« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2004-09-04 لذت بوييدن بخار يک قهوهی داغ در هوای سرد برلين... ۱. آقای هرمس مارانا خوشحال است ازاين که زندگی هنوز آنقدر جذاب هست که گاهی اين فرصت پيش بيايد تا دوباره فيلمی مثل Wings Of Desire را ببيند و در سرخوشی کيفناک رقيقی از جنس خواندن آن شعر در خنکای چمن... شاملو، رها شود و عالم و آدم را فراموش کند و دل ظريفی را به همين علت بشکند! ۱-۱. آقای ويم وندرس، آقای پيتر هانتکه! اين لذت مديون شماست که پاتوق فرشتهها را کتابخانه قرار داديد و برلين را جاودانه کرديد و به سيرک ارزشی دوباره بخشيديد. مطمئنم که آقای فلينی عزيز و مرحوم از اين آخری خيلی مشعوف خواهد شد! ۲-۱. تصور کنيد که همين داستان را هاليوود دوباره میسازد (میسازد؟!) و اسمش را میگذارد شهر فرشتگان و گند میزند به همهی خاطراتی که از اين شعر سينمايی داشتهايد! مقايسهی اين دو فيلم يعنی همهی تفاوتهايی که فرهنگ روزمره و چيپ و کيچ آمريکايی دارد با ارزشهايی که اروپا در دل خود نهان کرده است. آقای هرمس مارانا پاپآرت اندی وارهول را دوست دارد ولی گاهی بدجوری دلش برای روح اروپايی و همهی سردرمدارانش چون وندرس و آنتونيونی و فلينی و کاستريکا و اليوت و بقيهی رفقا تنگ میشود! ۳-۱. با همهی خزعبلاتی که در بند قبل خوانديد، همين آقای وندرس عاشق آمريکاست و نيکلاس ری و ستوان کلمبو و وسترن و تگزاس ! آخ که دلم چقدر برای پاريستگزاس آقای وندرس تنگ شده! هيچوقت فراموش نمیکنم که آقای هوشنگ گلمکانی دربارهی فيلم میگفت: عشقهای بزرگ هميشه محکوم به فنا است... ۴-۱. لذت نوشيدن يک قهوهی داغ در زمستانی سرد، ساييدن دو دست به همديگر برای گرمشدن، دروغ گفتن، سيرشدن، لمس سردی و سختی يک تکه سنگ... آقای هانتکه شما ديگر از کجا در زندگی هرمس مارانا پيدا شديد؟! نکند شما هم قبلا فرشته بوديد و به خاطر نوشتن بود که به دنيای آدمها آمدهايد؟! ۲. I, Robot اگرچه سی سالی از Blade Runner جديدتر است اما هنوز آبشخورش همان دغدغهی درخشانی است که آقای رايدلی اسکات در آن فيلم حالا کلاسيکشده به خوبی تصوير کرده بود. اين آخری اما تريلر ساينس فيکشن جذابی بود که راحت و سرراست و ساده و همهفهم قصهاش را میگفت و آدم را دنبال خودش میکشيد. مقايسهی اين دو فيلم مثل مقايسهی اوديسهی ۲۰۰۱ کوبريک است با جنگ ستارگان! Labels: پرشینبلاگ |
Post a Comment