« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2004-09-04 بازگشت دوبارهی من مثل معجزه میمونه! ۱. البته آقای هرمس مارانا گاهی به سرش میزند و درست عين آدمهای فانی دچار ضدانگيزههای اگزيستانسياليستيک (!) ميشود و سکوتهای مسخرهای میکند که کمی شبيه به بيماری راوی کتاب همنوايی شبانهی ارکستر چوبها يعنی وقفههای زمانی است. البته به قول آن هموطن آذری که با خدا قهر بود و نيت میبست برای نماز: چهار رکعت نماز عصر میخوانم به کسی هم مربوط نيست! ۲. آقا اين OPRAH بهترين و کاملترين سمبل آمريکا است. اصلا خود آمريکا است با همهی حماقت دستهجمعیاش و همهی سرمايهداری کاذب و دلچسب و تهوعآور و کيفناکش، همهی کيچ شگفتآور و جهانیاش، همهی سرخوشی سادهلوحانه و لذتها و جيغهايی که از سر لذت بودن در يک لحظهی بهاصطلاح تاريخی نصيب آدم میشود و همهی آن چيز موهوم و فرحبخش و عذابدهنده و آرزوناکی و عوامپسندی که آمريکا خوانده ميشود. لطفا به کسی برنخورد! خود جناب هرمس مارانا بيشتر از هر کسی آرزو دارد تا در اين اتمسفر لبريز از سبکمغزی نفس بکشد. از آمريکا سخن میگويم! ۳. تماشای چندبارهی مجيدکلهخربزه و عاشقيت سوخته در سوتهدلان هميشه همراه با حزن شرقی لذتبخشی است که تمام آدم را در برمیگيرد و اين جمله تا ابد در ذهن هرمس مارانا خواهد ماند: همهی عمر دير رسيديم... ۴. به مدد گپهای دلپذيری که بين خانم و آقای مارانا دربارهی چيزهايی که دوست دارند در میگيرد، هرمس مارانا درمیيابد که رمان عادت میکنيم اصلا دربارهی عقدهی الکترا است! ۵. هرمس مارانای بزرگ در عين اين که فکر میکند نه دموکراتها و نه جمهوریخواهها هيچکدام برای نجات ملت ايران به اينجا لشگرکشی نخواهند کرد اما باز هم به سناتور کری رای خواهد داد، اگر بگذارند! Labels: پرشینبلاگ |
Post a Comment