایی که ایستاده بودند و می‌دیدند چطور شکل معمولی زندگی‌شان دارد خیلی ساده و برای همیشه از دست می‌رود. مثل اجباری‌شدن حجاب. 


فیلم آخر آقای اسپیلبرگ، Bridge of Spies، درست در همین برهه‌ی ساختن دیوار می‌گذرد. البته که مساله‌اش خیلی هم دیوار نیست. اما آدم است دیگر، فیل‌ش با همان یک پلانی که دارد منافذ بسته می‌شود و دیوار بالا می‌رود،‌ یاد هندوستان می‌کند. عکس بالا صحنه‌ای از فیلم نیست. عکسی‌ست از همان دوران. یک طرف دارند تماشا می‌کنند، طرف غربی. دست‌شان را توی جیب‌شان کرده‌اند و این دیوانگی را تماشا می‌کنند. طرف شرقی دارد دیوار می‌سازد. با جدیت،‌ و دیوانگی. همین کافی‌ست برای این که کمونیسم، این شکل از چپ‌گرایی، تا ابد محکوم باشد. 


Labels:

Link
  



2016-04-19


۱
اگر یکی از مهم‌ترین کارکردهای روزنامه/رسانه را نورتاباندن به جاهای تاریک عالم بدانیم،‌ فیلم «اسپات‌لایت» دقیقن در مورد همین کارکرد است. بی‌خود نیست که موضوع فیلم، ماجرای لاپوشانی سیستماتیک کلیسا در مورد فساد اخلاقی کشیش‌ها و پدوفیل‌بودن تاریخی‌شان، اگرچه در ماهیتش امری‌ست که در فضاهای بسته و تاریک اتفاق می‌افتد، اما فیلم پرنور است و روشن و کل پروسه‌ی تحقیقات، به قول آن رفیق‌مان، در روشنایی اتفاق می‌افتد، در روز،‌ در کافه‌ها و مکان‌های عمومی، در دفاتر باز اداری،‌ در اتاق‌های شیشه‌ای، در شفافیت. به همین دلیل درست در مقابل ژانری می‌ایستد که معمول‌ترین است برای این‌جور قصه‌هایی که در آن افشاگری داریم و رسانه داریم و سیستم فاسد. با یک تک‌قهرمان تنها طرف نیستیم که به جنگ دنیا می‌رود. یک «تیم» داریم که قواعد بازی را بلدند و رعایت می‌کنند و هرجا لازم باشد به حرف مشاور حقوقی‌شان گوش می‌کنند. راه‌ افشاگری‌شان از قهرمان‌بازی‌های شبانه و دزدکی و پرخطر نمی‌گذرد و کاملن «حرفه‌ای» عمل می‌کنند و جلو می‌روند. نتیجه هم می‌گیرند. ذره‌ذره و باطمآنینه قصه جلو می‌رود و ریتم شتاب می‌گیرد تا آن صبحی فرا می‌رسد که شب قبلش بالاخره گزارش تحقیق جنجالی گروه اسپات‌لایت روزنامه‌ی گلدن چاپ می‌شود. آن سکوت اولیه‌ای که در فضای عمومی روزنامه وجود دارد و ما هم کنار اعضای تیم منتظریم ببینیم چقدر صدا کرده‌ است گزارش‌‌مان، نهالی که حاصل ماه‌ها تحقیق دقیق تیم اسپات‌لایت بوده. 
۲
حسرت ماجرا فقط در این نیست که چرا این طور قصه‌ی پرپرداخت و دقیق، این‌طور سینمایی نداریم یا نمی‌توانیم که داشته باشیم. قبل‌تر باید حسرت این را بخوریم که چرا دیگر رسانه‌های این‌جوری نداریم. رسانه‌های شخصی دیجیتال تا دل‌تان بخواهد داریم اما فرق ماجرا در کار تیمی، در پروژه‌ای بودن کارهاست. «پیام امروز» و گزارش‌های مفصل و خواندنی‌اش یادتان هست؟ روزگار «صبح امروز» و گزارش‌های دوران افشای قتل‌های زنجیره‌ای و ماجراهای سعید امامی. از این قصه مگر در دهه‌های اخیر سینمایی‌تر و جذاب‌تر داریم؟ دوران طلایی مطبوعات. فرق خبر و گزارش و تحقیق... قصه‌ی مکرر. بی‌خیال. 
۳
هفته‌ی پیش مرضیه رسولی دست گذاشته بود روی میانگین دستمزد خبرنگاران در روزنامه‌های ایران. بالاترین‌شان روزنامه‌ی شرق بود: یک میلیون تومان. آن هم چنان‌چه سروقت پرداخت شود. 

Labels:

Link
  



2016-04-17


لابستر فیلم «دِمُده‌»ای‌ست. چون زیادی دغدغه‌ی استعاره دارد و متلک و متافور. چون آدم خیال می‌کند این فیلم را باید هم‌زمان با مثلن فارنهایت ۴۵۱ می‌ساختند. در مذمت هم‌زمان فاشیسم و توتالیتاریسم و کمونیسم. در لفاف تمسخر و تحقیر مزدوج‌ها و مفردها. آن‌هم این‌جوری که قضیه را اول تقلیل بدهی، بعد که خوب ساده شد و فحش‌خورش ملس شد، بگیری‌ش به باد کتک. شاید هم سازنده‌های فیلم آدم‌های قصه‌گو اما نوستالژیکی باشند، خدا عالم است. 

Labels:

Link
  



2016-04-07

«اسپویلر آلرت»: این پست حاوی مقادیری «شوآف» و «واه‌واه» و «حماسه‌سرایی» می‌باشد. 


۱
بچگی من اصولن روی دوچرخه گذشت. تا همون وقت دیپلم و اومدن به تهران. «حُسن خوب» مشهد این بود که مسطح بود. می‌شد که آدم روی یه دوچرخه‌ی شهری «سینگل‌اسپید» اموراتش رو بگذرونه. فارغ از مسیرهای خونه-مدرسه و خونه-خونه‌ی‌خاله‌عمو، روزی دو ساعت هم رکاب‌زدن و ول‌چرخی تو کوچه‌پس‌کوچه‌های عشرت‌آباد و هی شعاع گردش و چرخش رو بیش‌تر کردن و این اواخر به بلواروکیل‌آباد و سه‌راه‌کوکا رسوندن، و کشف‌کردن جاهای عجیب و غریب (در حد همون ۱۰-۱۲ سالگی) مثل زمین‌ها و مزارع کنار ریل راه‌آهن و عه‌این‌کوچه‌هه‌که‌فکر‌می‌کردیم‌بن‌بسته. حالا این که چطو خانواده‌ی محترم نگران نمی‌شدن و دل‌هاچقدرگنده‌بودزمان‌اون‌مرحوم خودش یه قصه‌ی دیگه‌ست.  تهران که اومدم دوچرخه‌ی «نیم‌کورسی» آبی روشن ایتالیایی‌م رو نیاوردم. مطمئن بودم که دیگه به کارم نمیاد. اتوبان‌های دراز و کوهپایگی شهر و راه‌های دور. دوچرخه‌هه هم برای خودش یه سرنوشتی پیدا کرد که در این لحظه یادم نمیاد. می‌خوام بگم در این حد اهمیت دارن چیزها و خاطره‌ها، در ذهن و روان آدمی. 

۲
تا همین چند وقت پیش «دنده‌»ی دوچرخه به نظرم یه مفهوم استعماری و کپیتالیستی بود و به‌ش اعتقادی نداشتم. زائده‌ای که اضافه شده بود به مفهوم مجرد و خالص دوچرخه، تا قیمت‌ش رو بالا ببره و تنوع بده و بازار مصرف رو رونق بده. برای آدمی که سال‌ها تو یه شهر مسطح رکاب زده بود دنده‌ی دوچرخه اسراف بود اصولن. دوچرخه برام وقتی دوچرخه بود که بتونم تا پیچ آخرش رو باز کنم و پهن کنم وسط حیاط و بشورمش و تمیزش کنم و دوباره از نو ببندم و سرهم‌ش کنم و تبدیل به چیز دیگه‌ای هم نشه حین بازوبست. مکانیسم دنده برام زیادی پیچیده بود و عین هر چیز پیچیده‌ی دیگه‌ای برنامه‌م برای برخورد باهاش این بود که ایگنورش کنم به کل. عین زندگی، عین آدما، عین روابط، عین هویج، عین وبلاگ، عین خیارشور، عین بستنی میهن، بلاه‌بلاه. 

۳
رزولوشن امسال رو گذاشتم روی خوب خوردن و خوب ورزش کردن. پارسال و پیارسال سال‌های خوب‌ نخوردن بود و خوش نمی‌گذشت از این لحاظ. این جوری شد که تردمیل اضافه شد به اعضای منزل و بساط شب‌ها فیلم‌ و سریال دیدن حین پیاده‌روی رو علم کردیم. از اون طرف هم دوچرخه بچه‌م رو کش رفتم و زین‌ش رو اون‌قدر بلند کردم که بشه سواری گرفت ازش و عشق آغاز شد و این شد که از اول امسال باید هفته‌ای یه بار ماشین رو روشن‌خاموش کنم که باتری‌ش نمیره. حسن خوب‌ش هم اینه که صبح‌ها سرازیریه و آدم انگیزه داره با دوچرخه بیاد. غروب‌ها هم که دیگه کاریه که شده و تو پاچه‌ته و به هرحال باید دنده رو سبک کنی و سربالایی رو برگردی خونه. البته خیلی گشتم مسیری پیدا کنم که هم اومدنه و هم برگشتنه سرپایینی باشه. نبود ولی. شمام نگردین. 

۴
دوچرخه واقعن چیز گرونی نیست. می‌شه با ششصدهفت‌صد تومن یه دونه کوهستان دنده‌ای معمولی گرفت و انداختش زیر پا. یهو شکوفا می‌شی. هر میله‌ی بلند فرورفته‌درزمین می‌شه جای پارک‌ت و از کنار صفوف ترافیک با لبخندی رد می‌شی و زیبا می‌شی. من خودم دقت کردم، پول بنزینش واقعن ناچیزه. یه بار هم یکی رو دیدم دوچرخه‌ش رو بغل کرده بود از پله‌برقی پل هوایی میرداماد-مدرس داشت بالا می‌رفت و سوت می‌زد. یه بار دیگه هم یکی از رفقای قدیمی من رو با دوچرخه دید و خیلی ازم تشکر کرد و تقدیر کرد و تشویقم کرد که بقیه رو هم تشویق کنم با دوچرخه در سطح شهر گذر کنن که تعدادمون زیاد بشه و مسخره‌مون نکنن. خیلی امیدوارکننده بود حرفاش. 

۵
«دوچرخه تو ایران اومده اما فرهنگش نیومده.» این رو یه راننده‌تاکسی به‌م گفت وقتی تو ترافیک گیر کرده بود و من از کنارش رد شدم و دسته‌ی دوچرخه‌م خورد به آینه‌بغل‌ش. حق داشت. واقعیت اینه که دوچرخه‌سواری غیر از همت جنبه هم می‌خواد. 

۶
اون بادی که می‌خوره تو صورت آدم. آخ که اون باد، آخ که اون باد...
Link
  



2016-03-07


۱
گشتم و نیافتم. عجیب بود که سوژه‌ای به این هلویی را چطور تا به حال صبر کرده بودند تا بسازند. تم فرود و جنگیدن  و مقاومت و صعود مجدد،‌ برائت از مک‌کارتیسم و کمیته‌ی فیلان، پشت پرده‌ی هالیوود، قصه‌ای که در خودش اسپارتاکوس و تعطیلات رمی و ادوارد جی رابینسون و جان وین و کرک داگلاس و الخ دارد و بالاخره شخصیت فیلم‌نامه‌نویس در مرکز درام که فیلم را لاجرم از کوت‌ لب‌ریز می‌کند. هالیوود چطور این ترکیب مواد خام درخشان را تا به حال توی کشو نگه داشته بوده الله اعلم. 

۲
آقای ترومبو مشغول نوشتن فیلم‌نامه‌ای برای آقای پریمینجر (یا گر) است. آقای کارگردان ایراد می‌گیرد که صفحات فیلم‌نامه فاقد نبوغ است. آقای فیلم‌نامه‌نویس جواب می‌دهد که اگر تمام صفحه‌ها دارای نبوغ باشند فیلم «بورینگ» از آب در خواهد آمد. و این «جمله‌قشنگه‌»ی فیلم است. بردارید هزار جای دیگر هم استفاده کنید. جای «فیلم» هم بگذارید معماری، نوشته، آدم، هرچی. 

۳
راستش فیلم «ترومبو» سرگرم‌تان می‌کند اما شگفت‌زده‌تان نمی‌کند. دل‌تان بخواهد البته می‌توانید پل تاریخی بزنید بین دوران مک‌کارتیسم هالیوود و حال و روز الان ما. ولی آن هم تجربه‌ی غریب و تازه‌ای نیست. آقای لویی سی‌کی را اگر دوست داشته باشید یک شخصیت ایده‌آلیست و طبعن‌بازنده‌ی خوبی را در این فیلم بازی می‌کند. آقای برایان کرانستون هم در نقش ترومبو دیدنی‌ست و آدم خوش‌‌حال می‌شود که آدمی با این همه استعداد در شصت سالگی بالاخره جای خودش را دارد پیدا می‌کند. میمیک صورت و بازی‌هایی که با لب پایین‌ش می‌کند و چشم‌ها و راه‌رفتن و شانه‌ها و الخ. خدا رحمت کند رفتگان سازندگان بریکینگ‌بد را، بابت این انتخاب و کشف و معرفی. 

۴
دغدغه‌ی چپ و راست هم اگر داشته باشید سکانس دریاچه‌ی خانه‌ی ترومبو جای خوبی‌ست برای این که قلقلک مختصری بشوید. آن‌جا که دو عضو حزب کمونیست آمریکا، ترومبو و آرلن هیرد (لویی سی‌کی) بعد از اولین تهدیدهای کمیته به ممنوع‌الکاری و زندان، دارند با هم حرف می‌زنند. جایی که هیرد به مثابه یک چپ درست‌وحسابی و بی‌پول، ترومبو را بابت ثروتش و دریاچه‌ی شخصی‌اش و انگیزه‌هایش برای پایداری روی عقایدش زیر سوال می‌برد (یاد رفقای چپ‌نمای پرچم‌به‌دست خودمان بیفتید لطفن) و ترومبو برایش خطابه می‌رود که من حاضر نیستم همه‌ی این‌ها را در راه عقایدم بدهم اما حاضرم همه‌ی آن‌ها را به ریسک بیندازم و بلاه‌بلاه. آقای هیرد هم می‌گوید قبول، من در دادگاه و مبارزه کنارت خواهم بود اما تو را به خدا دیگر این جور مزخرفات را تحویلم نده. 

Labels:

Link
  



2016-02-23


«زیرا که خبرگان این سال عاشق‌ترین زندگان بودند»؟
نه آقا! عاشق‌ترین زندگان ماهاییم که دماغ‌مون رو قراره بگیریم و چشم‌هامون رو روی حضور سه‌چهارنفر ببندیم به لیست کامل رای بدیم. هم مجلس و هم خبرگان. و کیه که ندونه «زیرا که خبرگان امسال مهم‌ترین خبرگان بودند». بس که هشت سال دوره‌شون بعنی خیلی زیاد. یعنی هزار تا اتفاق و لازمه دفع افسد به فاسد کردن تا اونایی که هزاران سال دورن از آرمان‌های ما جاشون رو بالاخره بدن به اونایی که چندصدسال دورن از آرمان‌های ما. و جز با گرفتن دماغ و نوشتن لیست کامل «امید»، لیست کامل مورد حمایت سیدممد خاتمی و باقی رفقا، شدنی نیست آقا. به ولله نیست. الیوم به‌لیست‌کامل‌رای‌دادن از صلح و آرامش و رای‌دادن هم مهم‌تره حتا. 

‫#‏تکرارمی‌کنم‌به‌تمام‌لیست‬
Link
  





انتخابات چهره‌ی شهر رو زشت می‌کنه. تعارف که نداریم. فکر کنین صبح از خونه بیرون میاین و و چپ و راست باید صورت امثال بذرپاش و حداد و جنتی و مصباح و باقی رفقا رو ببینین. خداوکیلی دوستای اصلاح‌طلب‌مونم از خوش‌صورتی شانس خاصی نیاوردن. یکی دو تا قشنگ و خوش‌تیپ هم داشتیم که ممنوع‌الفیلان شدن. توفیق اجباری بود که اصلاح‌طلبا ناچار شدن رو بیارن به تبلیغات «پیپرلس» و مصرف کمتر کاغذ و کمترآلودن شهر به سیماشون. ‫

#‏تکرارمی‌کنم‌به‌تمام‌لیست‬
Link
  



2016-01-19



در این مکان لودادن قصه‌ی فیلم حرف اول را می‌زند.

خیلی هم مهم نیست که در کهکشان بالا کدام است و پایین کدام. مهم این است که وقتی مت دیمن روی مریخ تنها مانده، تصاویری که از او به زمین می‌رسد از دید یک ناظری‌ست که بالاست، خیلی هم بالاست.  شما خیال کن که یک خدایی آن‌بالا دارد بشر را نظاره می‌کند. بشر تک و تنها، بعد از هبوط. که چه‌طور آرام‌آرام همه‌چیز را از نو شروع می‌کند. حیات چندصدروزه‌ی مت دیمن روی مریخ شبیه به فشرده‌ای از تاریخ تمدن بشریت است. ارجاع‌هایی به دوران کشاورزی و اختراع خط و ارتباط (با خدا). برای ماها که از دوران پارینه‌سنگی ارتباطات دیجیتال آمده‌ایم، از پیشااینترنت و بی‌بی‌اس‌هایی که در آغاز بود و فقط کلمه بود، آن لحظه‌ای که ارتباط مت دیمن و زمین برقرار شد و کلمات رفت و آمد خیال‌مان راحت شد که دیگر همه‌چیز ممکن است. خیال‌مان راحت شد که چون بلد بودیم چطور می‌توان زنده ماند و دوام آورد حتا با آن حجم تنهایی، وقتی یک خط ارتباطی‌ای هست با آدم/آدم‌هایی میلیون‌ها کیلومتر آن‌طرف‌تر. 

Labels:

Link
  



2016-01-15

از قلم افتاد
تنهایی لاجرم و نه چندان ناخوشایند آقای موری
والله
Link
  



2016-01-14



پیرمرد چشم ماست



ما نسل سوخته‌ایم چون تا جایی که سرهرمس می‌داند هیچ‌وقت فرصت نشد آقای منوچهر نوذری جای آقای بیل موری برای‌مان حرف بزند. وگرنه و اگر قرار بر دوبله باشد، کدام صدا جز صدای منوچهر نوذری می‌توانست آن به‌آرنجمِ همیشگی، آن رندی و بی‌خیالی و جدی‌نگرفتن‌ دنیا و مافی‌ها را در بیاورد. حالا حرفم اصلن حرف آقای مرحوم نوذری و دوبلاژ نیست. داشتم a very murray christmas خانم سوفیا کاپولا را می‌دیدم. فیلمی یک‌ساعته از نتفلیکس که حتا به زور می‌شود آن را فیلم نامید. یک شوی کریسمسانه با ساز و آواز. اما، اما کافی‌ست مثل سرهرمس مراد و بت‌ و الگوی‌تان آقای بیل موری باشد. دیگر نه قصه مهم است و نه پی‌رنگ و نه خرده‌پی‌رنگ. که البته فیلم تقریبن بوی خاصی از هیچ‌کدام این‌ها هم نبرده. اما یک موهبت داشته خانم کاپولا: آقای بیل موری. آقای بیل موری را هم که می‌دانید،‌ کافی‌ست همین‌جوری نشسته باشند جلوی‌تان، یا جلوی دوربین. می‌خواهم بگویم همین کافی‌ست. همین‌ که گاهی شکلک دربیاورند، حرفی بزنند، قری بدهند، آوازی بخوانند یا شانس بیاورید و شوخی‌ای برای‌تان اجرا کنند. یا آن‌قدر بخت‌تان بلند باشد که آقای موری را ببینید وقتی دارند غر می‌زنند، درعین‌حال آن مانیفست جهانی را هم ابراز می‌کنند: که هیچ‌چیز واقعن آن‌قدرها مهم نیست. آقای موری شمایل شل‌گرفتن و جدی‌نگرفتن و بی‌خیال‌حالا هستند. این که سینما این پرسونا را برای‌شان ساخته و چقدر با واقعیت وجودی‌شان فرق می‌کند یا نمی‌کند هم در حال حاضر، و در «نوشتار» حاضر به آرنجِ نگارنده است. مهم این است که برای خودمان آرزو کنیم بزرگ که شدیم، شبیه آقای بیل موری بشویم. 

Labels: , ,

Link
  



2016-01-10


۱
داشت می‌گفت تو این فیلم را، بخوانید نعمت خدا را، حرام کرده‌ای با آن‌طور مقطع‌دیدن‌ش. داشتم می‌گفتم که اصلن دست من نبود. خواست خدا بود. دست تقدیر بود که هی یک‌جوری اوضاع جهان را پیش می‌برد که من یکی دو فصل از «جوانی/Youth» را می‌دیدم و هی می‌رفتم پی کارم تا یکی دو روز بعد که دوباره مجال‌ش بشود و باقی‌اش را ببینم. نه که کسی هفت‌تیر روی شقیقه‌ام گذاشته باشد که پاز کن و پاشو ها، نه. اما یک‌جوری بود که نیاز خاصی هم نمی‌دیدم که فیلم را یک‌تک ببینم. راضی بودم. به همین سریالی دیدن‌ش هم راضی بودم. این‌جوری شد که کیف و عیش حاصله برایم پخش شد در یکی دو هفته. فحش‌لازم‌ام؟ شاید. 

۲
از آقای سورنتینو سال‌ها قبل از این که بشناسم‌ش il Divo را دیده بودم و جای شما خالی خیلی هم پسندیده بودم، یک درام سیاسی پرحوصله و دقیق و جذاب. پارسال هم که the Great Beauty بدجوری دلبری کرده بود. تا این‌جای کار مطمئن شده بودم که سبک بصری و طمانینه‌ و وقار و استتیک این آقا را دوست دارم. جوانی هم مستثنا نبود. همان‌قدر تماشای‌ش لذت داشت و آرامش داشت و آرام بود و سر صبر. ان‌شاالله که «زیبایی بزرگ» و «جوانی» یک دنباله‌ی سومی هم داشته باشند که بشود این‌ها را یک سه‌گانه دید، درباره‌ی ملال، پیری/مرگ و یک چیز سوم. 

۳
اگر حوصله‌ی خواندن «نقد» درست‌ودرمان دارید این نوشته‌ی آقای گرینگوی پیر، راه‌گشای خوبی‌ست در مورد این فیلم. اگر هم ندارید همین‌جا برای‌تان بگویم که هنوز فکر می‌کنم راه‌بردی که دست تقدیر برای دیدن این فیلم پیش پای من گذاشت چندان هم‌ بی‌حکمت نبود. فیلم آقای سورنتینو چیدمانی بود از تک‌سکانس‌هایی تمیز و چشم‌نواز و کارت‌پستالی، که خیلی به سختی یک کلیت واحد را تشکیل می‌داد. و البته که به قول آقای گرینگوی پیر، از همه‌ی آن‌چیزهایی ابراز تفرعن می‌کرد که خود برای جذابیت‌ش به آن‌ها نیازمند بود. تن قشنگ و برهنه‌ی خانم ملکه‌ی زیبایی و نگاه‌های ازسرحسرت و حیرت دو شخصیت اصلی فیلم در همین پوستر فوقانی، به‌ترین گواه این عقیده‌ی آقای گرینگوست. می‌خواهم بگویم آدم وقتی این دو فیلم اخیر آقای کارگردان را کنار هم می‌گذارد، از ارج و قرب فیلم زیبایی بزرگ هم کمی کاسته می‌شود. وقتی می‌بینی ترفندهای دلبری چطور دارند تکرار می‌شوند و کلیشه. 

Labels:

Link